جواد روحی مظفر
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید جواد روحی مظفر (۱۳۴۹ بابل _ ۱۳۶۵ ام الرصاص) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علیرضا نام داشت.جواد روحی مظفر در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. جواد روحی مظفر در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته فنی و مهندسی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه
ام الرصاص و در
عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۶/۴/۲۶ تشییع در گلزار شهدای
مظفرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
صدايم مىكرد دوسّى! توى بابل اين اسم را زياد مىشنويد. معنىاش را نمىدانم. از اول از اينوآن شنيديم و اسم شد و روى من هم ماند. اسم خوبى است، ولى نه مثل دوستى. سهروز تمام درد كشيدم براى دنيا آمدن اين بچه. سهتا قابله رفتوآمد تا دنيا آمد. يكىدو شكم فقط نزاييده بودم كه درد زايمان ندانم. مرگ آمده بود تا پشت چشمهايم. اينطور آمدنش دردم داده بود، رفتنش مىخواست با من چه كند؟! آدم مادر كه بشود به همه اين چيزها فكر مىكند. آقايشان را هم بچّهها صدا مىكردند دِدا! معنى آن مشخص است. همان بابا مىشود. وقتى پنجعلى جبهه بود آقا خواب ديده بود. اسمش جواد بود، ولى صدايش مىكرديم پنجعلى. جبهه كه بود نامه برايمان زياد مىنوشت. سفارش زياد مىكرد. حوزه هم كه بود نامه زياد مىنوشت. ماه رمضان كه بچّهها خانه نيستند من دلتودلم نيست. اولش حوزۀ رستمكلا بود. سهسال بعد، ولى رفت مشهد جوار آقا. امتحان داده بود براى حوزۀ آنجا. آنقدر همۀ سؤالها را خوب جواب داده بود كه تعجبى شده بودند استادهايش. ماه رمضان پنجعلى مشهد بود. وقت افطار و سحر دلم پيشش بود. هيكل و زورى نداشت و مىترسيدم ضعف كند از گرسنگى و درس خواندن. چه كسى سحرها بلند مىشد و غذاى گرم جلويش مىگذاشت؟ چه كسى افطار وقتى روزه نايش را برده بود، سفره برايش پهن مىكرد و چاى مىداد دستش؟ پسر جماعت اين كارها از دستش برنمىآيد. پنجعلى اخلاقم را خوب مىدانست. نامه نوشت كه ما سهنفريم توى حجره و افطار و سحرها را يك كارى مىكنيم بالأخره و باهم مىخوريم. نگران نباش دوسّى! خوب زبان ريخت و آمادهام كرد كه آخرش بگويد ماه رمضان تمام شد هم براى عيد فطر نمىآيد مظفركلا. گفت: «پانزدهروز بعد عيد هم مىماند براى درسهايش مشهد.» گفت: «زود مىگذرد.» مادر نبود كه بفهمد. پدر نشده بود كه بفهمد. فقط شانزدهسالش بود. هميشه به خواهربرادرهايش نصيحت مىكرد. توى همين ده خودمان چقدر آدم بودند كه چهارستون بدنشان سالم بود و روزه نمىگرفتند. بزرگترها كه اينطور كنند، جوانترها ياد مىگيرند. پنجعلى نامه مىنوشت: «آنها كه روزه نمىگيرند، خيال نكنيد سالم هستند و طورىشان نمىشود از سختى نخوردن و ننوشيدن. آنها از همه مريضترند.» حواسش به نماز، روزه و اخلاق خواهربرادرهايش بود و من و آقا ديگر نگران اين چيزهاى بچّهها نبوديم. يك پنجعلى بود جاى همه تا سفارشها را بكند. بچه بود پاپيچ خواهرهايش مىشد با آنها برود مدرسه. حالا اينقدر بزرگ شده بود كه به همان خواهرها سفارش حجاب مىكرد. به آقا هم بند كرده بود خمس مالتان را مشخص كنيد. آن روز را يادم نمىرود كه لب به ناهار نزد تا آقا را راضى به خمس دادن كرد. پنجعلى كه جبهه بود آقا خواب ديده بود كل مسجد محل را فرش كرده. ما پولمان به اينجاها نمىرسيد. كشاورزى فقط برنج سر سفرهمان را مىداد. همان اول كه خوابش را تعريف كرد، گفتم: «اين يك ربطى به پنجعلى دارد.» به پنجعلى كه جبهه هست و خانه نيست. هرچه اين بچه را دودستى مىگرفتم در مىرفت. زمان انقلاب با برادرش توى راهپيمايىها شلوغ كارى مىكردند. اسم خانهمان شده بود بين مردم خانۀ خرابكارها! هركارى از نظر حكومتىها خرابكارى بود اين پسرها مىكردند. با خبر شده بودند بابل راهپيمايى بزرگ قرار است انجام شود. دوتا پسرها تصميم گرفته بودند بروند. چادر بستم كمرم و ايستادم جلوى در تا نگذارم. اولى عقب رفت و ديد نمىگذارم بىخيال شد. نفس راحتى كشيدم، ولى پنجعلى رفت طرفش و توى گوشش يك چيزهايى خواند. گفت: «يكىمان از چپ برويم و يكى از راست كه دوسّى خواست جلويمان را بگيرد لااقل يكىمان در برويم و به راهپيمايى برسيم.» آقا خوابش را تعريف كرد تا برايش تعبير كنند گفتند: «فرش زينت است و شما خانۀ خدا را زينت كردى.» خون شهيد هم زينت دين خداست. خبر شهادت پنجعلى رسيده بود. توىامالرصاص و كربلاى چهار تخريبچى بود. رفته به پل و ديگر نيامد. به آقا گفتم: «از اولش معلوم بود اين خواب برمىگردد به پنجعلى.» يازدهسال نيامد. سفارش كرده بود كه اگر نيامدم و فلان... چه مىدانستم جدى مىشود. سفارش كرده بود اگر شد بدنش را ببريم حرم امام رضا عليه السلام طواف بدهيم. جَلد حرم شده بود توى اين سالهاى درس خواندنش در مشهد. بدن را كه براى ما نياوردند. چهلمش بود كه داداشم رفت مشهد. ساكش را كه باز كرد، ديده بين خرتوپرتها عكس پنجعلى هست. سروكلهاش از كجا پيدا شده بود خدا مىدانست. بلند شد و عكس پنجعلى را گرفت و دور سر سلطان چرخيد. حيف كه نشد توى اين طواف خودش مداحى كند براى ضامن آهو.