• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

رجب صادقی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید رجب صادقی (۱۳۴۷ امل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش احمد نام داشت.رجب صادقی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.رجب صادقی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۲ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۳ تشییع در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم آمل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

به صف ايستاده‌ايم. فرمانده عراقى، يكى‌يكى از كنار ما رد مى‌شود و نگاه غضبناكش را مثل مشتى سرب داغ، مى‌پاشد توى چشم‌هاى ما. حواسم بيشتر از آنكه جمع خودم باشد، به رجب است. مى‌دانم بعثى‌ها از جاسوس‌هايشان آمار تك‌تك ما را درآورده‌اند. مى‌دانم كه دير يا زود خواهند فهميد كه رجب، طلبه است و معاون گردان. بعثى‌ها چشم ديدن روحانيون را ندارند. اگر از موقعيت رجب باخبر شوند، خطر بزرگى تهديدش مى‌كند. امروز سومين روزى است كه در بين صف اسرا نَفَسم را توى سينه حبس كرده و دارم دعا مى‌كنم آنها نتوانند رجب را شناسايى كنند. سالهاست كه مى‌شناسمش. شايد خيلى زودتر از سال ۴۷ كه او به دنيا آمد. روستاى پردمه در لاريجان، جايى بود كه خيلى وقت‌ها به آن سر مى‌زدم. از طبيعت بى‌نظيرش گرفته تا مردان سختكوش و مقاومش. همه‌چيز اين روستا را دوست داشتم. با رجب كه آشنا شدم، فهميدم دوره ابتدايى‌اش را در روستاى هفت‌تنان خوانده و سال ۵۷ آمده به آمل و در مدرسه دانشمند تحصيل كرده. درست در دوره‌اى كه مبارزه بر ضد رژيم به اوج رسيد. سيزده‌ساله بود كه مسير خود را انتخاب كرد. آمد به مسجد جامع آمل و دنياى طلبگى را شروع كرد. چيزى نگذشت كه آيه‌الله جوادى آملى، نبوغ او را دريافت و راهى‌اش كرد به حوزه علميه دماوند. اسفند ۶۵ سوز عجيبى دارد. از اردوگاه عراقى‌ها برف‌هاى نشسته بر كوه را مى‌بينم. خورشيد هم زورش نمى‌رسد كه آنها را آب كند. داريم به بهار نزديك مى‌شويم. اينك اما دارم فكر مى‌كنم آيا ما بهار ۶۶ را در اين اردوگاه خواهيم ديد؟! اين‌طور كه بعثى‌ها برادران ما را تيرباران مى‌كنند، كسى نمى‌تواند سرنوشت خود را حدس بزند. نگاهم دوباره برمى‌گردد به نفر كنارى‌ام در صف. مى‌بينم كه زل زده سمت رجب. فرمانده دارد با او حرف مى‌زند. نفسم قطع مى‌شود. نكند فهميده باشند... كار از كار گذشته. رجب را شناسايى كرده‌اند. حالا آنها مى‌دانند كه اين پسر ۱۸ ساله، روحانى گردان ماست. فرمانده دارد دستور مى‌دهد كه رجب به امام رحمه الله توهين كند. آسمان دور سرم مى‌چرخد! محال است رجب به اين خواسته تن دهد. حتى اگر به قيمت جانش تمام شود. جانش را گذاشته در طَبَق زلالى از اخلاص و آمده در دل خطر، تنها به عشق امام. حالا چگونه بخواهد به بهاى آزادى يا تخفيف مجازات، به محبوب خود ناسزا بگويد. قبول نمى‌كند و هيچ تقيه‌اى در او كارساز نيست. اصلاً رجب اين همه راه را آمده تا عشق خود را