• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

شعبانعلی قاسمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید شعبانعلی قاسمی (۱۳۴۵ آمل _ ۱۳۶۵ شرهانی) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش اصغر نام داشت.شعبانعلی قاسمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.شعبانعلی قاسمی سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و در تیپ ۵۸ مستقل تکاور ذوالفقار به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۱۹ هجری شمسی در منطقه شرهانی شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای داوودکلا دشت سر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بوى بهار همه را در داودكلاى دشت‌سر مسحور مى‌كرد. شعبان‌على لباس رزمش را پوشيده بود. لباسى كه هم لباس درس بود، هم لباس رزم، هم لباس كار. پدر و مادر و خواهربرادرها را بغل كرد و رفت سمت در. دوباره برگشت. انگار كه چيزى يادش آمده باشد. نگاهش دوخته شد به پدر و مادر. دوباره خداحافظى كرد و رفت. باز هم سرش چرخيد به سمت آن‌ها. نگاهش را از سر تا پايشان گذراند. هيچ كس نفهميد مى‌خواست خودش پدر و مادر را سير ببيند يا آن‌ها او را خوب تماشا كنند. مرتضى كه شهيد شد، شعبان‌على خيلى تغيير كرد. اولين شهيد آمل، پسرعمۀ او بود و ديگر خودش روى خودش طور ديگرى حساب باز مى‌كرد. آن‌قدر اين در و آن در زد با سن كمش كه بالاخره رفت جبهه. يك بار كه رفت دلش آرام گرفت. وقتى برگشت رفت حوزه. اول رفت حوزه رستم‌كلاى بهشهر. مدتى رفت حوزه نكا. راه دور بود و رفت و آمد خرج داشت. برگشت شهر خودشان و توى مسجد جامع آمل ادامه داد. آمل شهر علما بود. گذرش افتاد به علامه حسن زاده آملى و ايشان توصيه كردند برود قم براى درس و بحث. حرف علامه زمين گذاشتنى نبود. راهى قم شد. مردم آن‌وقت‌ها توى محلشان پشت سر روحانى حرف مى‌زدند و شعبان‌على دلخور بود از اين ماجرا. به پدرش گفت اين‌ها به گوش ماها مى‌رسد. من هم آخر مى‌خواهم روزى روحانى بشوم. نكند شما خداى نكرده پاى اين حرف‌ها بنشينيد. حواسش به بقيه بود. اينكه خواهرزاده‌اش بدون روسرى توى كوچه بازى نكند؛ اينكه به پدر دوست طلبه‌اش كه پول نزول مى‌دهد تذكر بدهد تا باعث بدبينى مردم به روحانيت نشود؛ اينكه همۀ مردم سر سفره‌اى كه برادرش در مناسبت‌ها مى‌انداخت باشند. هميشه هم خودش توى هركارى داوطلب صف اول بود. چه موقع انتخاب نيرو براى اعزام در آموزشى، چه وقت روحانى فرستادن براى تبليغ‌هاى ماه رمضان در روستاها. توى خانه براى مادرش ظرف مى‌شست. نه اينكه دختر در خانه نداشته باشند، نه. سه خواهر داشت. حميده، فريده، خديجه. كلاً شش تا بچه بودند. توى كشاورزى و باغبانى هم كمك دست اصغرآقا پدرش بود. درخت‌هاى باغ را سم مى‌زد برايش. وقت‌هايى كه سر زمين بودند و صداى اذان بلند مى‌شد، همانجا همه كارها را مى‌گذاشت كنار و مى‌رفت سمت چشمه. تنش را مى‌شست و وضو مى‌ساخت و مى‌ايستاد به نماز. هرچه برادرش به او مى‌گفت آخر با شستشو در آب سرد چشمه کار دست خودت میدهی، توی گوشش نمیرفت میگفت وقتی میخواهی رو به سوی خدا بکنی باید تمیز باشی عادت وضو گرفتن با آب سرد هیچ وقت از سرش نیفتاد میگفت این طور ثوابش بیشتر .است سخت میشد از کارهایش سر درآورد. می نشست توی اتاق و دعای کمیل میخواند و پتو می انداخت روی سرش. هرچه می پرسیدند، جواب سرراستی نمیداد مدتی بعد دیگر صدای گریه هایش از پتو هم رد شد و همه فهمیدند راز پتویی را که دیگر به کار نمی آمد برای پنهان کردن ناله ها. قم که رفت برای حوزه از همانجا دوبار اعزام شد به جبهه دیگر خانه که می آمد، سر روی بالش نمی گذاشت روی زمین میخوابید بدون هیچ روانداز و زیراندازی میگفت رفقایم روی خاک خوابیده اند اگر من در رختخواب گرم و نرم بخوابم نامردی است پیراهن نویی که دختر عمه اش که دیگر زن داداشش هم شده بود، به او هدیه داد را فرستاد به جبهه دلش پیش رزمندگان بود رفت چند کلاف نخ خرید و داد دختر عمه لباس ببافد برای رزمندگان مادرش در تدارک ازدواج بود برایش که برای بار سوم در بهار ۶۵ به جبهه اعزام شد. مدتی گذشت پدر و مادر و خواهر برادرها همه سر زمین بودند ماه رمضان بود و با دهان روزه، آستین بالا زده بودند برای نشای برنج از طرف بنیاد آمدند سر زمین و عکس خواستند از شعبان علی پدر همان موقع دلش گواهی داد خبری شده رفت خبر بگیرد از .پسرش وقتی رفت برای شناسایی گفتند: توی شرهانی خمپاره خورده توی صورتش شرهانی چه اسم عجیبی هم سر داشت. انگار که از شرحه شرحه کردن دل بیاید. قابل شناسایی نبود به خاطر سوختگی. هر که رفت، با شك برگشت. شعبان علی بود یا... چشمها دوخته شد به پدر پدر اما لحظه ای تردید نکرد. بار آخر تا پایش را نگاه کرده بود و برای شناسایی گلش به صورت و چشم و ابرو نیازی نبود همین که چشمش به بدن افتاد یاد آرزوی کربلای شعبان علی افتاد که لابد این تقدیر را قسمتش کرده بود. از اتاق که بیرون آمد چشمهایش تر شد. نه برای شعبان علی اش شعبان علی چهره ای نداشت برای شناسایی ولی بقیه اعضای بدنش بودند تا نشانه باشند برای پدر اما لايَوْمَ كَيَوْمِكَ يا أَبَا عَبْدِ الله .....






جعبه ابزار