• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سید جواد شفیعی دارابی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



سید جواد شفیعی در سال هفتم جنگ تحمیلی و در بیست و هشت سالگی به شهادت رسید.شهید سید جواد شفیعی دارابی (۱۳۳۷ دارابکلا _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد روستای زیبای دارابکلا شهرستان شهید پرور میاندرودِ استان مازندران است. سید جواد شفیعی دارابی در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ثریا آهنگر دارابی و پدرش سید اسدالله نام داشت.سید جواد شفیعی دارابی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع ششم ابتدایی با موفقیت پایان رسانید و دروس حوزوی را در حوزه علمیه امام جعفر صادق رستمکلا شروع کرد. شهید بزرگوار در سال/۱۳۵۸ ازدواج نموده و سه فرزند "یک پسر؛ دو دختر" به یادگار مانده است.سید جواد شفیعی دارابی در عضویت بسیجی در لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۰۳ هجری شمسی در شلمچه در عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید شفیعی در مورخه ۱۳۶۵/۱۱/۰۹ تشییع و در امامزاده باقر دارابکلا دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

رزمنده‌ها در سنگر نشسته بودند و به چيزى فكر مى‌كردند. پانزده روزِ طاقت فرسا را پشت سر گذاشته بودند. تعدادى از هم‌رزمانشان را در عمليات از دست داده بودند. تانكها و نفربرهاى عراقى زيادى را منهدم كرده بودند. اما هنوز شلمچه اشغال بود. مى‌خواستند هرطور شده شلمچه را آزاد كنند. عراقى‌ها براى جلوگيرى از پيشروى قواى اسلام منطقه عمومى شلمچه را به آب بسته بودند. آن‌ها ديگر شلمچه را از آن خودشان مى‌دانستند؛ اما رزمنده‌ها به فكر آزادسازى شلمچه بودند. آن‌ها مى‌گفتند: صدام تصاحب يك وجب از خاك ايران را به گور خواهد برد. فرماندهان به اتاق جلسات جنگ مى‌رفتند و نقشه‌هاى جنگى را بررسى مى‌كردند. نقشه‌ها سرّى بود و بچه‌ها نمى‌دانستند چه فكرى دارند و كدام نقطه را براى عمليات درنظر گرفته‌اند. فقط مى‌دانستند عمليات سختى پيش رو است و بايد خودشان را آماده كنند. روحانيون رزمى تبليغى بين رزمنده‌ها بودند سيدجواد يكى از صدها روحانى جبهه بود. او رمز پيروزى را در يك چيز مى‌ديد: عشق! عشقى كه انسان را به كمال مى‌رساند. او براى رزمنده‌ها سخن گفت: «خورشيد چراغ جهان است ولى معرفت چراغ دلهاست. قلب است كه انسان را به عرش مى‌رساند. قلب است كه جايگاه خداى سبحان است. اگر كسى مى‌خواهد دلش آراسته گردد و به مقام رضا برسد، بايد به خدا نزديك شود.» سيد لحظه‌اى سكوت كرد و چهرۀ رزمنده‌ها را از نظر گذراند. كلام آخرش را محكم‌تر از هميشه گفت: «هر كه عاشق شد، خود را يافت و هر كه خود را يافت، او را يافت و خودش را فراموش كرد و هر كه خودش را فراموش كرد، فانى فى‌الله مى‌گردد.» حرفش در دل بچه‌ها نشست و به آن‌ها نيرويى تازه داد. حس كردند تا هر جا لازم باشد، مى‌توانند پيشروى كنند. كسى گفت: «الله اكبر!» رزمنده‌هاى ديگر هم بلند گفتند: «الله اكبر» سيد جواد به دل كندن از دنيا فكر مى‌كرد. چهرۀ همسر و فرزندانش جلوى چشمش مى‌آمد. با خود كلنجار مى‌رفت تا محبت آنها، مانعش نشود. عجيب معتقد بود كه دو محبت در يك دل نمى‌گنجد. «هرگز زمين شوره زار سنبل نمى‌آورد.» اين مثال هميشگى‌اش بود براى رها شدن از وابستگى دنيا و صيقل دادن قلب و روح. آخرين بار كه داشت مى‌آمد، وجيهه، سميه و على را بوسيد. بچه‌ها را در آغوش كشيد و به آن‌ها سفارش كرد: «حرف مامان را گوش كنيد، مواظب باشيد با كسى دعوا نكنيد. مبادا به مامان بى احترامى كنيد.» براى دخترهايش سفارش ويژه‌اى داشت: «حجاب خود را فراموش نكنيد.» عمامه را روى سرش گذاشت. همسرش ساك را به دستش داد و نگاهش كرد. در نگاهش يك دنيا حرف بود. سيد جواد سرش را پايين انداخت و گفت: «من مديون زحمات شب و روز شما هستم. ما مثل دو رفيق