• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حسنجان یوسفی فیروزجایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



پنجم مهر ۱۳۴۷، در روستای پوستکلا از توابع شهرستان بابل به دنیا آمد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش رمضان و مادرش زینب گلعلی‌زاده نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کرد. سه سال در حوزه علمیه شهید محمدحسین امیری و چهار سال در حوزه علمیه رستمکلا درس خواند و مجرد بود. به‌عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. بیست‌ویکم دی ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دست و پا به شهادت رسید. بیست‌وششم دی ۱۳۶۵ در گلزار شهدای سادات‌محله پوستکلا به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

برای من شهید شدنش سخت بود اما از ته قلب ناراضی .نبودم میدانستم شاگردهای آقای ،ایازی هوایی میشوند و بعد از مدتی دیگر نمی شود روی زمین نگهشان داشت. برای همین از همان وقتی که شاگرد آقای ایازی شد، من خودم را آماده کردم که برود. آن قدر روی خودم کار کردم که اگر موقعش ،رسید مقابلش جبهه .نگیرم اینها که عرفانی هستند حرف استاد برایشان خیلی اهمیت دارد و اجازه و نگاه استاد پشت یک کار خیلی مهم است آقای ایازی هم به حسن اجازه داد به جبهه برود. شاید حسن اصلاً فکرش را هم نمیکرد که وقتی به من میگوید میخواهم به جبهه ،بروم بگویم به امید خدا خدا به همراهت. حسن با حالتی جبهه رفتنش را مطرح کرد و وقتی از من شنید خدا به همراهت با ناباوری پرسید: یعنی از ته قلبت گفتی خدا به همراهت؟ واقعاً شاید نگاه استادش هم دخیل بود که همه چیز رفتنش راست از کار دربیاید و دل من هم با نگاه استاد این طور حکم کرد. گفتم بله از ته قلبم اینجا قوت قلب گرفت و وقتی دید روحیه من این طور است گفت من میروم و برنمیگردمها. خواب دیده ام که شهید خواهم شد. بعد برای اینکه من مطمئن شوم خوابش را با جزئیات تعریف کرد در آن خواب همۀ رفقایش آمده بودند. درست مثل يك جشن تولد درست مثل یک همایش يك مراسم معرفی قهرمان اما همهمه که میخوابد، تابوتی از روی زمین بلند میشود روی شانه ها موسیقی نظامی برای بدرقه و احترام يك شهید و صدای طبلها یکریز همه هستند. حسن جلوتر میرود و نگاهی به داخل تابوت میاندازد تابوتی که روی شانه ها بلند شده و او میتواند داخلش را .ببیند خودش داخل تابوت خوابیده. حسن، هم بیرون از تابوت است و هم داخل تابوت خوابیده و دارد خودش را تشییع می کند. گفتم خودم میدانم برو خدا به همراهت بعد گفت که همان موقعی که من به شهادت میرسم شما در مشهد زائر امام رضا علیه السلام هستید. من به دیگران هم گفتم که میدانم حسن شهید میشود و بعضی هم اعتراض کردند چرا از این حرفها میزنی؟ تو دیگر چجور مادری هستی وا ؟ آدم نمیتواند راستش را هم به مردم بگوید وقتی من میدانم او شهید میشود بگویم نمیشود؟ وقتی خودش خواب دیده هی من خودم را دلداری بدهم؟ وقتی استاد عرفانش اجازه داده من چطور مخالفت کنم؟ این حرفها را که آدم از مردم میشنود با خودش میگوید نکند که من الکی دارم به خودم دلخوشی میدهم که شهید زنده است و باید برای شهادت خوشحال بود نکند اینکه میگویند شهید شفاعت میکند جای خوشحالی ندارد و اینکه رفته يك جور سرمایه در خانه خدا نیست. داشتم یواش یواش به هم میریختم علی الخصوص که ناراحتی اعصاب هم .داشتم خیلی طول نکشید که یکی از شاگردان آقای ایازی به ما سرکشی کرد و من احساس کردم حرفی در دلش هست که نمیتواند بزند پرسیدم چیزی را پنهان میکنید حاج آقا؟ ایشان، همان طور که سرش را به زیر انداخته بود گفت که راستش خدمت آقای ایازی در حوزه علمیه رسیده و دیده که عکس حسن را ایشان داخل اتاق نگه داشته و کنارش هم گل زده است او میپرسد استاد حسن که تازه از شما اجازه جبهه گرفته و احتمالاً هنوز اعزام هم نشده، این عکس اینجا چه معنایی دارد؟ آقای ایازی به ایشان فرموده بودند حسن دیگر از خط برنمیگردد و به شهادت خواهد رسید. من فرمایش آقای ایازی را که شنیدم قلبم آرام گرفت و مطمئن شدم به مسیری که حسن از پیش بهش خبر داده است و من همین طور باید روحیه خودم را حفظ کنم چیز بعدی که باعث شد کاملاً قلبم آرام شود این بود که پدر ،حسن دو تا بلیت در دستش گرفته بود و وقتی به خانه آورد، من پرسیدم که بلیت مشهد است؟ این هم یک نشانه و ما به پابوس حضرت رضا علیه السلام مشرف شدیم. اما بعد چیز جدیدی اتفاق افتاد خبر شهادت حسن ،رسید اما پیکرش نیامد واقعاً تحمل نیامدن حسن برایم هضم شدنی نبود. برای شهادتش خودم را آماده کرده بودم و اما برای نیامدن پیکرش هیچ آمادگی نداشتم باز داشتم به هم میریختم و احساس کسی را داشتم که بچه اش را گم کرده این دیگر چه صیغه ای بود؟ مفقود شده یعنی چی؟ مگر بچه كوچك است که گم .بشود اگر شهید شده باید پیکرش بیاید. دیدم فایده ای .ندارد هر کسی هم میخواهد حرفی بزند برای همین یاد امام خمینی افتادم امام خمینی سید بود و جد بزرگواری داشت که با کمکش دنیا را کُن فیکون کرده بود. من هروقت گرفتار میشدم، میرفتم و متوسل می شدم به جد امام خمینی ای جَد امام خمینی من ناراحتی اعصاب ،دارم بچه ام پیدا شود و برگردد ای جد امام خمینی من بچه ام را از تو میخواهم حال و حوصله گشتن دنبال گم شده ندارم اگر واقعاً حسن شهید شده، پیکرش برگردد و اگر شهید نشده، خودش بیاید. بعد از این توسل بود که خواب ،دیدم گوشت یک قربانی را بعد از اینکه سر بریدهاند در دامنم .گذاشتند. صبح که چشمم را باز کردم به پدر حسن گفتم مرد! پسرت حسن بر میگردد به آن یکی پسرمان که تهران معلّم است و به دخترمان که قم است خبر بده برای تشییع بیایند. دو روزی طول نکشید درست ۴۵ روز بعد از شهادتش در کربلای پنج پیک بنیاد شهید هم رسید و گفت پیکر پسر شما در شلمچه پیدا شده و دارد به روستای پوست کلاه بابل بر می گردد.






جعبه ابزار