• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عسگری مرادی قادیکلایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید عسگری مرادی قادیکلایی (۱۳۴۶ قائمشهر _ ۱۳۶۴ فاو) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش جبار نام داشت.عسگری مرادی قادیکلایی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عسگری مرادی قادیکلایی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۱/۲۱ هجری شمسی در منطقه فاو و در عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سیدنظام الدین به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

من يك دكتر هستم و معمولاً به مسائل علمى نگاه مى‌كنم. بااين‌حال آن شب را با هيچ علم مشهود و اين‌جهانى نمى‌توانم ارزيابى كنم. آنچه به ما در دانشگاه ياد داده‌اند شك علمى است به هر چيزى. با اين وجود آن شب برايم يك يقين عجيب حاصل شده بود. والفجر ۸ به پيروزى رسيد؛ اما بچه‌هاى قائم‌شهر دل و دماغ اين را نداشتند كه به قائم‌شهر برگردند. حق هم داشتند، با هم رفته بودند و حالا يكيشان كم بود. نمى‌دانستند چطور بايد جواب حاج جبار، پدرمان، را بدهند. هركدامشان چيزى مى‌گفت. تاريخ ۲۱ فروردين ۱۳۶۴ سوار يك قايق خطشكن به‌سمت فاو حركت كرده بودند. عسگرى فرمانده تيم توى قايق بود. پهلوى عسگرى را كاليبر شكافته، آن‌ها هم او را به عقب آورده بودند، اما ديگر خبرى از او نداشتند. خيلى هم بين زخمى‌ها دنبالش گشته بودند. قايقى كه او را به عقب آورده، منهدم نشده‌؟ برنگشته توى اروند و واژگون شود و عسگرى غرق شود؟ نه، آن‌ها خودشان او را به خشكى گذاشته بودند. تا وقتى دستش توى دست‌هايشان بوده، زنده بوده. حاج جبار وقتى ماجرا را پاى تلفن شنيد، از فاو خودش را رساند. من هم از جبهه به خانه برگشتم، حاج آقا مجتهدى هم از تهران به قائم‌شهر آمد و عمو هم همراهمان شد و رفتيم سمت شيراز. بعضى زخمى‌هاى كربلاى ۴ را به شيراز برده بودند. بيمارستان‌هاى شيراز و سردخانه‌ها را يكى‌يكى گشتيم. عكس يك شهيد را به بابا نشان دادند و گفتند: اين عسگرى است. بابا گفت: شبيه است، اما عسگرى نيست. عمو گفت: هست. مجتهدى، رفيق عسگرى، گفت: نيست. من گفتم: هست يا نيست‌؟ هم هست و هم نيست. ازطرفى، شهيد است و ازطرفى، عسگرى نيست؛ چون من يقين داشتم برادر كوچك‌ترم شهيد خواهد شد. او دو سال با من فاصلۀ سنى داشت و متولد ۴۶ بود. وقتى بچه بود، به حدى پر انرژى بود كه حاجى و مادرمان حيرت مى‌كردند. حسابى در مدرسه هم شلوغ‌كارى مى‌كرد. حاج جبار مى‌گفت: بزرگ‌تر بشود، عاقل مى‌شود. از ما مى‌خواست سرش داد نكشيم. زمانى‌كه انقلاب شد، من در مقطع راهنمايى بودم و او در مدرسۀ آريا درس مى‌خواند و همراه من و بابا، در تمام راه‌پيمايى‌ها شركت مى‌كرد. خيلى به درس و مدرسه علاقه نداشت و مى‌رفت سر وقت كتاب‌هاى بابا و آن‌ها را مى‌خواند. مخصوصاً كتاب فضايل اهل بيت عليهم السلام را از كتابخانۀ بابا برمى‌داشت و دائم مى‌خواند. همان كتابى كه بابا وقتى آن را مى‌خواند، براى آقا امام حسين عليه السلام هاى‌هاى گريه مى‌كرد. سوم راهنمايى كه رسيد، هم من و هم بابا جبهه مى‌رفتيم. مادرمان تلفنى به حاج جبار گفت: عسگرى مى‌خواهد درس را ول كند و برود حوزه. حاجى گفت، بگو فعلاً مدرسه برود تا من دوماه بعد، به قائم‌شهر بيايم و تعيين تكليف كنم. دوماه بعد كه به خانه برگشتيم، بابا خيلى عسگرى را نصيحت كرد كه به حوزه نرود و گفت: تو از عهدۀ درس‌هايش برنخواهى آمد. طلاب خيلى مطالعه مى‌كنند. اين درس عشق مى‌خواهد، كار هركسى نيست. عسگرى گفت: من عاشق هستم. حاجى، عسگرى را به حوزۀ علميۀ كوتنا فرستاد. به حوزه رفتن همان و به جبهه آمدن همان. از پانزده سالگى پاى عسگرى به جبهه باز شد و اما همان‌طور كه گفته بود، عاشقانه درس مى‌خواند. هم تخريب‌چى بود و هم تبليغ مى‌كرد. صداى عجيبى هم داشت كه وقتى روضه مى‌خواند، سنگ را به ضجه وا مى‌داشت. صوت قرآنش را ضبط مى‌كرديم. مجتهدى هم همين‌طور با عسگرى آشنا شده بود. عسگرى