بوديم. اگر جسارتى يا اهانتى به شما داشته‌ام، مرا ببخش. اگر نتوانستم خوب انجام وظيفه كنم، مرا حلال كن.» زن با تبسم گفت: «سيد جواد! تو براى من بهترين بوده‌اى.» با او روبوسى كرد. مى‌دانست دست تنها با سه بچۀ قد و نيم قد سر كردن، مشكل است. همان لحظه اول دلتنگى‌هايشان شروع شد. وجيهه دست پدر را كشيد: «بابا! بيا بازى كنيم.» سميه گفت: «از آن لباس عروس قشنگ‌ها برام مى‌خرى‌؟» على پريد بغل پدر و زد زير گريه: «نرو بابا!» سيدجواد دستى به سر بچه‌ها كشيد و آن‌ها را به مادر سپرد. - من مى‌روم تا راه كربلا را باز كنم و بعد بيايم و شما و مامان را ببرم كربلا. اسم كربلا، بچه‌ها را آرام كرد. سيدجواد در دل عشق كربلا داشت و آرزو مى‌كرد روزى بتواند با خانواده‌اش آقا را زيارت كند. ياد و نام حرم ائمه، روحش را تازه و پرطراوت مى‌كرد. وقتى در قم بود، هر روز به جمكران مى‌رفت. زيارت حرم حضرت معصومه عليهاالسلام حال و هواى خوبى به او ميداد و سيد درس‌هاى حوزوى را بهتر از قبل پيش مى‌برد. او افتخار مى‌كرد كه به دست امام خمينى ملبس شده است. دنبال خط فكرى امام بود و زياد كتاب مى‌خواند. اگر جنگ نمى‌شد، او تحصيلات دينى‌اش را در مدرسۀ امام‌صادق عليه السلام و حوزۀ علميۀ قم ادامه مى‌داد. حضورش در جبهه، غنيمتى بود براى رزمنده‌ها. كلامش دلنشين بود برايشان و روحشان را آرام مى‌كرد. از جاذبه و دافعه‌اش خوششان مى‌آمد و در كنارش چيزها مى‌آموختند. مى‌دانستند كه آقاى قرائتى و راستگو، از كلاسدارى سيدجواد تقدير كرده‌اند. از سفرهاى او در ايام محرم به روستاهاى دورافتاده هم خبر داشتند. گاهى خاطرات سيدجواد را از زبان خودش مى‌شنيدند و گاهى از زبان دوست حوزوى‌اش. ديده بودند كه او طاقت بالايى دارد و گاهى اين بيت را ميخواند: نه هر درخت تحمل كند جفاى خزان غلام همت سروم كه اين قدم دارد رزمنده‌ها آمادۀ عمليات كربلاى پنج بودند. قرار بود عمليات ساعت دو بامداد شروع شود. خبر دادند كه درگيرى در جنوب منطقۀ عملياتى و «جزيرۀ بُوارين» شدت گرفته. ساعت يك و نيم بود كه فرماندهان آغاز عمليات را با رمز مقدس يا زهرا عليهاالسلام اعلام كردند. صداى يا فاطمه زهرا و تكبير بچه‌ها در منطقه پيچيد. شلمچه زير آتش و خون بود. نيروهاى لشكر ۴۱ ثارالله به كانال ماهى رسيدند. سيل‌بندِ اول را پاك سازى كردند و به سمت سيل‌بند دوم رفتند. لشكر ۲۱ امام رضا عليه السلام در جنوب شلمچه مستقر بودند، آن‌ها خط نوك جزيرۀ بوارين را شكستند. ساعت پنج صبح بچه‌ها از كانال ماهى گذشتند و يكى از خاكريزهاى مثلثى عراقى‌ها را تصرف كردند. رزمنده‌ها در دل دشمن رفته بودند و سخت مبارزه مى‌كردند. ساعت ۱۵:۱۱ فرمانده خبر پاكسازى هلالى اول را داد. سيدجواد نبود تا در شادى رزمنده‌ها شريك شود و با آن‌ها صلوات بفرستد و تكبير بگويد. اما ملائك آسمانى به روح سيد درود مى‌فرستادند. تركشى به قلبش خورده و او را روانۀ بهشت كرده بود. جسد او را به روستاى داراب‌كلا بردند و وصيت‌نامه‌اش را خواندند: «پدرم! دستانم را مشت كنيد و از تابوت بيرون بگذاريد. به مردم بگوييد كه فرزندم در مقابل ظلم و جنايت جان باخت و به لقاى خداى سبحان ملحق گشت. اى مادر! مثل مادر معظّم حضرت على‌اكبر عليه السلام باش كه در داغ فرزندش چه مى‌كرد. عكسم را در دست بگير، به دشمنان بفهمان كه دنيا بداند كه اسلام، دين جهاد و شهادت و عظمت است. همسر بهتر از جانم! بر خدا توكل كن، چون خدا كفايت كننده است. مردافكن باش، دريادل و كوه‌وار و ثابت قدم باش. بچه‌ها را با مسائل اسلام آشنا كن...» سيد از دوستانش خواسته بود كه با جريانات انحرافى مبارزه كنند و نمونۀ بارزى از انسانهاى خداجو باشند. اخلاق امامان و پيامبران را سرلوحۀ زندگى‌شان قرار دهند و صفت‌هاى پَست را از وجودشان دور كنند. او دانش آموزان را «ياران باوفاى امام كبير خمينى بت شكن» ناميده و از آن‌ها خواسته بود كه در مدارس، سنگر علم را رها نكنند.

