اکبر اصغری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید اكبر اصغری (۱۳۴۵ بابل _ ۱۳۶۶ خرمال) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی اصغر نام داشت.اكبر اصغری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.اكبر اصغری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۵ نصر و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۱۲/۲۵ هجری شمسی در منطقه
خرمال و در
عملیات والفجر ده شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
زاهدکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
ثرياخانم رو مىكند به اصغرآقا و بعد رو مىكند به آقا و خانم رضانژاد: «اگه اجازه بدين اين دوتا جوون سنگهاشون را با هم وابكنند!» آقا و خانم رضانژاد سرشان را تكان مىدهند به رضايت. ثرياخانم دست اكبر را فشار مىدهد تا بلند شود و برود سمت اتاق. اكبر موقع بلند شدن از جا دستش را مىگيرد روى شكمش و دردش را مىخورد. دنبال او، حورى هم از كنار مادرش بلند مىشود و مىرود طرف اتاق. اكبر و حورى دو طرف اتاق مىنشينند و در را باز مىگذارند و تكيه مىدهند به پشتى. چنددقيقه چشمشان به گلهاى قالى است تا اينكه با صداى سرفۀ ثرياخانم، اكبر خودش را جمع و جور مىكند. جاى بخيههاى روى شكمش دوباره درد مىگيرد و از همينجا شروع مىكند به گفتن. رو مىكند به حورى. «نمىدونم بهتون گفتن يا نه كه من مجروح شدم توى جبهه.» سال شصتويك رفته بود حوزۀ رستمكلا و بعدِ دوسال درسِ آنجا، رفته بود براى آموزشى منجيل. چهارماه كردستان بود و بعد هم عازم جبهۀ جنوب شد. توى كربلاى پنج اين بلا سرش آمده بود. بقيه مىگفتند بلا، خودش اينطور نمىگفت. تركش صاف خورده بود توى شكمش. هنوز كامل دوا و درمان نشده بود كه يكبار ديگر اعزام شد. روز خواستگارىاش حالا جاى بخيهها سر ناسازگارى گذاشته بود و درد مىپيچيد توى دلش. اكبر از طلبگىاش گفت و اينكه شهريهاش كم است ولى بركت دارد، چون پول امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف است و البته، بيشتر از ضروريات را نمىتواند انتظار داشته باشد. حورى همچنان ساكت بود و سرش پايين. هرچنددقيقه يكبار سرش را تكانى مىداد به تأييد، تا اكبر ادامه دهد به صحبتهايش. حرف مهريه و جهيزيه و اين چيزها را بزرگترها مىزدند و آنها كارشان نبود. يكچيز فقط مانده بود كه اكبر بايد مىگفت. ترسانده بودنش. دلدل مىكرد. تمام جرئتش را جمع كرد توى كلامش و بالاخره گفت: «من آدمِ توى خانه نشستن نيستم. مىخواهم بروم جبهه، يعنى بايد بروم.» حورى كه چيزى نگفت اصغر نگران شد. شايد نبايد اينطور به دختر مردم مىگفت. مقدمهچينى مىخواست. بايد جمع وجورش مىكرد. گفت كه به خاطر هوس خودش نيست كه مىرود. رويش نمىشود صافصاف توى زاهد كلا راه برود و بچههاى حاجباقر كه توى كوچه گل كوچيك بازى مىكنند نگاهش كنند و آه بكشند كه چرا پدرشان نيست؟ رفته و برنگشته از جبهه؟ قم هم كه رفته بود همين فكرها توى سرش مىچرخيد. گلزار شهدا بين قبرها راه مىرفت كه چشمش افتاد به دوتا نازدانه. چشمشان برق مىزد از شور بچگى. زير چادر خاكى مادرشان پناه گرفته بودند و زل زده بودند به قاب عكسى كه دست مادر بود. حورى فهميد كه اكبر معذبشده از توضيحها. حرفش را قطع كرد و به حرف آمد: «اينها هيچ كدوم مشكلى نيست. بيشتر از شما موافق نباشم، كمتر نيستم.» قند توى دل اكبر آب شد. توى خيالش دست مادرش را بوسيد بابت پيدا كردن اين دختر. فكرش را نمىكرد اينقدر باب ميلش باشد و همفكر. روزى كه به مادر سفارش كرد كه يك دختر خوب برايش پيدا كند، اولش ترسيد. همين يكى، دو ماهه بود كه چندتا از دوست و همرزمهايش شهيد شده بودند و توى گلزار ساكن شده بودند. اينكه او مىخواست ازدواج كند حرف و حديثساز بود بين اهالى روستا. بد مىدانستند و انتظار مىرفت به خاطر دوستهايش حالاحالاها اين حرفها را نزند. اكبر ولى اهميتى نداد. مىخواست به سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عمل كند و خلاف شرعى نبود كه بابتش خجالت بكشد. حورى خواهر دوست و همرزمش بود و اولين انتخاب. اكبر هجدهسالش بود و حورى هفدهسال كه نشستند پاى سفرۀ عقد. روزهاى خوبى بود. هركه از حورى دربارۀ اكبر مىپرسيد مىگفت: «آنقدر او را كم ديده كه به تلخى نرسيدهاند. هرچه بوده خوبى و خوشى بوده تا حالا.» ولى اين خوشى بيشتر از دوماه دوام نداشت. اكبر رفت. نشد بروند مشهد پابوس آقا امام رضا عليه السلام، كه رؤياى هردويشان بود. فرصتش پيش نيامد. حورى داشت مقدمات اين سفر را فراهم مىكرد. منتظر خبر و نامه از او بود، كه آب پاكى را ريختند روى دستش. مراسمها شروع شد. سوم، هفتم و.... عروسِ دوماهه شد بالاى مجلسنشين در مجلس عزاى شوهرش، كنار دست ثرياخانم. هركه مىآمد مادر را دلدارى بدهد، ثرياخانم يك خاطره از اكبر را يادش مىآمد و با گريه مىگفت. اينوقتها بغض حورى سنگينتر مىشد كه حتى فرصت خاطره ساختن با او را هم نداشت. بدنش را قرار بود بياورند ولى امروز و فردا مىكردند كه سر آخر گفتند: اشتباهى رخ داده و اكبر با يك شهيد ديگر جابهجا شدهاند و بدن اكبر را فرستادند مشهد. همه دنبال برگرداندن بدن بودند و متعجب از چنين اشتباهى. فقط حورى مىدانست كه اشتباهى در كار نيست. اكبر درست رفته بود. اشتباه اينجا بود كه او را با خودش نبرده بود و داماد تنهايى رفته بود ماه عسل!