بعد از پنج سال از حوزۀ كوتنا به حوزۀ علميۀ قم رفت. كتابى هم داشت مى‌نوشت كه نويسنده‌اى به اسم «حق‌پرست» آن را مطالعه كرده بود و دائم اصرار مى‌كرد كه بگذار من به نشر بسپارمش. عسگرى بايد تهران از قطار پياده مى‌شد و بليت قم را مى‌گرفت و در همين رفتن به تهران بود كه حاجى مجتهدى توى قطار او را ديده و عاشقش شده بود. وقتى قطارشان به تهران مى‌رسد، برف مى‌باريده و مجتهدى اصرار مى‌كند كه تا برف قطع شود، به خانۀ ما بيا و استراحتى كن. همان شب اول، خانواده و فاميلش را هم دعوت مى‌كند تا عسگرى برايشان وعظ كند و روضه بخواند. بعد از آن دو شب ديگر هم عسگرى را به‌زور نگه داشته بود و بعد كلى اصرار كه بيا در همين حوزۀ علميۀ جواديه، درس بده و درست را هم بخوان. حالا طورى عسگرى را دوست داشت كه انگار پسر حاج جبار نيست و پسر خودش است. بااين‌حال، من از آن جهتى مى‌گفتم اين پيكر ممكن است برادرم باشد؛ چون يقين داشتم عسگرى، شهيد مى‌شود. اين يقين برمى‌گشت به شبى كه من دو نفر از بچه‌هاى پايگاه بسيج و جبهه را دعوت كرده بودم به خانۀ خودمان و عسگرى هم از حوزه به خانه آمد. اين سه، آن شب با هم اُنس عجيبى گرفتند. كاراته، ورزش خانوادگى ماست. عسگرى هم مهارت عجيبى در اين ورزش داشت و بچه‌هاى پايگاه را آموزش مى‌داد. فردا صبح زود، من بايد به باشگاه مى‌رفتم و خيلى زود بعد از شام، توى رختخواب دراز كشيدم كه بخوابم. آن سه اما جيك‌توجيك هم رفته بودند و طورى كه صدايشان مزاحم خواب من نشود، يك‌دل و يك‌رنگ از هر درى حرف مى‌زدند. من خوابيدم و گاه‌گاهى اما انگار كسى من را بيدار مى‌كرد سر از بالش برمى‌داشتم و مى‌ديدم اين سه هنوز بيدارند و غرق در گفت‌وگو هستند. ساعت دوازده، ساعت دو، ساعت سه. شب كه از نيمه گذشت، من هر ساعتى كه سر از بالش برداشتم ديدم مشغول نماز و مناجاتند. با اينكه تمام چراغ‌ها خاموش بود و هيچ چراغ قوه‌اى روشن نكرده بودند، اما تلألؤ و نور عجيبى از صورت آن‌ها به چشم مى‌تابيد. براى نماز صبح كه از جا بلند شدم، آن‌ها همچنان سر سجادۀ خودشان بودند و من تصميم گرفتم بعد از نماز صبح چرتى بزنم و بعد بروم باشگاه. چرت همان و باشگاه نرفتن همان. باز هم خوابيدم و اين سه نفر از هم خداحافظى كردند و رفتند و من بازهم خوابيدم. همان روز وقتى مادر را ديديم، خواستم بگويم اوضاع از چه قرار بوده، كه مادر پيش‌دستى كرد و گفت: اين صورت‌هايى كه من ديدم، از خط مقدم برنخواهند گشت. و زد زير گريه. براى من آن شب يقين حاصل شده بود كه كه عسگرى مثل آن دو رفيق ديگر شهيد شده است و اما اينكه اين جنازه، متعلق به عسگرى باشد شك داشتم. اين يك ماه آخر عسگرى، رفتارش خاص‌تر هم شد و دائم در اتاقش كتاب به دست مى‌گرفت و هر بار به كارش سرك مى‌كشيدم، يا در حالت قيام بود، يا قعود، يا مطالعه مى‌كرد و يا ادعيه و قرآن مى‌خواند. درواقع اتاقش مثل غار اصحاب كهف، او را پناه مى‌داد و او خودش را با عبادت براى حضور در اجتماع، كوك مى‌كرد. دست‌آخر بابا به بچه‌هاى شيراز گفت: يقين دارم اين پسر من نيست. آن‌ها هم گفتند لابد حاجى تحت تأثير احساسات است كه مى‌گويد اين پيكر، متعلق به عسگرى نيست، يا حواسش پرت شده و ديگر نمى‌دانستند كه حاج جبار، خودش توى جبهه، توى بغلش چقدر رزمنده به شهادت رسيده. من هم واقعاً نمى‌دانستم. بااين‌حال مجتهدى آرام‌تر شد و به خودش اميد داد كه عسگرى هنوز زنده باشد. از شيراز به اهواز رفتيم و در اهواز هم بابا همه‌جا را گشت و گفت: تا عسگرى را پيدا نكنم به خانه برنمى‌گردم. در معراج شهداى اهواز بود كه بعد از يك ماه كه از شهادت عسگرى مى‌گذشت ما پيكر عسگرى را در گوشۀ سردخانه پيدا كرديم، درحالى‌كه همچنان به صورت نورانى‌اش لبخندى نشسته بود. بعد از اينكه عسگرى را به قائم‌شهر آورديم و در گلزار شهداى نظام‌الدين به خاك سپرديم، من و آقاى حق‌پرست، هرجايى را كه به عقلمان مى‌رسيد گشتيم تا بلكه يك نسخه از آنچه را نويسنده از نوشته‌هاى عسگرى خوانده براى چاپ پيدا كنيم، كه پيدا نشد.






جعبه ابزار