• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حسینعلی رسولی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید حسینعلی رسولی (۱۳۴۸ بهشهر _ ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد ، مادرش محترم ریاحی و پدرش شعبان نام داشت.حسینعلی رسولی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع ؟ با موفقیت پایان رسانید و سپس در حوزه علمیه تحصیل علوم دینی کرد. شهید بزرگوار مجرد و فرزند دوم خانواده بود.حسینعلی رسولی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در امامزاده لرما به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دختر به برف‌هاى ميان حياط نگاه مى‌كند و آه مى‌كشد. اين هفته هم زير اين برف سنگين نمى‌تواند به امامزاده برود. دو باترى نو را از جعبه درمى‌آورد و ميان ضبط جا مى‌دهد. حالا اين ضبط صوت كوچك به‌اندازۀ تمام امامزاده لرما برايش عزيز است. امامزاده از دو سه هفته پيش براى او و خيلى از دوست و آشناها معناى ديگرى گرفته است. از وقتى تن غرقه‌به‌خون برادرش را در صحن امامزاده دفن كرده‌اند، دلش زير هيچ سقفى بند نمى‌شود. دلش مى‌خواهد تمام شاليزارها را با چكمه‌هاى پلاستيكى حسين‌على زير برف سنگين روستاى هزارجريب بدود و خود را برساند به مزار برادر. يك بار اين كار را كرده بود. يكى از غروب‌هاى هفتۀ اول. وقتى به مزار رسيد، طلبه‌هاى جوانى را ديد كه دورتادور قبر نشسته‌اند و قرآن مى‌خوانند. اولين بار بود كه دوستان برادرش را از نزديك مى‌ديد. پشت درخت بى‌برگ‌وبار ايستاد و جوان‌هاى عبابردوشى را ديد كه از حوزۀ علميۀ بندر گز آمده بودند به ديدن رفيق حجره و درس و بحثشان. دست يكى از طلبه‌ها كتاب عربى بود. طورى روبه‌روى مزار سرش را در كتاب فرو برده بود كه انگار دارد با حسين‌على درس مى‌خواند. دختر چادرش را روى صورت كشيد و چند قبر دورتر، پاى سنگى نشست. صداى طلبه‌ها را به‌وضوح مى‌شنيد. يكى داشت مى‌گفت: كاش صبح عمليات كربلاى پنج حرفت را باور مى‌كردم، حسين‌على! بعد هم جريان آن روز را تعريف كرد. گفت كه صبح بيست‌ويكم دى ماه، يعنى همين دو سه هفته قبل، حسين‌على به او گفته بود كه خورشيد آخرين روز زندگى‌اش طلوع كرده است. شاهدش هم خوابى بود كه ديشب ديده بود. عمويش از دنياى ديگر آمده و به حسين‌على اصرار كرده بود كه همراهش برود. وقتى در خواب هر دو راه افتادند براى اعزام به عمليات، حسين‌على مطمئن شد كه كوچ بزرگى در راه است؛ كوچى كه براى دومين بار در زمستان ۱۳۶۵ آن را از شلمچه و پشت تيربار شروع كرده بود؛ اما اگر مثل باباشعبان رد اين كوچ را دنبال مى‌كردى، مى‌رسيدى به شب‌هاى نوجوانى حسين‌على كه روى پشت‌بام خانه الله اكبر مى‌گفت و روزهايى كه خودش را مى‌رساند به راهپيمايى‌هاى مردم بندر گز. باباشعبان بارها تعريف كرده بود كه حسين‌على چقدر عاشق درس و مشق بوده و هميشه بهترين نمره‌هاى مدرسه را در كارنامه‌اش داشته است. براى همين، دخترك خيلى خوب حال برادرش را مى‌فهميد، وقتى كه به‌دليل بيمارى سال دوم راهنمايى مردود شده بود. بابا شعبان مى‌گفت كه حسين‌على شب و روز ميان شاليزار اشك