حسین کشاورزیان
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید حسین کشاورزیان (۱۳۴۰/۰۶/۱۱ بهشهر _ ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر
استان مازندران است. مادرش گوهر گوهری و پدرش محمد اسماعیل نام داشت. در
حوزه علمیه مشغول تحصیل شد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ششم خانواده بود. حسین کشاورزیان عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در گلزار شهدای بهشت فاطمه بهشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش. یازدهم شهریور ۱۳۴۰ ، در شهرستان بهشهر چشم به جهان گشود. پدرش محمداسماعیل و مادرش گوهر نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد و صاحب یك پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. چهارم دی ۱۳۶۵ ، در ام الرصاص عراق بر اثر اصابت تركش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار بهشت فاطمه زادگاهش واقع است. برادرانش حجت الله و عبدالناصر نیز به شهادت رسیده اند .
[ویرایش]
شما از بهشهر به سمت تهران حركت كرديد و به خواستگارى رفتيد؛ امادر دل آرزو داشتيد كه اين وصلت سر نگيرد. با اينكه مىدانستيد دختر، همهجوره مناسب است و خانوادهدار؛ مىدانستيد حسين ۲۴ ساله است و وقت ازدواجش، مىدانستيد حسين با اين دختر خوشبخت خواهد شد، اما دلتان به خواستگارى نبود؛ چون براى حسين شرط گذاشته بودند كه براى زدن نشان دوم، بايد ازدواج كند. زمانى را بهياد آورديد كه حسين و برادرش، حسن، در چهارماهگى بسترى بودند. شما همه ماتمزده كنار بستر، جلوى پنجره، پشت به او تا صورتش را نبينيد. به سمت حسن و حسين روبرنمىگردانديد تا چشم در چشمشان نشويد. هميشه دربارۀ كسانى كه دوستشان داريم و در بستر مرگاند چنين است. بااينحال، خدا دوباره حسين را به شما داد. حسين زنده ماند و برادرش، حسن، در چهارماهگى از دنيا رفت. از دو قلوهايى كه محرم سال ۱۳۴۰ به دنيا آمده بودند، يكىشان مرد. پس اكنون دل به دريا زديد، به ياد همانى كه حسين را از آن بستر بيمارى نجات داد و او را از همۀ خطرهاى بچگى و نوجوانى و درگيرىها و مبارزات با طاغوت حفظ كرد. اين اميد، اكنون باعث شد كه شما به خواستگارى برويد، هرچند مىدانستيد، حسين مىخواهد پروندهاش را با ازدواج تكميل كند تا بتواند بهتر پر بكشد. پدر براى حسين آستين بالا زد. همان پدرى كه وقتى به خانه مىآمد، نخست مىپرسيد، بچهها نماز خواندهاند؟ و اگر زير نگاه سنگينش، همه پايين را نگاه مىكردند و معلوم مىشد كه يكى نمازش را نخوانده، مىگفت حق ندارى از غذاى سفره بخورى. برو نمازت را بخوان و بيا. همين تربيت پدر بچهها را به مبارزه با طاغوت كشاند. حسين حال و هواى ديگرى داشت و نماز شب و عبادتهاى طولانى رويهاش بود. سال ۵۶، باز حسين در بستر افتاد. دكتر سرش را زير انداخته و گفت: وصيتش را بكند و همه را سير ببيند. مدتى بود كه حسين به غذا لب نزده و فرقش با مُرده فقط نفسكشيدنش بود؛ آن هم كوتاه و با خسخس. دوباره شما سعى كرديد چشم در چشم حسين نشويد. گريه و زير لب ناله مىكرديد و مىگفتيد: كاش آن روزى كه كاميون براى مسجد رسيده بود و او يكتنه بار كاميون را خالى كرد، چيزى بر دوشش مىانداخت تا سرما به پهلوهايش نزند. همه گفتند كه حسين بگذار كارگر بگيريم، حجم بار زياد است و او گفت: خوردن و خوابيدن كار حيوان است، بگذار كار مسجد جلو بيفتد. بهدليل اين همه كار و مسئوليت و درس و بحث، درگيرى و مبارزه و... او از پا افتاده بود. آن