سیدمحمد حسینی کوشالشاهی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدمحمد حسینی کوشالشاهی (۱۳۴۳ چالوس _ ۱۳۶۶ ماووت) متولد شهرستان شهید پرور
چالوس در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیدهاشم نام داشت.سیدمحمد حسینی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمحمد حسینی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۴/۱ هجری شمسی در منطقه
ماووت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
یوسف رضا چالوس به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
پيرمرد شروع كرد به جمع كردن فرش. ما همينطور نگاهش مىكرديم. مامان مسطوره از وقتى او به چالوس آمده بود، اشك چشمش بند نمىآمد. توى آشپزخانه، شام برايش درست مىكرد و فين فين مىكرد. وقتى رفتم جلوى در، گفت با آسيد هاشم حسينى كار دارم. من همانجا ايستادم تا بابا آمد و با هم دست دادند و گفت من صاحبخانه سيد محمدم. بعد بابا رفت پيش مامان مسطوره و ازش پرسيد آيا سيد محمد اجاره ماه آخرش رو داده، كه مامان مسطوره گفت: قرار بود سيد ميرعلى بده! قيافهاش به كسى نمىماند كه بهخاطر اجاره اين همه راه را از قم به چالوس آمده باشد. پير بود و اما كاملا سر حال به نظر مىرسيد و مشاعرش هم سر جايش بود. مگر اجاره يك اتاق فكستنى توى قم، چقدر مىشد كه خودت اين همه راه را گز كنى؟ فكر نمىكنم پول بليط اتوبوس رفت و برگشتش هم درمى آمد. به هر حال، اگر هم اجارهاش عقب افتاده بود، نبايد فرش را جمع مىكرد. بابا سفره شام را جمع كرده بود و برده بود به آشپزخانه كه او اين كار را كرد. بينشان چه گذشته بود، من خبر نداشتم. اما با هم خيلى گرم تعريف شده بودند. من نشسته بودم توى اتاق كنارى تا شوهرم بيايد و ديدم دارد فرش اتاق را جمع مىكند. فرش را لول كرد و گذاشت كنار اتاق. من نرفتم جلو كه زشت نباشد، اما سركى توى اتاق كشيدم و ديدم بله؛ كاملا فرش را جمع كرده. فكر نمىكنم هيچ انسانى به خودش اجازه بدهد كه بهخاطر اجاره عقب افتاده يك ماه، بيايد و فرش خانه كسى را جمع كند. من كه خيلى از دست پيرمرد حرصى شدم. آخر از بين سه خواهر و سه برادر، من و سيد محمد صميمت خاصى داشتيم. همه مىگفتند محمد و نجمه. يك سال فرقمان بود. هر چند او مرد بيرون بود و از همان بچگى يك كارهايى مىكرد كه من نمىتوانستم انجامش بدهم. توى تظاهرات شركت مىكرد، اعلاميه پخش مىكرد و آن كارها از من برنمىآمد؛ حتى يادم است آن وقتى كه امام خمينى به تهران وارد شد، سيد محمد با اينكه سنوسالى نداشت، با شوهر خاله زينت، به تهران رفتند تا امام را از نزديك ببينند. من هميشه به او غبطه مىخوردم؛ حتى به موتورسوارى و پايگاه بسيج رفتنش. براى همين از هر كارى كه او مىكرد خوشم مىآمد. او در عوض سعى مىكرد من بيشتر كتاب بخوانم. بهم مىگفت با هم كتاب بخوانيم. برايم كتاب مىگرفت. يك روز نشسته بودم كنار موتورش و با حسرت نگاه مىكردم. وقتى اين را ديد، خنديد. گفتم خيلى دلم مىخواد موتور سوارى ياد بگيرم. گفت: باشه. باورم نمىشد، اما سوييچ را بهم داد و گفت: يادت مىدم. بعد از آن، بعضى وقتها يواشكى سوار موتور مىشدم. يك روز داداش