• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عسگری حیدری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید عسگری حیدری (۱۳۳۶ امل _ ۱۳۶۰ امل) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی اصغر نام داشت.عسگری حیدری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود. عسگری حیدری در ۱۳۶۰/۵/۱۲ هجری شمسی در منطقه آمل به دست منافقین ترور شد و شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای مطهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مراسم عروسى حاج‌حسين حيدرى با همسر برادر شهيدش حاج آقا عسكرى حيدرى، شنيدنى است. حسين‌آقا پانزده‌شانزده‌ساله بود و داشت با هم‌سن‌وسال‌هايش فوتبال بازى مى‌كرد كه ما كت و شلوار پوشيديم و به منزلشان رفتيم تا دامادش كنيم. حسين را كه درون دروازه بود، صدا كردم و او گمان كرد كه مثل هميشه، مهمان به خانه‌شان آمده است تا از پدر و مادرش به‌خاطر شهادت برادرش حاج آقا عسكرى دلجويى كنند. رئيس بنياد شهيد و شخصيت‌هاى ديگر آمل هم آمده بودند. نشستيم و فاتحه‌اى قرائت كردند و بعد بى‌مقدمه، به حسين گفتيم كه براى مراسم ازدواج با همسر برادر شهيدش حاضر است. او هم به يك‌باره برآشفت و گفت: «نه». بعد از مجلس بيرون رفت. طورى ناراحت شد كه وقتى فردا با پدرشان به قنادى آمدند، باور نمى‌كردم كه نظرش عوض شده باشد. هم من و هم پدرش به او گفتيم كه بين آن‌همه مسئول و رئيس و آدم آبرومند گفتى نه و الان چى شده كه مى‌گويى مى‌خواهم‌؟ حسين زد زير گريه. او هشت سال از برادر شهيدش كوچك‌تر بود. ماجرا برمى‌گشت به همان روز شهادت حاج‌آقا عسكرى حيدرى. عجب روزى بود آن روز؛ يك نفر به قنادى‌ام آمد و گفت كه حواست باشد، اينجا زير نظر منافقين است. من شانه بالا انداختم و گفتم كه خدا لعنتشان كند. ما از چيزى نمى‌ترسيم. دو ساعت بعد، حاج‌آقا عسكرى حيدرى به مغازه آمد. تازه از مشهد به آمل برگشته بود. عسكرى و حسين، پسرهاى خواهر من هستند. عسكرى در پانزده‌سالگى از آمل به مشهد رفت تا درس حوزه بخواند. تا سال ۵۲، او براى من مثل حسين بود؛ اما از سال ۵۲ به بعد، مثل يك استاد. او در مدرسۀ عباسقلى مشغول تحصيل شد و بعد به قم مهاجرت كرد و خارج فقه مى‌خواند و براى خودش دانشمندى شده بود. خانمش هم از فاميل‌هايمان بود و چهار ماهى مى‌شد كه خانم و پسرش را براى زندگى به قم برده بود. حالا براى صلۀ رحم به آمل آمده بود و البته در ضمن همين صلۀ رحم نيز كارهاى فرهنگى را كه در آمل پيش مى‌برد، پى مى‌گرفت؛ كارهاى مبارزاتى كه او از همان نوجوانى و دوران طلبگى، در هر شهرى كه رفت و آمد مى‌كرد، انجام مى‌داد. عكسى كه عسكرى با مقام معظم رهبرى گرفته است، هميشه روى ديوار قنادى‌ام هست. مقام معظم رهبرى، در مقام عضو شوراى عالى دفاع، طلاب كردستان را جمع، و برايشان سخنرانى مى‌كرد و آقاعسكرى، سخنرانى‌هاى حضرت آقا را در منطقه پخش و منعكس مى‌كرد. از چهل روستا در قائميه جمع مى‌شدند و نوارهايى در افشاگرى كارهاى بنى‌صدر پخش مى‌كرد و سخنرانى‌هايى راه مى‌انداخت كه در آنها جاى پوش انداختن نبود. آن اوايل انقلاب كه هنوز ژاندارمرى نيروهاى خودش را داشت، آقاعسكرى بالاى منبر مى‌پرسد كه پس چرا از ژاندارمرى كسى در مراسم شركت نمى‌كند؟ مردم جواب مى‌دهند كه آنها خوششان نمى‌آيد و آبشان با انقلاب در يك جوى نمى‌رود. آقاعسكرى مى‌گويد كه اگر آنها پيش ما نمى‌آيند، ما كه مى‌توانيم برويم و حرفشان را بشنويم و حرفمان را بزنيم. خودش مى‌رود و با رئيس ژاندارمرى صحبت مى‌كند و او را دعوت مى‌كند تا به مجلس برود. رئيس ژاندارمرى، شب به مجلس مى‌رود. شب‌هاى بعد هم مى‌رود. در آخر، خودش با مينى‌بوس، بقيۀ ژاندارم‌ها را به مجلس آقاعسكرى مى‌آورد. از وقتى كه جنگ شروع شده بود، آقاعسكرى چهار مرتبه به جبهه رفته بود. اين آخرى كه برگشت، عده‌اى از جوان‌ها را براى زيارت به مشهد برد. روزى كه از مشهد برگشته بود و مى‌خواست فردا هم به قم برود، به مغازه‌ام آمد مثل هميشه با او ديده‌بوسى كردم و از مشهد پرسيدم كه چه خبر؟ يك كفن براى خودش از مشهد خريده بود و به من گفت: «امروز قرار است خبر خوبى به من بدهند.» من خبر داشتم كه همسرش پابه‌ماه است. گفتم شايد اولاد دومش مى‌خواهد به دنيا بيايد. ماجرا اين نبود. وقت به دنيا آمدن اولاد دومش نبود. حسين براى همين گريه مى‌كرد. مى‌گفت آن روز يكشنبه، وقتى برادرش حاج‌عسكرى از خانه بيرون آمده است تا به قنادى من بيايد، مهدى پسرش را به او سپرده و حسابى سفارشش را كرده. حاج‌عسكرى داخل قنادى بود و نيروهايش، خانۀ تيمى مجاهدين را از قنادى من زير نظر داشتند و امروز مى‌خواستند كار را تمام كنند. آمده بود از من تشكر كند كه با بچه‌هاى بسيج، در زير نظر گرفتن اين خانه همكارى كرده‌ام. بين گفت‌وگوى ما بود كه دو نفر مسلح وارد قنادى شدند و يكى از آنها سمت من آمد و صداى گلوله‌اى بلند شد و آن‌كه به سمت من آمد، به من گفت: «بگو مرگ بر جمهورى اسلامى.» من گفتم: «خفه شو!» به سمت من شليك كرد و من با صورت به زمين خوردم و او خيال كرد كار من را ساخته است. دو نفرى به سمت بيرون دويدند و من خيره شدم به حاج‌آقا عسكرى كه روى صندلى نشسته بود. گردنش رو به جلو خم شده بود. متوجه شدم كه اولين تير را به سر ايشان شليك كرده‌اند. صاحب مغازۀ جوشكارى كنار قنادى، حاجى اعلاپور، با موتور به دنبال موتور آن دو تا بى‌پدرومادر رفته بود. بعد زده بود وسط موتور آنها و هر سه تايى‌شان حسابى زخمى، و آن دوتا نامرد دستگير شدند. چند روز بعد هم، برادرِ مهدى به دنيا آمد و اسم حاج‌آقا را رويش گذاشتند؛ عسكرى. پيكر عسكرى را هم در امامزاده طاهر، تشييع كرديم و به خاك سپرديم. براى همين، ما به حسين‌آقا پيشنهاد كرديم تا خانم حاج‌آقا عسكرى را به عقد خودش دربياورد و بچه‌هايش را سرپرستى كند و حسين ناراحت شد و قبول نكرد. حالا آمده بود و گريه مى‌كرد و پشيمان بود و تعريف كرد كه شب كه خوابيده است، برادر بزرگوارش را در خواب ديده. به ايشان سلام كرده. حاج‌آقا جواب سلامش را نداده. حسين در عالم خواب به حاج آقا گفته كه شما فقط مردم را نصحيت مى‌كنيد و براى مردم حرف مى‌زنيد. مگر جواب سلام واجب نيست‌؟! حاج‌آقا عسكرى لبخند زده و گفته است كه مگر قول ندادى كه حواست به مهدى من باشد؟ او در عالم خواب مى‌زند زير گريه و با گريه از خواب بيدار مى‌شود. بله، شهدا اين‌طورند و حواسشان به همه چيز هست؛ از بچه‌هايشان بگير تا به بقيۀ مردم.






جعبه ابزار