روزى كه اعلاميههاى حضرت امام رحمه الله را به ديوار مىچسباند و پخش مىكرد، كاش يكى برايش اسفند دود مىكرد، تا چشم نخورد؛ زيرا بسيارى را همان بار اول گرفتند و او مدتها دستگير نمىشد. هيچكس هم نمىدانست كه او چرا با چادر مادرش به خيابان مىرود و اعلاميه پخش مىكند. فقط روزى كه حسابى از ساواكىها كتك خورد و چادر پارهپاره شد، فهميديد كه او اين مدت با لباس زنانه اعلاميه مىچسبانده. شايد همان كتك ساواك حالا كار حسين را به اينجا كشانده بود. شما مدام سر تكان مىداديد و اشك چشمتان را پاك مىكرديد، و منتظر بوديد تا كى حسين نفس آخرش را بكشد، اما پدر اميدوار بود. طولى نكشيد كه روحى به پيكر حسين بازگشت و چشمش را گشود و آرامآرام آبى خواست و سپس كاسۀ سوپ كنارش را سر كشيد و شما با حيرت ديديد كه آن سايۀ سياه از روى ديوار محو شده. هيچكدام به روى خودتان نياورديد كه اصلاً حسين مريض بوده و برايش غذا آماده كرديد. برادرش هنوز نگران بود و مىگفت: مگر مىشود؟ ببريمش دكتر باز معاينهاش كند. شما مدام لبهاىتان را گاز گرفتيد كه نكند دوباره آن سايۀ سياه مرگ روى ديوار برگردد و دكتر بگويد حرف همان بود كه گفتم، برويد به فكر مراسم فاتحه باشيد، اين آرامش پيش از طوفان است. حسين گفت كه لازم نيست. حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديده و به ايشان عرض كرده كه دو حاجت دارد. شما آن روشنايى ناگهانى را ديديد كه نورش را بر خانه پهن كرده و گريستيد. يكى از دو حاجت، شفاى از بيمارى بوده كه حضرت دستى به سرش كشيده يا استكان آبى به او داده و فرموده كه شفايت دادم و ديگرى؟ همه مىدانستيد كه حاجت دوم شهادت بود. حسين هميشه همين را مىخواست. هر بار كه به خط مىرفت، مىناليد كه چرا شهيد نمىشوم. به درخت موى تبريزى در حياط زل مىزد و مىگفت تو هنوز سرپايى و من هم هنوز نفس مىكشم. شما با شنيدن اين خواسته به خودتان لرزيديد، اما حضرت آن را مستجاب نكرد و براى اجابتش شرط گذاشته بود. هركس براى بچهاش به خواستگارى مىرود، خوشحال است، اما شما گويى غم عجيبى در دلتان چنگ مىزد؛ هرچند مىدانستيد دختر باعث خوشبختى حسين مى شود. پدر اميدوار بود؛ پسرش مىخواست ازدواج كند و او نمىتوانست بىاعتنا باشد. همۀ راه از بهشهر تا تهران در دلتان مىگفتيد كه اى كاش ازدواج سرنگيرد؛ زيرا حضرت به حسين در حال احتضار و بيمارى گفته بود كه حاجت دومت را روا نمىكنم مگر وقتى كه ازدواج كنى. اما همهچيز، همانطور شد كه حسين مىخواست. حسين با يك تير، دو نشان مىزد. پس وقتى عروس و زندگى چند ماههاش را به خدا سپرد و راهى جبهه شد، نمىگفت دعا كنيد من شهيد شوم، بلكه در گوش مادرش گفت: در مراسم من تهچين ترش و چرب بده، چرب چرب تا مردم نوش جان كنند. اين بار ديگران نيز در خواب ديدند كه حسين ساكش را بسته و گفته كه مرا امام حسين عليه السلام قبول كرده، واى به حال شما كه ماندهايد. وقتى حسين در خط مقدم كربلاى چهار، هنگام درگيرى با دشمن بعثى به شهادت رسيد و پيكرش به بهشهر برگشت، براى شما چيزهايى معلوم شد كه نمىدانستيد؛ مثل اينكه او بارها مجروح شده و از شما پنهان كرده. مدتها در اهواز بسترى بوده و به كسى خبر نداده و عجيبتر اينكه او مدتها طلبۀ حوزۀ علميۀ بهشهر بوده و اساتيد بهشهر شخصيت علمى او را قبول دارند و شما نمىدانستيد. او وقت شهادت بهروشنى مىدانست كه فرزندى در راه دارد و به همرزمش گفته بود كه اى كاش مىدانستم فرزندم پسر است يا دختر. پدر در چشمش همچنان اميد بود، اين بار اميد به شفاعت.