فرياد بزند. مگر يادم مى‌رود روز قرعه‌كشى را. همين آخرين بار. يعنى پنجمين بارى كه براى اعزام مصمم شده بود، اساتيد حوزه محاصره‌اش كردند كه تو بهترين طلبه هستى و نبوغ سرشارى دارى كه در آينده مى‌شوى سرمايه دانش حوزه. تو نبايد بروى جبهه. بايد بمانى و درس بخوانى. آن‌قدر اصرارش كرده و از نياز جامعه به او گفتند كه دست آخر قبول كرد براى رفتن ميان اسامى ديگر قرعه كشى كنند. چهار بار قرعه كشيدند و هر بار نام رجب انتخاب شد. انگار خدا هم مشتاق بود كه رجب را براى بار پنجم در دل جبهه ببيند. با سپاه حضرت محمد اعزام شد و در لشكر ۲۵ كربلا، خوش درخشيد. طورى كه شد معاون گردان مالك اشتر. دوازده اسفندماه بود. در هفت‌تپه خوزستان، خود را آماده مى‌كرديم براى عمليات كربلاى ۵. به طور كامل محاصره شديم و وقتى به خود آمديم كه دربند عراقى‌ها بوديم. فرمانده دارد بر سر رجب فرياد مى‌زند. او اما بى‌هيچ هراسى، چشم دوخته به عمق نگاه غضب آلود فرمانده و دليرانه سر برمى‌گرداند. يعنى كه به هيچ قيمتى به امام خود توهين نخواهم كرد. من زبان عربى را نمى‌دانم. اما اشاره او به ماموران حتى به ديوارهاى اردوگاه هم فهماند كه تا دقايقى ديگر، رجب را تيرباران خواهند كرد. طورى به سوى محل تيرباران قدم برمى‌دارد كه انگار دارد مى‌رسد به مقصدى كه عمرى برايش دويده است. قدمهايش بى‌آنكه نشانى از ترس داشته باشد، سراسر اشتياق است و همين است كه سرماى اردوگاه را براى من به هرمى آتشين تبديل كرده است. مرحله اول عمليات كربلاى ۵ كه تمام شده بود، مى‌خواستيم برگرديم خانه. برادرش على شهيد شده بود و برادر ديگرش زخمى. او بى‌خبر بود و نگران برادران خود. ماشين آماده حركت به آمل بود اما رجب در عشق جبهه كرده بود. به‌زور راضى‌اش كرديم تا برگردد. اما همين‌كه به آمل رسيديم و خبر شهادت برادر خود را شنيد، گفت كه نمى‌تواند بماند. گفت بايد برگردد جبهه. برگشت تا عمليات را ادامه دهد و ادامه‌اش شد همين. وسط اردوگاه او را مى‌بينم كه با دست‌هاى بسته مقابل ماموران تيرباران ايستاده و دارد زيرِ چشم‌بندِ سياه، دوردست‌ترين نقطه آسمان را شهود مى‌كند. چيزى از شهادت برادرش نگذشته و خوب مى‌دانم كه در اين مدت چقدر دلش بى‌قرار پرواز مانده. صداى شليك تيرهاى ممتد، بند دلم را پاره كرده است. مى‌بينم كه سرش روى گردن آويزان مى‌شود و سيل خون از تنش جارى. مى‌بينم كه پيكرش را روى خاك‌هاى بيابان اطراف خوزستان رها مى‌كنند تا هفت‌سال بعد، نشانى از استخوان‌هايش به روستا برگردد. يادم نيست در كدام عمليات بود. اما وصيت‌نامه نوشته بود. گفته بود مى‌خواهم به ميدان نبرد رفته تا به دشمنان و كوردلان بفهمانم كه هرگز سنگرِ هيچ شهيدى خالى نمى‌ماند و اسلحه بر زمين افتاده‌اش هرگز بر زمين باقى نمى‌ماند بلكه سنگرش را پر مى‌كنيم و اسلحه‌اش را بر مى‌داريم و با طنين «لا اله الا الله» بر دشمنان دين و قرآن يورش مى‌بريم. حالا نوبت ماست كه اسلحه رجب را از زمين برداريم. اسلحه‌اى كه نبايد تا ابديت به زمين بيفتد.






جعبه ابزار