سید مصطفی موسوی تروجنی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
سید مصطفی موسوی از شهدای زمان انقلاب اسلامی است . سن ایشان هنگام شهادت چهل و سه سال بود.شهید سیدمصطفی موسوی تروجن (۱۳۱۴ بهشهر _ ۱۳۵۷ بندرگز) متولد روستای زیبای
شهیدآباد شهرستان شهید پرور بهشهر
استان مازندران است. سیدمصطفی موسوی در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش سیده زبیده؟ و پدرش سیدبابا نام داشت.سیدمصطفی موسوی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، سپس تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد.شهید بزرگوار متاهل بودند و از ایشان چهارده فرزند "سه دختر؛ یازده پسر" به یادگار ماند.سیدمصطفی موسوی در ۱۳۵۷/۱۰/۱۶ هجری شمسی در منطقه
بندرگز و در
تظاهرات علیه
رژیم طاغوت پهلوی بر اثر اصابت
گلوله شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید موسوی در مورخه ۱۳۵۷/۱۰/۱۷ تشییع و در مسجد توفیق شهید آباد به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
ما چند نفر بوديم كه با لباس شخصى، دور تا دور قبرستان تروجن را محاصره كرده بوديم. از سر تا سر بهشهر آدم آمده بود براى تشييع جنازهاش. اين شلوغىها خطر بزرگى بود براى حكومت و بايد شش دانگ حواسمان را جمع مىكرديم. تابوت روى دست جمعيت به طرف قبر مىرفت. عكس سيد مصطفى را به آن چسبانده بودند. توقع داشتم همسرش ناله و شيون سر بدهد و تمام قبرستان را روى سرش بگذارد، اما پيشاپيش جمعيت پيش مىرفت و آرامش توى نگاهش موج مىزد. با خودم فكر كردم اگر اين جمعيت بدانند من كى هستم، چه بلايى سرم مىآورند. دستم را روى كمرم گذاشتم و كلت كمرىام را لمس كردم. خيالم تا حدودى راحت شد. اطراف را از نظر گذراندم و دوباره روى تك تك آدمها دقيق شدم. گروهى از طلاب حوزۀ علميه «لا اله الا الله» گويان دوشادوش جمعيت مىآمدند. اينها همان همنشينهاى حجره و حوزۀ او بودند و تمام آتشها از گور همينها بلند مىشد كه مردم را مىريختند توى كوچه و خيابانها، به اين اميد كه شاه را سرنگون كنند. سيد هم يكى از همينها بود. چند وقتى مىشد كه خار چشم رژيم شده بود. من و يكى از بچهها مأمور شديم تا شجرهنامهاش را بيرون بكشيم. توى تحقيقات متوجه شديم كه متولد روستاى تروجن از توابع شهرستان بهشهر است و دوازده سال درس طلبگى خوانده؛ در كنار آن، كشاورزى هم مىكرده. در روزهاى اعتصاب كه نانوايىها تعطيل كرده بودند، سيد با گندمى كه خودش درو كرده بود، نان مىپخته و بهدست مردم مىرسانده كه از گرسنگى تلف نشوند. مال و دارايى زيادى داشت كه همه را وقف كرده بود. باغ هفتصد مترى مركباتش و هزار متر زمين كشاورزىاش را وقف سيدالشهدا كرده بود. يتيمهاى روستا را تحت حمايت خودش قرار داده بود و افراد بيمار را با هزينۀ خودش مىبرد پيش دكتر تا درمانشان كند. دستى هم روى سر آدمهاى بيكار كشيده و دستشان را توى زمينهاى كشاورزى و در دامدارىاش بند كرده بود. سال ۴۲ كه خمينى تبعيد شده بود، با چند تا از همين طلبهها به تهران رفته بود تا اطلاعاتى در مورد تبعيد خمينى بهدست بياورد و سركى