سیدمحمدرضا رضوی گنجی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدمحمدرضا رضوی گنجی (۱۳۴۶ بابل _ ۱۳۶۵ مهران) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سید اسماعیل نام داشت.سیدمحمدرضا رضوی گنجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمحمدرضا رضوی گنجی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۴/۱۳ هجری شمسی در منطقه
مهران و در
عملیات کربلای یک شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
پایین گنج افروز به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود. كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود. كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود. كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود.