• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدمحمدرضا میرابوطالبی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدمحمدرضا میرابوطالبی (۱۳۴۶/۵/۳ رامسر _ ۱۳۶۵/۷/۳۰ هفت تپه) متولد شهرستان شهید پرور رامسر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش زینب میرابوطالبی و پدرش سیدهادی نام داشت.سیدمحمدرضا میرابوطالبی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمحمدرضا میرابوطالبی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۷/۳۰ هجری شمسی در منطقه هفت تپه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سادات محله به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

هر وقت خدا به‌ما فرزندى مى‌داد، اول اسمش را مى‌گذاشتيم محمد. توصيه روايات اين بود. حالا يا اسم محمد رويش مى‌ماند يا تغيير مى‌داديم. اگر از اهالى تنكابن به‌رسم روحانى بودنم، از من كسى براى اسم بچه، چيزى مى‌پرسيد همين را پيشنهاد مى‌كردم. وقتى‌كه خدا به خودمان در ۱۳ مرداد ۴۶ يك پسر داد، اسمش را گذاشتيم محمد و اسم محمد رويش ماند و يك رضا هم اضافه كرديم و شد محمدرضا. چشم به‌هم‌زديم و مدرسه رفت و سال ۵۵ در خواب ديد كه جنگى پيش‌آمده و همراه من به جبهه رفته است. بعد گفت من شهيد شدم و آقا نه. خب من خيال كردم كه يك خواب كودكانه است و نبايد تعبيرش كرد. بعد از پيروزى انقلاب، يك‌چيزهايى شبيه به جنگ پيش آمد. مثلاً منافقين به محلۀ سادات‌محلۀ رامسر حمله كرده بودند و وقتى خبرش به تنكابن رسيد، سيدمحمدرضا، بااينكه هنوز شانزده‌ساله هم نشده بود، خونش به‌جوش آمد و شروع كرد به صحبت كردن در مورد اينكه بايد مردم بسيج شوند و به كمك مردم سادات‌محله بروند و همين‌طور بعضى‌ها را سازمان‌دهى كرد. اما اين‌ها باعث نمى‌شد كه من خيال كنم، آن خوابى كه چندسال پيش ديده، صادقه است. بگذريم از اينكه در تمام اين‌سال‌ها و بعد كه مثل خودم به حوزۀ علميه آمد، هميشه معنوى و مقيد بود. حتى يك‌شب كه ديروقت شده بود و هنوز به خانه نيامده بود، مادرش به من اعتراض كرد و گفت، بچه را به حال خودش رها نكن، شايد منافق شود. من خنديدم و گفتم، خاطرت جمع باشد، من هزار جور سيد را امتحان كرده‌ام. وقتى آمد، ديديم به‌كمك پسرخاله‌اش كه پزشك بود، رفته بوده. به‌هرحال چه در درس حوزه و چه در رفتار و منش، بزرگ بود، خيلى بزرگ‌تر از سنش. جثه‌اش هم باعث مى‌شد بقيه خيال كنند كه او سن‌وسالى دارد. حتى يك‌روز كه من رفته بوديم خطبۀ عقدى را بخوانم، يك‌نفر به سيد محمدرضا گفته بود، آقا به‌فكر همه هست، جز پسر خودش. خيلى طول نكشيد كه جنگ شروع شد و سيد محمدرضا سازِ رفتن به جبهه را كوك كرد. چهارده‌ساله بود كه از ما خواست تا اجازه بدهيم به جبهه برود. كتاب‌هاى حوزه را هم توى ساك گذاشت كه از درس عقب نماند. من با او مفصل صحبت كردم و گفتم، پسرم اگر تو همراه من به جبهه بيايى، ممكن است به شهادت برسى. اين مسئلۀ من و مادرت است. تو به آرزويت رسيده‌اى و ما بايد به اين مصيبت صبر كنيم. اما اگر يك‌زمانى به شهادت نرسى و قطع نخاع برگردى، مسئله ديگر مسئلۀ من و مادرت نيست. خودت بايد يك‌عمرى به اين آزمايش صبر كنى. حاضر هستى با چنين بلايى صبر كنى‌؟ او گفت بله حاضرم. از آن به‌بعد سيد محمدرضا به جبهه رفت. وقتى خبر شهادت آيت‌الله صدر همه‌جا پيچيد، سيد محمدرضا عكس ايشان را از منطقه آورد و با عكس ايشان حرف مى‌زد و به او قول داد كه به شهادت برسد. هرروز جبهه، شايد يك يا ده‌سال معمولى است. او روزبه‌روز باليد و روشن و روشن‌تر شد. يك‌روز يكى از همكاران من كه آدم شوخ‌طبعى بود، در منطقه محمدرضا را ديده بود و اداى آدم داغ‌ديده و گريان را درآورده بود. محمدرضا پرسيده بود، چى شده عموجان‌؟ او با گريه گفته بود، پدرت در فلان منطقه، فلان عمليات شهيد شده آقا سيد. محمدرضا دستى به محاسنش كشيده بود و بعد از تأمل گفته بود، نه عموجان، بابا شهيد نشده و الآن زنده است. لابد اشتباه به شما گفته‌اند. در كربلاى پنج، سيد در عمليات شركت كرد و گردان امام محمدباقر عليه السلام با موفقيت منطقه‌اى را در اطراف كانال ماهى، آزادكرده بود. بعد ايشان را آورده بودند عقب براى چند روز استراحت و استحمام. از همان عقبه هم با خانه تماس گرفت. من گوشى را برداشتم. با شنيدن صدايش پر درآوردم. باهم خيلى حرف زديم. بعد كه حرف‌هايم تمام شد، گوشى را دادم به مادرش. صدايش را تا حدى با مادرش مى‌شنيدم. او به مادرش گفت، به من گفته‌اند كه بايد مادرت راضى باشد تا تو به شهادت برسى. اجازه مى‌دهى‌؟ راضى مى‌شوى. خب مادر است ديگر. دلش كه دست خودش نيست. محمدرضا خيلى التماس كرد، ولى معلوم بود كه ته دل مادرش، چه مى‌گذرد. تا اينكه محمدرضا گفت، مادر مگر قرار نيست راه كربلا باز شود؟ مگر تو دلت نمى‌خواهد كه راه كربلا باز شود؟ خب اين باز شدن راه كربلا نمى‌شود مگر به ريختن خون پسرت. حالا راضى نيستى كه خون ما بريزد و اما راه كربلاى امام‌حسين عليه السلام باز شود. مادرش اسم آقا امام‌حسين عليه السلام را كه شنيد، گفت راضى هستم. تمام. در حملۀ بعدى در منطقۀ هفت‌تپه در جنوب شوش، در ۱۳۶۵/۷/۳۰ تركش به سر محمدرضا خورد و به شهادت رسيد. وقتى در خانه را زدند، من به آن برادران سپاهى گفتم، لازم به مقدمه‌چيدن نيست، مى‌دانم كه سيد شهيد شده. من خودم هم پيكرش را به تنكابن آوردم و در گلزار سادات‌محلۀ رامسر به خاك سپرديم.






جعبه ابزار