هم توى اوضاع و احوال تهران بكشد. همان روزها هم مثل سايه دنبالش بودم؛ تا پايش به روستا رسيد شروع كرد سخنرانى براى مردم كه رژيم شاه چنان است و چنين است و نبايد در برابر ظلم سكوت كنند. برايش پيغام فرستاديم كه دست از فعاليتهاى انقلابى و سياسىاش بردارد و به همان كارهاى خير برسد. چرا كه به زندگى مردم سر و سامانى داده بود و حضورش براى آنها مفيد بود. حيف كه به جادۀ خاكى زده بود! آن روزها فكر كرديم با اين پيغام، از موضع خودش عقبنشينى مىكند تا اينكه چند وقت بعد راپورت دادند كه قرار است تظاهراتى در مشهد راهاندازى شود. سريع خودمان را به محل مورد نظر رسانديم. مبارزين پشت تريبون قطعنامهاى را خواندند و بعد از آن، همين سيد آمد بالا و فرياد زد: هدف اصلى ما سرنگونى رژيم پهلوى است و تا آخرين قطرۀ خون، در سرنگونىاش مىكوشيم. اينبار تهديدش كرديم و اطمينان داشتيم كه بهخاطر ششتا بچۀ قد و نيمقدش هم كه شده، دست از فعاليتهايش برمىدارد، اما خيالى خام بود! در تظاهرات سيزدهم دىماه ۵۷ هم سر و كلهاش پيدا شد. آن روز سخنران فردى بود به نام حاج آقا اسدى عرب كه آمده بود بين مردم شهيدآباد صحبت كند. با آن كه از قبل تذكر داده بوديم، اما گوششان بدهكار نبود و كار خودشان را كردند. ما هم تصميم گرفتيم حاج آقا اسدى عرب را دستگير كنيم كه بعد متوجه شديم همين سيد مصطفى، كت و كلاهش را تن او كرده و از ميان جمعيت فرارىاش داده. ما هم خودش را بازداشت كرديم. تو بازداشت با همان دستهاى بسته هم نمازش را مىخواند. از اين همه جسارت و بىباكىاش بدجورى حرصم گرفته بود! آن روز با اصرار و ميانجىگرى برخى علما و بزرگان او را آزاد كرديم. اما چند ساعتى گذشت كه يكى از مأمورها خبر آورد حاج آقا اسدى را پيدا كرده و با ضرب گلوله او را كشته است. كار را از آنى كه بود، بدتر كرده بوديم! سيد مصطفى به بندر گز رفت و در مراسم سوم حاجآقا با سخنرانىاش حسابى دست ما را براى مردم رو كرد. آنقدر از صحبتهاى او عصبانى بودم كه اگر كارد به من مىزدند، خونم درنمىآمد. ما كه دور تا دور جمعيت را محاصره كرده بوديم، اول به مردم هشدار داديم كه مراسم را ترك كنند. اعتنا كه نكردند با شليك چند تيرهوايى سعى كرديم جمعيت را متفرق كنيم. اما سيد در همان موقعيت حساس هم دستبردار نبود. مدام فرياد مىزد: نترسيد! تيرهوايى است! نترسيد! دندانهايم را به هم ساييدم و با تنفر به او چشم دوختم. لولۀ اسلحهام را كه رو به آسمان بود، به طرف او گرفتم و تمام حرصم را روى ماشۀ تفنگم خالى كردم. گلوله شليك شد و توى يكى از چشمهايش فرو رفت. روى زمين افتاد و جمعيت سراسيمه دور او جمع شدند. نمىخواستم او را بكشم، ولى خودش مقصر بود. اگر كوتاه مىآمد، حالا زنده بود. خودش باعث شده بود كه حالا يتيمهاى روستا و آدمهاى بىسرپرست، از حمايت او محروم شوند. سماجتش، حالم را بد كرده بود، بايد بلايى سرش مىآوردم كه دلم خنك مىشد! حالا من هنوز همان مأمور سادۀ ساواك بودم؛ بدون هيچ ترفيع يا تشويقى! تنها چيزى كه عايدم شده بود، همان لعنت و مرگى بود كه جمعيت در حال خاكسپارى سيد مصطفى، برايم آرزو مىكردند.