بزرگه ديد و خواست حسابم را بگذارد كف دستم كه سيد محمد نگذاشت و پا درميانى كرد و انداخت گردن خودش. به هر حال من هرچه سعى مىكردم شبيه او شوم، نمىشد. او راحت مىتوانست هر كارى كه مىخواست بكند، اما من نه؛ مىتوانست به ديگران كمك كند. رفيقى داشت كه فلج بود و به خانه مىآوردش و رخت و لباسش را مىشست و حمامش مىكرد. من هيچ وقت نمىتوانستم از اين كارها بكنم. او خيلى چيزها بلد بود، ولى من، نه. بعد كه من ازدواج كردم، حتماً روزى يك ربع بهم سر مىزد و يكبار كه برنجم سوخته بود، بهم ياد داد كه چطور برنج دم كنم؛ هم موتور سوارى يادم داد و هم برنج دم كردن. فقط يك كارى بود كه او مىخواست بكند و نتوانست؛ آن هم فوتبال بود. خيلى فوتبال را دوست داشت و براى خودش لباس فوتبالى هم خريد. بابا هاشم از فوتبال خوشش نمىآمد و مىگفت اين همه انرژى را چرا بگذارى پشت يك توپ؟ وقتى ديد او لباس فوتبالى خريده، رفت و لباسها را پارهپاره كرد. سيدمحمد هم بالاى حرف بابا حرفى نمىزد. غير از فوتبال، هر كارى مىخواست كرد؛ حوزه علميه رفت، بسيج رفت، جبهه رفت. مجروح شد. ما به عيادتش رفتيم. آن وقت سرو پايش را بسته بودند. بهجاى عمامه سياه، دور سرش را باند سفيد بسته بودند. به نظرم همينجاها بود كه بابا به فكر زن گرفتن افتاد برايش. يك شب كه از منطقه عملياتى به مرخصى آمده بود، بابا ازش پرسيد: توى سنگر و روى تپهها، چطور غذا مىخوريد؟ سيد محمد گفت: خيلى راحت. مىريزند توى كيسه پلاستيك و به دستمان مىرسانند. بابا گريهاش گرفت و شايد هم اينجا بود كه خيلى جدى گفت حالا كه سال چهارم حوزه است و بيست و سه سالش شده، برايش زن بگيريم. سيدمحمد روى حرف بابا حرف نمىزد؛ فقط گفت: بگذار اين بار هم بروم. وقتى از جبهه برگردم، چشم. او رفت، اما..... بابا هيچ وقت نپرسيد پسرم كجا شهيد شده. چون آن كسى كه خبر شهادت را رساند، اينطور رساند؛ به پدرم گفت اگر خدا بهت چيزى بدهد و بعد بگيرد، ناراحت مىشوى؟ بابا گفت نه. گفت خب، خدا سيدمحمدت را گرفته. همين. بابا سرش را زير انداخت و هيچ وقت نپرسيد كه در كدام عمليات و چطور. اما من پرسيدم. جزئياتش را پرسيدم. آن اوايل تصميم گرفته بودم كه هر طور شده بروم آنجا. عمليات نصر ۸، در منطقه ماووت عراق در آبان ماه سال ۶۶ شهيد شده بود. تركش از پشت به سرش نشسته بود. همه جايش سالم بود؛ حتى سالمتر از وقتى كه مجروح شده بود. بابا با يك ظرف پر از ميوه از زيرزمين آمد بالا من ازش پرسيدم: براى اجاره آمده؟ بابا گفت: نه، ميرعلى اجاره را داده. گفتم: پس چرا فرشمان را جمع كرده؟ بابا متعجب نگاهم كرد و بعد رفت داخل اتاق. من رفتم دم در اتاق تا ببينم به هم چه مىگويند. بابا گفت: - حاجى، چرا روى زمين نشستى؟ صاحبخانه آهى كشيد و بعد سرفه زد. گفت: - من توى عمرم نمازشب خوان زياد ديده بودم، قمى هستيم خوب. پيرمرد صدايش يك جورى بغض آلود شد: - اما اين خدابيامرز سيد محمد، طورى نماز شب مىخواند و مناجات مىكرد كه من تا آخر عمرم از خودم خجالت مىكشم. باز سرفه كرد و گفت: - با خودم عهد كردم كه بيايم چالوس و يك شب تا صبح روى اين خاكى كه آقاسيد محمد را پرورش داده، غلت بزنم و نماز بخوانم.