پانزده مهر ۱۳۵۰، در روستای سارم از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند ششم خانواده بود. پدرش سیدمحمدعلی در شرکت نکاچوب کار میکرد و مادرش رقیه بلالی نام داشت. پنجم ابتدایی را در زادگاهش خواند. طلبه علوم دینی و حوزوی بود و مداحی میکرد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا، رسته مهندسی و با تخصص تخریبچی به اسلام خدمت کرد. بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۶۶ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه مهران و در عملیات کربلای ده در پانزده سالگی به شهادت رسید. پیکرش پس از تشییع در زادگاهش سارم دفن شد. ۱ - تعهد سرخ[ویرایش]آن شب وقتى از خانۀ خودم به خانۀ پدرىام رفتم، مادر روى پلههاى ايوان نشسته بود و مدام انگشتهايش را به هم مىفشرد. بابا هم توى حياط قدم مىزد و گاهى سرش را به نشانۀ تأسف تكان مىداد. دلم بدجورى شور افتاد؛ يعنى چه اتفاقى افتاده بود؟ هنوز چادرم را از سرم برنداشته بودم كه بدون سلام و احوالپرسى فقط پرسيدم: «چى شده؟» بابا كه از سرخى چشمها، بينى و گونههايش پيدا بود دوباره فشارش رفته بالا، تسبيحش را دور انگشت شستش پيچيد و گفت: سيد مهدى از صبح غيبش زده. با تمام اقوام و بستگان تماس گرفته بودند، اما هيچكدام او را نديده بود و خبرى از او نداشت. چادرم را روى نردههاى ايوان انداختم و با عجله تمام خانه را زيرورو كردم. با خودم فكر مىكردم شايد گوشهكنارى از خانه، خوابش برده باشد. همهجا را گشتم. انگار آب شده و رفته بود زيرِ زمين. فضاى خانه آنقدر دلگير و ملتهب بود كه نتوانستم آنجا بمانم. به پشتبام رفتم تا هم هوايى تازه كنم و هم زير آسمان براى پيدا شدن برادرم، دست به دامان خدا بشوم. همهجا تاريك بود و تنها هلال باريكى از ماه در آسمان پيدا بود. نگاهم را از آسمان گرفتم و سرم را به اطراف چرخاندم كه ناگهان برق چشمهايى توى آن تاريكى، چيزى نمانده بود قبض روحم كند. با تمام توان جيغ كشيدم. دراينهنگام صداى سيد مهدى را شنيدم كه سعى مىكرد آرامم كند؛ اما ديگر كار از كار گذشته بود و همۀ اهل خانه خبردار شده بودند و سر رسيدند. سيد روى پشتبام آنقدر سرگرم آماده كردن وسايلش شده بود كه اصلاً حواسش نبوده كه آن پايين براى غيبتش چه بلبشويى به پا شده بود. بابا كه حسابى از دستش عصبانى بود، ساكش را برداشت و با خودش برد پايين. داداش هم سعى مىكرد سيد را از رفتن به جبهه منع كند؛ چون هنوز چهارده سالش بود و به او اجازۀ رفتن به جبهه نمىدادند. آنجا بود كه فهميديم شناسنامهاش را دستكارى كرده و دورههاى آموزش نظامى را هم در بسيج گذرانده است. مهدى هرچه اصرار مىكرد و توضيح مىداد كه بايد به جبهه برود، بىفايده بود. پايشان را كرده بودند توى يك كفش و مرغشان فقط يك پا داشت و بس. از همان كودكىهايش كه با تفنگ چوبى ما را هدف قرار مىداد و اداى شليك كردن درمىآورد، بايد مىفهميدم اين راه را انتخاب مىكند. تحصيلات ابتدايى را كه در سارمِ مازندران گذراند، خانوادهام را راضى كرد به نكاء بروند تا بتواند در حوزۀ علميۀ آنجا درس طلبگى بخواند. با هوش و ذكاوتى كه