• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی اصغر صمدی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید علی اصغر صمدی (۱۳۴۵ سیمرغ _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور سیمرغ در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش شعبانعلی نام داشت.علی اصغر صمدی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.علی اصغر صمدی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در مورخه ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ هجری شمسی در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید صمدی پس از تشییع در گلزار شهدای شیر خوار کلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

با خودم فكر كردم مسئوليت اضافى چرا قبول كنم؛ مگر آزار دارم. همين كه تا اين‌جا آمده‌ايم، خودش خيلى است. حالا چرا من داوطلب فلان كار خطرناك شوم. اين همه رزمنده از من مخلص‌تر و ماهرتر. اين بود كه از جايم تكان نخوردم. قصد هم نداشتم كه به‌هيچ‌وجه اعلام آمادگى كنم. كسانى كه از رزمندگان قديمى بودند و براى خودشان وجاهتى توى جبهه‌ها داشتند، معمولاً از عمليات، چند روز قبل از آن، با خبر مى‌شدند تا خودشان را دم عمليات به خط برسانند. من تكيه‌ام را زده بودم به ديوار حياط حوزۀ علميه و به درخت بيد مجنون وسط باغچه خيره بودم كه على‌اصغر به سمتم آمد. هم‌ولايتى بوديم با على‌اصغر. وقتى‌كه به من گفتند يكى از شاگردهاى آقاى ايازى در حوزه امام حسن عسكرى عليه السلام ثبت نام كرده، من فكر كردم كه شايد از قائم شهر كسى آمده. بعد ديدم بابا، على‌اصغر خودمان است كه به قم مهاجرت كرده. درست پنج سال قبل. او پيش از اين، چند سالى را در حوزۀ علميه رستم‌كلا درس خوانده بود و طلبه با سوادى بود. حالا او مقابلم ايستاد و گفت: مى‌خواهم به جبهه بروم. شب حمله نزديك است. اگر شما هم مى‌آيى، با هم برويم. خبر داشتم كه چند ماهى از نامزدى‌اش مى‌گذرد. گفتم: تو نرو. من خودم اين‌جا شهيدت مى‌كنم. تازه نامزد كرده‌اى. خنديديم. مى‌دانستم كه مى‌رود. عمليات كربلاى چهار بود و من از پيشنهادى كه داده بود، استقبال كردم. قبلاً هم به خط رفته بودم، اما با على‌اصغر لطف ديگرى داشت. او خصوصياتى داشت كه بقيه خوششان مى‌آمد با او قدم بردارند. مسئوليت سرش مى‌شد. هروقت به روستايمان، شيرخواركلا مى‌رفتيم، حتماً به منزل برادرش كه سرباز بود، سرمى‌زد؛ بچه‌هايش را حمام مى‌برد و به همسرش سركشى مى‌كرد. هميشه دائم‌الوضو بود. خودم ديده بودم كه يك‌بار نماز صبحش را خواند و نزديك طلوع دراز كشيد. يكى از طلبه‌ها كه دير بيدار شده بود، آمد بالاى سر من و بيدارم كرد و گفت برادرها نمازتان قضا نشود. من گفتم نمازم را خوانده‌ام و پتو را كشيدم روى صورتم. رفت سمت على‌اصغر و بهش گفت برادر صمدى نمازت قضا نشود. على‌اصغر پتو را كنار زد و خيلى هم تشكر كرد. بعد بلند شد و وضو گرفت و باز مشغول نماز شد. اين‌جورى هم طلبه خوشحال شد كه يكى را بيدار كرده هم با خودش جنگيد كه نخوابد و هم خواست كسى متوجه نشود كه او نمازش را اول وقت در مسجد خوانده. مادرش ازش مى‌خواست كه جلو بايستد تا بهش اقتدا كنند. مى‌گفت: مادر! من از خون شما هستم. بازخواست خواهم شد؛ هيچ‌وقت زير بار نمى‌رفت. يك بار ديديم كه چيزى در حجره ندارد. همه چيزش مثل لوازم و پتو، لحاف و حتى تمام چيزى كه به‌عنوان جيره به رزمنده‌ها مى‌دهند را داده بود به خانواده‌اى بى بضاعت در هزار جريب. غير از اينكه كلاس تشكيل مى‌داد و به بچه‌هاى روستا قرآن ياد مى‌داد. به‌هرحال، پيشنهادش جاى خوشحالى داشت. با هم رفتيم و پرونده درست كرديم و در قالب «گردان فاتحين» قرار گرفتيم. سه شنبه روزى بود كه در يك گروه ۹۰ نفره از طلاّب، به جبهه اعزام شديم. در كربلاى چهار او هميشه يك قدم از من جلوتر بود و من كمى كندتر از او بودم. خب البته تجربه‌اش در جبهه خيلى بيشتر از من بود. در منطقه هفت‌تپه، فرمانده، ما را جمع كرد و براى ما سخنرانى كرد و تمام توانش را گذاشت كه روحيه ما را براى جنگيدن تهييج كند. بعد از اين سخنرانى غرّا، پرسيد: الآن ما به راننده احتياج داريم. كسى هست كه داوطلب شود و رانندگى كند؟ من در اين مدتى كه در شلمچه بودم، ديده بودم كه رانندگى در اين مسيرها، كم‌كم يعنى جراحت‌هاى سنگين. ماشين يك سيبل متحرك بود و كدام راننده‌اى مى‌توانست از زير آتش سنگين و دقيق بعثى‌ها جان سالم به در ببرد؟ خطرش به كنار، رانندگى در خطِّ مقدّم خيلى مشكل بود؛ راه‌هايى كه در واقع راه نبودند. هر آن ممكن بود ماشين چپ كند. باز حالا اگر ماشين خودم بود، قلقش را بهتر مى‌دانستم. به‌هرحال، سرم را انداختم پايين و جيك نزدم. در همين لحظه ديدم كه على‌اصغر از جا بلند شده. با خودم گفتم على‌اصغر كه اصلاً ماشين ندارد. رانندگى‌اش هم فكر نمى‌كنم، تعريفى داشته باشد. گفتم: على اصغر! تو كه رانندگى‌ات خوب نيست. لبخند زد و گفت: اينجا پاى دفاع از دين كه بيايد بايد همه كارى كرد. خوب بودن و بد بودن رانندگى كه مطرح نيست. خجالت كشيدم. به خودم دو - سه تا بدو بى‌را گفتم و از جا بلند شدم. سه تا راننده مى‌خواستند و بين جمعيت، فقط من و او بوديم كه ايستاده بوديم. من هم كه به خاطر او بلند شده بودم. سوّمى نبود. در واقع دومى هم نبود. او بود و فقط خودش. وقتى در شلمچه شهيد شد، زنگ زدم و تلفنى به برادرش گفتم: على‌اصغر مفقود شده، خودت به آقا شعبان‌على و مادرتان خبر بدهيد. خودم عزادارش بودم و نمى‌توانستم دلدارى بدهم و قطع كردم. سال ۷۳ كه پيكرش در تفحص پيدا شد، خانواده از قبل مى‌دانستند و در خوابشان آمده بود. استخوان و دست و انگشت و يك مقدار از ريشش را به روستا آوردند. مادرش گلاب گرفته بود و مى‌گفت سر داماد را گلاب مى‌زنند. بعد جيغ كشيد و از حال رفت؛ چون على‌اصغر سر در بدن نداشت.






جعبه ابزار