علی اصغر آقانژاد امیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
هشتم فروردین ۱۳۴۷، در
شهر امیرکلا از توابع
شهرستان بابل متولد شد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش غضنفر و مادرش ننه...؟ نام داشت. تحصیلات خود را تا پایه دوم راهنمایی ادامه داد و سپس در
حوزه علمیه فریدونکنار تا سطح یک به تحصیل پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا، بارها به جبهه حضور یافت. دهم تیر ۱۳۶۵ در منطقه
مهران و طی عملیات
کربلای یک بر اثر اصابت ترکش به کتف راست و کمر به شهادت رسید. پیکر وی در
گلزار شهدای معتمدی بابل به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
هيچكس حرفش را نمىفهميد. همه مىگفتند لابد بهدليل موج انفجار اينطور پايش را به زمين مىكشد و مىگويد من را درمانگاه نبريد. البته وقتى كه حالش جا مىآمد، نه ما جرئت مىكرديم حرفى از درمانگاه بزنيم و نه او اصلاً يادش بود كه ما با چه اصرارى او را به درمانگاه مىبرديم براى بسترى شدن. دهانش كف مىكرد و حرفهاى نامفهومى مىزد و من هم مثل همه مىگفتم: «زير بغلهايش را بگيريد و بهزور او را به درمانگاه ببريد تا به او مسكّن تزريق كنند و ۲۴ ساعتى بخوابد و ديگر سروصدايش بلند نشود». خيلى وقت بود كه اين حالت را داشت و وقتى به وضع عادى برمىگشت، اصلاً يادش نبود كه در آن لحظه چه بر او گذشته است. ما هم به توصيۀ روانپزشك، هيچ چيزى دربارۀ حرفهايى كه در آن حال مىزد، نمىگفتيم. حتى نمىگفتيم كه هر كارى مىكنيم به درمانگاه نمىآيد و او را بهزور و با زبانبازى و گول زدن مىبريم. اما من بالاخره فهميدم كه چرا او در آن حالت، اينطور براى رفتن به درمانگاه مقاومت مىكند. آن روز كه او را گول زديم و به درمانگاه برديم و روى تخت خوابانديم، تا لحظهاى كه آقاغضنفر بيايد و با ما سلام و احوالپرسى كند، مثل همۀ اين وقتهايش، نيمهآرام بود؛ اما همينكه آقاغضنفر صدايش در اتاق پيچيد، ناگهان دهان سعيد قفل كرد و بدنش شروع كرد به لرزيدن و در همين حالت چيزهايى مىگفت. اينجا بود كه فهميدم او بهخاطر آقاغضنفر است كه به درمانگاه نزديك خانه اينطور حساسيت دارد. درواقع آقاغضنفر سالهاست كه كارمند اين درمانگاه است و براى همين است كه سعيد وقتى موجى مىشود، دلش نمىخواهد به اينجا بيايد. با خودم فكر كردم كه چه چيزى بين آقاسعيد و آقاغضنفر آقانژاد هست كه سعيد دلش نمىخواهد پا به آنجا بگذارد. آقاغضنفر چند هكتار زمين شالى داشت كه آنها را اجاره مىداد و خودش هم سالهاى سال بود كه در درمانگاه كار مىكرد. نه سنوسال سعيد به آقاغضنفر مىخورد و نه شغل و كارش. بههرحال برخلاف همه كه نگران بودند سعيد حرف بىربطى نگويد يا اتفاقى برايش نيفتد، مثلاً دچار خفگى نشود يا سكته نكند، من گوشم را جلوى دهانش بردم تا بفهمم زير لب چه كلماتى آميخته با كف بيرون مىريزد. او چيزهايى دربارۀ يك مقر مىگفت؛ اردوگاهى كه همه در آن جمعاند؛ حملۀ آر. پى. جىزنها به تانكها؛ ارتفاع قلاويزان؛ اللهاكبر؛ ۱۱۰ تانك عراقى منهدم شده؛ خشخش بىسيم؛ رمز رو بگو حاجى: «يا ابالفضل العباس!» سعيد همينطور بريدهبريده مىگفت: «به علىاصغر گفتهام كه درس حوزه را ول نكن و به خط نيا! ما هستيم. شما بايد اسلام را به ديگران بشناسانى!» بعد دستش را به حالت دستدادن جلو مىآورد و مىگفت: «دستم را گرفت. مرا به داخل سنگرش برد. تو اينجا چهكار مىكنى؟! خودت اينجا چهكار مىكنى حاجآقا؟! و ماچ و بوسه! بعد لبهايش را غنچه مىكرد و انگار كسى را مىبوسد. - من اينجا چهكار مىكنم! آمدهام تا دِين خودم را ادا كنم. حالا سعيد صدايش را تغيير مىداد و انگار كس ديگرى از حلقومش حرف مىزد. با يك مهربانى خاصى مىگفت: - خدا با آدمهايى است كه هميشه به يادش باشند. بعد با همان صدا گفت: - اگر من بخواهم اسلام واقعى را بشناسانم، بايد به اسلام عمل كنم. جهاد در راه خدا، طلبه هم مىخواهد؛ همانطوركه مهندس و دكتر و كارگر مىخواهد. بعد صدايش مثل سعيد مىشد و مىگفت: - نه مثل شماها؛ نه مثل شما لعنتىها كه به اسلام عمل نمىكنيد. اينجا كجاست؟ درمانگاه بابل است؟! بعد خرخر كرد و صدايش نامفهوم شد؛ بعد كتفش را گرفت و خيلى واضح گفت: «آخخخخ، تير خورده؛ حاجآقا تير خورده؛ يا امام زمان!» بعد باز هم خرخر كرد و تنها چيزى كه از آن به بعد از حرفهايش توانستم بفهمم، اسم علىاصغر بود؛ علىاصغر و آقانژاد؛ يا علىاصغر آقانژاد. همينجا بود كه من از برادر سعيد پرسيدم: - اين آقاغضنفر، فاميلىاش آقانژاد است؟ او سر تكان داد و گفت: - آره؛ چطور؟! من مىدانستم كه سعيد در «كربلاى ۱» موجى شده. پرسيدم: - علىاصغر آقانژاد كيست؟ - پسر آقاغضنفر كه شهيد شده است. - مىشود سؤال كنى چه سالى شهيد شده؟ كجا شهيد شده است؟ - ولم كن در اين موقعيت! - براى سعيد مىگويم بپرسى. مشكل سعيد با درمانگاه سر همين مسئله است. برادر سعيد شانهاى بالا انداخت و معلوم بود كه رويش را ندارد كه سؤال كند. براى همين من به آقاى آقانژاد نزديك شدم و همين سؤالات را پرسيدم. درست فكر كرده بودم. آقاى آقانژاد گفت كه در «كربلاى ۱»، درست يك روز بعد از شروع عمليات، يعنى ۱۰ تير ۱۳۶۵، علىاصغر آن طرف مهران بهسمت مرز عراق شهيد شده است. گفتم: «ببخشيد كه مىپرسم؛ چطور شهيد شد؟» آقاغضنفر نگاهش را از من گرفت و گفت: «تركش به كتفش خورد». وقتى اين كشف را براى روانپزشك سعيد تعريف كردم، او توصيه كرد كه سعيد را در حالت عادى، وقتى كه حالش خوب است، به منزل آقاى آقانژاد ببرم و بعد همراه آقاغنضفر برويم به گلزار شهداى معتمدى بابل، سر مزار علىاصغر. روانپزشك مىگفت: «اينكه او هنگام موجى شدن نمىخواهد با پدر علىاصغر روبهرو شود، بهخاطر دِينى است كه او در درونش نسبتبه پدر همرزمش احساس مىكند. اين دين را همۀ آنهايى كه ماندهاند، نسبتبه همۀ آنهايى كه رفتهاند، در ناخودآگاهشان دارند». بعد سرش را پايين انداخت و من فهميدم كه روانپزشك سعيد هم انگار خيلى از جبهه و جنگ پرت نبوده است. دِين ناخودآگاه علىاصغر در روز ۱۰ تير سال ۱۳۶۵ بهطور كامل ادا شد و به خدا پيوست.