داشت، خيلى زود توانسته بود پلههاى ترقى را دوتا يكى، طى كند. تازه كنار آن در تعميرگاه اتومبيل داداش كه از او بزرگتر بود، بهعنوان كمكمكانيك كار مىكرد و چيزى نمانده بود كه براى خودش يكپا استاد شود. هرچه ما مخالفت كرديم، اما ارادۀ او قوىتر از مخالفتهاى ما بود. بالاخره راهى جبهۀ جنوب شد. مدتى بعد نامهاى از او به دستمان رسيد كه گفته بود جايش خوب است و نبايد كسى نگرانش باشد. سه ماه از اولين اعزامش گذشته بود كه به مرخصى آمد. همان چند روز هم دل توى دلش نبود و نتوانست بماند و دوباره به جبهه رفت. تا يك ماه از او هيچ خبرى نداشتيم تا اينكه از بيمارستان شيراز با ما تماس گرفتند و گفتند سيد مهدى در آنجا بسترى شده است. فقط خدا مىداند تا رسيديم بيمارستان، چندبار مرديم و زنده شديم! وقتى او را ديدم كه روى تخت دراز كشيده و دستش تير خورده دلم خيلى سوخت. سن و سالى نداشت و خيلى زود بود براى جبهه و جنگ و جانباز شدن. با خودم فكر كردم شايد اين اتفاق باعث شود ديگر به جبهه برنگردد؛ اما خيال باطل بود. هنوز بهبود نيافته بود كه دوباره ساكش را بست و عازم جبهه شد. اينبار در نامهاش نوشته بود در گردان تخريب مشغول كار است و به ما توصيه كرده بود دست از اسلام و قرآن برنداريم و راهش را ادامه دهيم. تا مدتها خبرى از او نشد. خيلى نگرانش بوديم! تا خبر آوردند درعمليات كربلاى ۱۰ مفقودالاثر شده. داداش با چندتا از دوستهايش رفتند جنوب؛ اما دستازپا درازتر برگشته بودند مازندران. دلش طاقت نمىآورد دست روى دست بگذارد. آنقدر از اينور و آنور پرسوجو كرد تا متوجه شد سيد مهدى ايندفعه به ماووت عراق رفته نه جنوب. با تعدادى از برادران سپاهى به آنجا رفتند و آنطورى كه خودش تعريف مىكرد، چيزى نمانده بود خودش هم آنجا تلف شود، بسكه آتش از هر دو طرف شدت گرفته بود. چهل روز از مفقود شدن او گذشته بود كه جايى بين نيروهاى خودى و دشمن، پيكرى را پيدا كردند كه سر و گردنش تير خورده بود و قابل شناسايى نبود. تا قبل از اينكه استعلام كدِ پلاكش را بگيرند، داداش از پوتينها و لباسهايش او را شناخته بود. چه مظلومانه روى خاك غريب افتاده و كسى هم به دادش نرسيده بود؟! وقتى به لحظهاى فكر مىكردم كه با تن زخمى روى آن خاك داغ افتاده، گويا جگرم آتش مىگرفت. كاش من به جاى او زير گرماى داغ آفتاب سوخته بودم! از وقتى آن خبر را شنيده بودم، يكريز اشكهايم سرازير بود. بغضى توى گلويم جا خوش كرده بود كه تمامى نداشت. وقتى پيكرش را از تابوت بيرون آوردند كه توى قبر بگذارند، حس مىكردم دنيا برايم به آخر رسيده است. باورم نمىشد ديگر نتوانم صداى او را بشنوم و براى هميشه از ديدن آن لبخندهاى نمكينش محروم شده باشم. برادر كوچكم كه در سارم به دنيا آمده بود، در گلزار شهداى زادگاهش به خاك سپرده شد و اين داغ تا ابد روى دلم تازه خواهد ماند! ردههای این صفحه : روحانیون شهید شهرستان نکا | شهدای بسیجی (شهرستان نکا) | شهدای روحانی استان مازندران | شهدای روحانی سادات (سیّد) | شهدای روستای سارم | شهدای شهرستان نکا | شهدای عملیات کربلای ده (استان مازندران)
|
||||||||||||||||||||