مى‌ريخت و لابه‌لاى ساقه‌هاى ترد برنج دل شكسته‌اش را سرگرم كار مى‌كرد. دست‌آخر، بابا او را اين‌طور تسلى داده بود: تو كه كوتاهى نكردى پسرم! مريضى‌ات سخت بود. شايد هم قرار است خدا مزد بزرگ‌ترى به تو بدهد. باباشعبان فكر مى‌كرد مزد بزرگ‌تر حسين‌على، همين ثبت‌نام در حوزه است كه يك سال بعد براى پسرش اتفاق افتاد؛ اما شانزدهم شهريور امسال كه حسين‌على پايش را در يك كفش كرد و گفت بايد با بسيج خودش را به عمليات كربلاى چهار برساند، حساب و كتاب بابا به‌هم ريخت. حسين‌على پيك گروهان بود و در اولين تجربۀ دفاع، شوقى بى‌حد را در دل خود يافت. تازه مى‌فهميد چرا برادر بزرگش وقتى به مرخصى مى‌آيد، اين اندازه بى‌تاب است تا دوباره به جبهه برگردد. خوشحال بود از آن همه التماسش براى اينكه با همين سن‌وسال اندك اعزامش كنند؛ خوشحال بود از اينكه هيچ نصيحتى را قبول نكرده بود. دختر روى زيلو مى‌نشيند و با گوشۀ روسرى كليدهاى ضبط صوت را تميز مى‌كند. قاب عكس روبه‌رو، نگاه دخترك را به‌طرف خود مى‌كشاند. نه فقط اين ديوار، كه تمام خانه بوى برادرش را مى‌دهد. چقدر تلاش كرده بود تا وام بگيرد و پدرش را براى بازسازى خانه كمك كند. نه فقط با پول، كه حتى آستينش‌هايش را بالا زده بود و سيمان و گچ به دست بنا مى‌داد. پدر و مادر، اين بچه را جور ديگرى دوست داشتند؛ از همان اسفند ۱۳۴۸ كه خدا او را در دامانشان گذاشت. اصلاً به‌خاطر او بود كه از زادگاه خود كوچ كردند؛ به‌خاطر بيمارى سخت حسين‌على كه دكترها را عاجز كرده بود. وقتى آنها بساط خود را برداشتند و زير برف و بوران راهى بندر گز شدند، لب‌هاى كوچك حسين‌على ميان آغوش مادر، مثل ماهى بازوبسته مى‌شد. حسين‌على با دعا و نذر و نيازها دوباره به زندگى برگشت. درس خواند و بزرگ شد؛ تا روزى كه تسبيح تربتش را كنار سجاده گذاشت و ساكش را برداشت. در آشپرخانه كيف پولش را باز كرد و اسكناس بيست تومانى را به خواهر داد و از او خواست كه دربارۀ رفتنش به جبهه، چيزى به پدر و مادر نگويد. دخترك به عهد خود وفا كرده بود؛ هرچند حسين‌على براى خداحافظى با پدربزرگ تا تپه‌هاى روستا رفته و بار هيزم را از شانۀ پيرمرد برداشته بود. دوست و دشمن به كمك‌هاى او عادت داشتند. در خانه كمك‌دست مادر بود و در شاليزار عصاى دست باباشعبان. اصلاً خدا اين دست‌ها را براى كار به او داده بود. شايد هم راز اينكه عراقى‌ها دو دستش را بعد از تير خلاص قطع كردند، به همين برمى‌گشت. خمپارۀ ۱۲۰ كه به سنگر خورد، تن حسين‌على روى خاك شلمچه مى‌غلتيد. دختر چشم‌هايش را مى‌بندد تا تصوير بى‌دست برادر را كه دو سه هفته پيش ميان تابوت ديده بود، مرور كند. اشك كه در چشم‌هايش پرده مى‌بندد، پلك مى‌زند و پيچ ضبط را مى‌چرخاند. نوار را جلو مى‌برد تا به آخرين حرف‌هاى حسين‌على برسد. تمام اتاق شده است طنين محزون صداى برادر: - هرگز دشمنان بين شما تفرقه نيندازند و شما را از روحانيت متعهد جدا نكنند؛ كه اگر چنين كردند، روز بدبختى مسلمان و روز جشن ابرقدرت‌هاست. راستى، برادر در كدام شب برفى روستا وصيت‌نامۀ خودش را خوانده و صداى خود را ضبط كرده است‌؟






جعبه ابزار