• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدعلی پیغمبرزاده

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدعلی پیغمبرزاده (۱۳۴۷/۹/۳۰ امل _ ۱۳۶۴/۱۲/۲۲ فاو) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش سیده فضه حسینی و پدرش نعمت الله نام داشت.سیدعلی پیغمبرزاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. سیدعلی پیغمبرزاده در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۲۲ هجری شمسی در منطقه فاو و در عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. شهید عزیز جاویدالاثر هستند . سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

عمويتان يك تكه نور بود. خاطرات او اصلاً فراموش نمى‌شود. آن روزها همه مى‌گفتند: «اين حاجيه‌خانم را مى‌بينيد؟ براى خودش يك پا مرد است.» از چيزى نمى‌ترسيدم. انگار انقلاب دل و پشت همه‌مان را گرم كرده بود. چادر مى‌بستم به كمر و راه مى‌افتادم در خيابان و منافقين را با چوب و سنگ دنبال مى‌كردم. بقيه مى‌پرسيدند: «دلت ناراحت نمى‌شود وقتى دو تا پسر و شوهرت باهم جبهه‌اند؟» چشم گرد مى‌كردم و مى‌گفتم: «ناراحت‌؟ افتخار هم مى‌كنم. سرم بلند است.» چند تا بچۀ قدونيم‌قد را مى‌كشيدم به دندان و بزرگ مى‌كردم تا حاج‌آقا از جبهه بيايد. همين‌كه مى‌آمد، اول سراغ سيدعلى را مى‌گرفتم: «ديديش حاج‌آقا؟ باهم بوديد؟» حاج‌آقا كه آن روزها در آتش‌نشانى كار مى‌كرد، چاى را از استكان به نعلبكى مى‌ريخت و مى‌گفت: «سيدعلى هفت‌تپه بود. ديدمش.» آخرين‌بار كه از هفت‌تپه آمد، دلم جور ديگرى بالا و پايين مى‌شد. چادر انداختم به سر و رفتم تا دروازه. پرسيدم: «سيدعلى را ديدى حاج‌آقا؟» چند ثانيه به من نگاه كرد. سر تكان داد و گفت: «سه روز پيش، توى فاو.» بعد سكوت كرد. باهم اعزام شده بودند. قبل از رفتن، سيدعلى آمد خانه و گفت: «مادر، آمدم اجازۀ اعزام بگيرم.» گفتم: «قربان قد و بالايت. من راضى‌ام. حاج‌آقا سرِ كار است. آمد خانه اجازه‌ات را مى‌گيرم.» نماند تا پدرش بيايد. خودش رفت تا دم آتش‌نشانى. حاج‌آقا گفت: «برو وسايلت را جمع كن. فردا باهم اعزام مى‌شويم.» سيدعلى كه آمد خانه، گويا روى ابرها راه مى‌رفت. مثل بچگى‌هايش مى‌خنديد. با خواهرها و برادرهايش عكس مى‌گرفت. اوايل اسفند بود. فرداى آن شب به دنبالشان تا امامزاده ابراهيم رفتيم. سومين اعزام عمويتان بود. مى‌خواست سوار ماشين بشود كه رفتم دنبالش. پلاستيك ميوه‌اى را كه از خانه برداشته بودم جلو بردم. گفت: «صبر كن.» ماندم. انگشتر عقيقش را از انگشت كشيد بيرون و گذاشت در دستم. گفت: «اين يادگارى را از من داشته باش.» لرزيدم. ياد حرف‌هايش افتاده بودم: «حيف آدم نيست كه توى رختخواب بميرد؟ من دوست دارم شهيد شوم.» ميوه را دادم به دستش. به قد و بالايش نگاه انداختم و خداحافظى كردم. انگار هر دو مى‌دانستيم كه ديگر قرار نيست همديگر را ببينيم. سيدعلى با همه آخرين خداحافظى‌اش را كرده بود. با خودم مى‌گفتم: «الهى به آرزويش برسد!» آرزويش را مى‌دانستم. نمى‌ترسيدم. منتظرش هم نبودم. از همان روز كه خودم ساكش را جمع كردم و دادم به دستش تا برود بهشهر، فكر همه‌چيز را كرده بودم. فرستادمش حوزۀ علميۀ رستم‌كلا. آن زمان تازه كلاس هشت را تمام كرده بود. پاى درس آيت‌الله ايازى مى‌نشست. خاطرم جمع بود. خوشم مى‌آمد كه طلبه بود و مداحى مى‌كرد. وقتى صدايش را مى‌شنيدم و مى‌ديدم كه كلى آدم پاى صدايش سينه مى‌زنند، بغضم مى‌گرفت. هميشه مى‌گفت: «آدم بايد خدمتگزار واقعى اسلام باشد.» سيدعلى رفت. من آرام بودم. برايمان نوشته بود: «هيچ ترس و اندوهى به خودتان راه ندهيد كه به گفتۀ قرآن، ما پيروزيم.... «نَصرُ مِن اللهِ وفَتحٌ قريب.»» به حرفش يقين داشتم. خوب به حرف‌هايم گوش مى‌كنيد؟ قرآن هميشه راست مى‌گويد. نزديك عيد بود. درخت‌ها شكوفه‌هاى سفيدزده بودند. احوال حاج‌آقا تغيير كرده بود. كم‌طاقت شده بود. زياد سكوت مى‌كرد. هرچه مى‌پرسيدم چرا، جواب نمى‌گرفتم. عيد كه گذشت، درد سينه‌اش باز شد. آرام‌آرام برايم توضيح داد كه در آخرين اعزام رفته است به دنبال سيدعلى كه باهم برگردند، اما هرچه گشته‌اند، خبرى نشده. در زمين فاو و عمليات والفجر ۸، دوستانش را اسير كرده‌اند، اما از سيدعلى نشانى نيست. حاج‌آقا و عموى بزرگتان با وحشت ايستاده بودند كه ببيند من چه مى‌كنم. آرام بودم. عكس سيدعلى را برداشتم و بوسيدم سرم را گرفتم رو به آسمان و گفتم: «خدايا، اين امانتى را صحيح و سالم به شما تحويل دادم.» از سيدعلى جز اين انتظار نداشتم. خودم نماز شب‌هاى پرازاشك‌وآهش را ديده بودم؛ سخت‌گيرى‌اش براى خوردن مال حلال؛ لب‌هاى خشكش را وقتى بيشتر روزها روزه مستحبى مى‌گرفت. بااينكه هفده‌سال بيشتر نداشت، براى همه‌مان بزرگ بود. مى‌ايستاديم و پشت سرش نماز قامت مى‌بستيم. فقط حسرت اين را داشتم كه يك‌بار با عمامۀ مشكى ببينمش. طلبه‌هاى سيد را خيلى دوست داشتم. چندروز بعد نامه‌اى از عراق برايمان رسيد، از طريق صليب سرخ. آقاى قاسمى، دوست اسيرش بود. چيزى كه در نامه نوشته بود ما را مطمئن كرد: «سيدعلى در دانشگاه قبول شده. تبريك مى‌گويم.» بعد از آن، تكه‌هايى از لباسش را از جبهه آوردند. برديم به امامزاده ابراهيم آمل. لباس‌هايش را دفن كرديم و تشييع گرفتيم. من هر روز انگشتر عقيقى را كه در آخرين ديدار از سيدعلى گرفته بودم از بقچه درمى‌آوردم و روى چشم‌هايم مى‌گذاشتم. مى‌بوسيدم، مى‌بوييدم، و به ياد روزى مى‌افتادم كه على از ديدار با امام خمينى رحمه الله آمده بود. تعريف مى‌كرد كه توانسته از بين جمعيت خودش را به دست‌هاى امام برساند و آن را ببوسد. آن بوسه، آن نزديك شدن، برايش يك جهان بود. انگار بعد از آن، ديگر چيزى از زندگى در اين دنيا نمى‌خواست. من ديگر باور كرده بودم كه پيكر سيدعلى من برنمى‌گردد. بهار پشت بهار مى‌گذشت؛ زمستان پشت زمستان. جنگ تمام شد، اسرا را آوردند، زندگى‌ها عوض شد، اما خبرى از شهيد من نشد. راضى بودم به هرآنچه خدا براى ما تقدير كرده. دل‌تنگى‌هايم را به هيچ‌كس نمى‌گفتم. او به هدفش رسيده بود. من چشم‌انتظارى ديگرى نداشتم. يازده‌سال بعد از دفن لباس‌هاى على، وقتى از بنياد شهيد خبر دادند كه بايد براى شناسايى برويم، بند دلم ريخت. به حسينيۀ عاشقان سارى رفتيم: من، عمه و حاج‌آقا. در تمام مسير تأكيد كرده بودم: «مبادا بى‌تابى كنيد. ياد حضرت زينب عليهاالسلام بيفتيد و آرام باشيد.» دورتادور حياط تابوت‌هاى پيچيده در پرچم ايران بود. عمه‌تان اسم سيدعلى پيغمبرزاده را از بين اسم‌ها پيدا كرد و پر كشيد به سمت تابوت. كفن سفيد را باز كرديم. پاره‌هاى استخوان و لباسش را بغل زديم. چه حال غريبى بود. چندروز بعد در مزارى كه براى سيدعلى كنده بوديم، در كنار لباس‌هايش، چند تكه استخوان هم داشتيم. از آن به بعد کارم این شده که شبها شما نوه ها را جمع کنم. بنشینم و برایتان خاطره های سیدعلی را دوره کنم. میدانم که هزاربار این حرف ها را گفته ام اما چه کنم؟ این کار آرامم میکند. سبک میشوم. آخر میدانید؟ عمویتان یک تکه نور بود. راه و هدفش خاطرات و خاطراتش اصلا فراموش نمیشود.






جعبه ابزار