• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی اکبر بابائی ملکی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید علی اکبر بابائی ملکی (۱۳۴۲ بابل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمدعلی نام داشت.علی اکبر بابائی ملکی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.علی اکبر بابائی ملکی در عضویت بسیجی و در لشگر ۱۷ علی بن ابیطالب و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۷ هجری شمسی در منطقه شلمچه و در عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۵/۹/۵ تشییع در گلزار شهدای اقاملک به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

فرمانده مسير مسابقه را تشريح كرد: گردان امام سجاد عليه السلام بايد خاكريز اول و دوم را فتح كند و بعد از يك كيلومتر، از سيم‌خاردارهاى بسته‌شده در كمترين زمان رد شود و بعد خاكريز سوم را بگيرد. اگر بتواند اين خاكريز را فتح كند، جاده آسفالتى پيش رويش قرار مى‌گيرد كه بايد اين جاده آسفالت را به تصرف خودش دربياورد و بماند تا نيروى كمكى برسد. با رمز «يا فاطمه زهرا» و اعلام به بى‌سيمچى‌ها، انگار مسابقه شروع شده باشد. با شليك گلوله، همه شروع مى‌كنند به دويدن به سمت جلو؛ با تمام قدرت؛ دو سرعت. مسابقه‌دهندگان به سمت جلو مى‌دويدند و از هم جلو مى‌زدند. غول‌هايى براى سخت شدن مسابقه بر سر راه شركت‌كنندگان طراحى شده كه حالا با انواع خمپاره و آر. پى. جى و كاتيوشا، شروع كرده‌اند به زدن مسابقه‌دهندگان. با هر انفجار، يكى از مسابقه‌دهندگان روى خاك مى‌افتد. بيشتر كسانى‌كه در اين مسابقه روى زمين افتادند، از پهلو تركش خورده‌اند و زير لب، رمز عمليات را تكرار مى‌كنند. بى‌سيمچى همراه فرمانده مى‌دود. او موقع آمدن، از ننه خواسته يك عكس يادگارى بيندازد. ننه همين الآن كه دارد مسابقه برگزار مى‌شود، با خودش فكر مى‌كند اين چه‌جور مسابقه‌اى است كه قبل از برگزارى‌اش، عكس يادگارى مى‌گيرند؛ درحالى‌كه، در باقى مسابقه‌ها با برنده بعد از مسابقه و برنده شدن عكس يادگارى مى‌گيرند. بعد ننه يادش مى‌آيد كه رفيق‌هاى پسرش، على‌اكبر، هم قبل از رفتن به جبهه همين مراسم عكس يادگارى را داشته‌اند؛ اما آنها رفته‌اند، و بعد براى مادرهايشان خبرشان آمده. براى همين ننه از گرفتن عكس يادگارى طفره رفت. على‌اكبر مى‌خواست تا مثلاً به قم، محل تحصيلش برود؛ اما باز برگشت و گفت: «مادر، يك عكس يادگارى بگيريم‌؟» ننه باز از گرفتن عكس طفره رفت. بار بعدى كه على‌اكبر از نيمۀ راه به خانه برگشت و گفت: «عكس يادگارى بگيريم‌؟»، ننه رودربايستى را كنار گذاشت و گفت: «نه؛ باهات عكس نمى‌گيرم.» على‌اكبر عينكش را روى چشمش جابه‌جا كرد و گفت: «آخه چرا؟» - جابر، رفيقت، با مادرش عكس گرفت و رفت شهيد شد؛ آن يكى رفيقت، شعبانى، هم همين‌طور. تو هم حالا مى‌خواهى عكس بگيرى و بگذارى براى من يادگارى و بروى و نيايى. نمى‌خواهم. على‌اكبر لبخند زد و گفت: «مگر بد است مادر، بروم و شهيد شوم‌؟» - تو بروى و شهيد شوى، كى به بچه‌هاى آن دو رفيق شهيدت رسيدگى كند؟ مگر مثلاً عمويشان نيستى‌؟ هى مى‌گويند عمو، عمو. پس الكى مى‌گويند عمو؟ على‌اكبر گفت: «نه. هستند كسانى‌كه وظيفه‌شان سركشى است. وظيفۀ من رفتن و دفاع است.» - تو كه چندبار رفته‌اى. باز چرا مى‌خواهى بروى‌؟ على‌اكبر گفت: «آن‌قدر بايد بروم تا بالاخره برنده شوم.» ننه دلش نيامد كه بگويد مثلاً كاپ طلاى تو بچه، به چه درد من مى‌خورد؟ همين بمان پيش خودمان. با خودش فكر كرد اينها نسل جديد هستند. حالا دلش را خوش كرده به برنده شدن. بهتر است نزند توى ذوق على‌اكبرش. على‌اكبر هم كه ديد ننه با عكس يادگارى دلش شور مى‌افتد، وانمود كرد كه مى‌خواهد به قم برود نه به خط مقدم. ننه به همه اينها فكر مى‌كند و خاك‌ريز اول فتح مى‌شود و خاكريز دوم هم. سيم‌خاردارها با سيم‌چين‌هاى شركت‌كنندگان در مسابقه از هم گسسته مى‌شود. قبل از عمليات، عينك على‌اكبر شكسته و فرمانده مى‌گويد: «پس با اين حساب، تو بدون عينك نمى‌توانى بى‌سيمچى باشى.» بعد از سيم‌خاردارهاست كه غول‌ها سانت‌به‌سانت را خمپاره‌باران مى‌كنند. حالا بسيجى‌ها همه بعد از سيم‌خاردار زمين‌گير مى‌شوند و سرعت مسابقه كم مى‌شود. بى‌سيمچى شيشه‌هاى عينكش را با چسب نوارى دور سرش بسته. غول‌ها نمى‌دانند كه برنده مسابقه كسى نيست كه خاكريز سوم را فتح كند و بر جاده مسلط شود. برنده در اين مسابقه، كسى است كه روى زمين غلتيده به خونش شده است و پهلويش با رمز «يا زهرا» شكافته. غول‌ها خيلى دير اين را مى‌فهمند و شايد اصلاً هيچ‌وقت اين را درك نكنند كه هرچه مسابقه‌دهندگان را بمباران كنند، آنها را به برنده شدنشان نزديك‌تر كرده‌اند. هرچند تمام مواضع هم توسط شركت‌كنندگان فتح شده و بچه‌ها جاده آسفالتى را گرفته‌اند و بى‌سيمچى خبر را به عقب گزارش كرده است، صبح غول‌ها پاتك خواهند زد و پيكر برنده‌ها مى‌ماند روى آسفالت و بقيه مجبور خواهند شد كه عقب‌نشينى كنند و نيروى كمكى از عقب نمى‌رسد. حالا ننه چهارمين نامه‌اى را كه به خط مقدم فرستاده از پستچى پس مى‌گيرد. ننه ياد وقتى مى‌افتد كه نصفه‌شب سروقت على‌اكبرش رفته و به او گفته: «ننه، بخارى را روشن كن. هوا سرد است. سرما مى‌خورى.» على‌اكبر سر از مهر برداشته و گفته: «هرچه هم كه سرد باشد، از تاريكى و سرماى قبر سردتر نيست. بايد براى آن شب آماده شوم.» دو هفته مانده به نوروز ۶۶ و ننه به اين چهار نامه برگشتى نگاه مى‌كند كه تلفن قورباغه‌اى خانه زنگ مى‌زند و مى‌گويند پسرتان مفقود شده خانم. مفقود يعنى همان برنده‌؟ ننه ممكن است ده‌سالى كه على‌اكبر مفقود است، به اين فكر كند كه مفقود واقعاً چه ربطى به برنده دارد. اما ده سال بعد، برادر على‌اكبر خواب مى‌بيند كه على‌اكبر برگشته. به او مى‌گويد: «داداش برگشتى‌؟» على‌اكبر مى‌خندد و مى‌گويد: «مگر قرار بوده برنگردم‌؟ انگار نه انگار كه ده سال است از آن مسابقه گذشته.» بعد از اين خواب، به تلفن قورباغه‌اى خانه زنگ مى‌زنند و مى‌گويند كه پيكر على‌اكبر تفحص شده و قرار است تشييع شود. ننه در اين موقعيت، متوجه مى‌شود كه زمان انگار براى برنده‌ها سريع مى‌گذرد. دهه‌ها و سده‌ها براى برنده‌ها به قدر پلك‌زدنى است و اين از حال خوششان است. در تشييع‌جنازه ننه باز مفهوم برنده را بهتر درك مى‌كند، وقتى مى‌بيند كه اين‌همه مردمى كه به استقبال على‌اكبر آمده‌اند، براى برنده حلقه‌هاى گل آورده‌اند؛ خيلى بيشتر و بزرگ‌تر از حلقه گل‌هايى كه براى تيم‌هاى ورزشى مى‌برند. بعضى كه حتى زمان شهادت على‌اكبر، ممكن است به دنيا هم نيامده باشند، آمده‌اند تا به برنده گل تقديم كنند. اينجاست كه ننه خوب لمس مى‌كند كه مفقود يعنى همان برنده. وقتى گل را روى گردن ننه هم مى‌اندازند، او لمس مى‌كند كه نه‌تنها على‌اكبر برنده است كه انگار ننه هم در تمام اين ده سال يك جور برنده بوده.






جعبه ابزار