۲ - فرازهایی از وصیتنامه شهید شفیعی

[ویرایش]

... گویند که خورشید چراغ جهان است ولی معرفت چراغ دلهاست... قلب است که انسان را به عرش می رساند و قلب است که جایگاه خدای سبحان است. رسول اکرم می فرمایند: لکل شی ء معدن و معدن التقوی قلوب العارفین . از این جهت گویند که عاشق آن است که دلش سخن گوید نه لسانش... با قران ارتباط داشتن شرط عاشق بود چون قران نردبان سعادت و کمال انسان است و عشق قلبی به خداوند است که عزت و شرف و مجد و عظمت؛ عشق و جمال و کمال و تقوی می آورد. قرآن انسان ساز است؛ کمال آفرین است؛ قرآن به انسان ادب و اخلاص می آموزد... نکته ی آخر در قدم اول این است که تا انسان این جایی "دنیایی" می باشد قدرت دیدن آنجا را ندارد و باید سعی کند که روحش و روانش را تزکیه کند چون دو محبت در یک دل نگنجد و خوشه هم یک سر دارد. زمین شوره زار سنبل نیارد؛ یعنی دل باید خدایی باشد نه شیطانی... رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن. مخلص بودن برای خدای سبحان رحمت را به ارمغان می آورد... اگر کسی می خواهد دلش آراسته گردد و به مقام رضا برسد باید به خدا نزدیک گردد.... هر که در عشق خداوند سوخت مقام بل احیا عند ربهم را کسب می کند و دل جذبه ی الهی پیدا می کند و نفس به حالت مطمئن و راضیه و مرضیه ختم می گردد و مقام بزرگی را کسب می کند؛ مورد مکرمت خاص خداوند قرار می گیرد...
وصیتم به شما این است که در مقابل جریانات انحرافی قد علم کنید با دشمنان اسلام و قران مبارزه کنید... وحدت کلمه را حفظ کنید و ادامه دهنده ی خون شهدای راه حق و فضیلت باشید...
خواهرانم سلام علیکم؛ مقاوم باشید، محکم باشید، استوار و سربلند باشید، عفیف باشید، محجب باشید، پاکی را پیشه ی خود قرار دهید، احکام اسلامی را فرا گیرید و زینب گونه رسالت یاران حسین را به نحو احسن به گوش جهانیان برسانید که عزیزانمان رفتند تا علیه کفر و ستم و ظلم و نفاق و کینه و عداوت خط بطلان بکشند...
... اسلام دین حق و فظیلت، رحمت و عطوفت است. اسلام دین نور و عزت است. اسلام دین انسان سازی و کمال است. اسلام دین شرف و ناموس پرستی است. اسلام دینی است که انسان را به کمال می رساند. اسلام دینی است جهان شمول و نیاز همگان را بر آورده می کند. اسلام دین تحقیقی است نه دین تقلیدی و کور کورانه. اسلام دین تفکر و تعقل و تدبر می باشد....
صدایم زدند به خط دیگر زحمت... دنباله وصیتنامه پیش خدا ماند ساعت ۳ و ۱۸ دقیقه... الهم صل علی محمد و آل محمد






جعبه ابزار