علی اکرم شرج پور
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید علی اکرم شرج پور (۱۳۴۱ عباس آباد _ ۱۳۶۱ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور
عباس آباد در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی اصغر نام داشت.علی اکرم شرج پور در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه دادند .شهید بزرگوار "وضعیت تاهل؟ و فرزند ؟ خانواده بود.علی اکرم شرج پور در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۶/۷ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید شرج پور پس از تشییع در گلزار شهدای
زیارت ور به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
آقا معلم پنج بزرگى روى تابلو كشيد و گفت: - پس شما پدر على اكرم هستيد؟ بعد در هوا انگشتش را تكان داد و گفت: - يك پنج به اندازۀ تمام تابلو. وقتى چنين گفت، آسمان پنج بار دور سرم چرخيد. ياد چند وقت پيش افتادم كه از ييلاق آمدم و ديدم بچهها جمع شدهاند. گفتم يا امام زمان، على اكرم چيزيش شده؟ حالا هم به آقا معلم گفتم: - آقا معلم اين بچه شش ساله بود كه مادرش از دنيا رفته؛ يعنى هنوز خيلى از داغ مادرش نگذشته. از خجالت عرق روى پيشانىام نشست كه بايد همين اول كارى، معلم بيايد و شكايت على اكرم را بكند. - بايد بيشتر حواسم به اين بچه باشد. خب كار هم به جاى خود، من تازه از ييلاق آمده بودم و هنوز خستگى به تنم بود. آقا معلم دست من را گرفت و گفت: - نه توروخدا، اشتباه متوجه شدى براى آقا معلم با خجالت تعريف كردم كه همين چند وقت پيش على اكرم با بچههاى هم سن و سالش رفته بودند آب تنى، سرچشمه. سرچشمه آب يخى دارد و آب تمام اين روستاها از سرچشمه تأمين مىشود. چند مسافر تهرانى، نزديك آب چادر زده بودند و به ساز و آواز مشغول بودهاند و شيشههاى مشروب و آبجوشان را براى خنك شدن گذاشته بودند در سرچشمه. على اكرم مىرود و مىگويد: اين آبِ خوردنِ چند روستاست. مىگويند: بچه برو مزاحم نشو. على اكرم هم همۀ شيشههاى مشروبشان را روى زمين خالى كرده بود؛ بعد هم فرار نكرده بود، ايستاده بود و زل زده بود به آنان. - من بايد بيشتر حواسم به على اكرم باشد. آن روز هنوز آن خواب عجيب را نديده بودم و واقعاً تصميم گرفته بودم كه على اكرم را دعوا كنم تا ديگر معلم از او شكايت نكند. آقا معلم گفت، من آمدهام بخواهم على اكرم را تشويق كنيد، اين بچه آيندۀ درخشانى دارد. بعد تعريف كرد كه وقتى خواسته شجاعت بچهها را بسنجد، گفته هركسى بيايد و يك ۵ روى تابلو بنويسد و آقامعلم به هركس كه آمده مىگويد غلط است. براى همين ديگر هيچكس پاى تخته نرفته. آقا معلم مىگويد: على اكرم، تو مىتوانى درست ۵ بكشى. على اكرم مىرود و يك پنج مىنويسد مانند ديگر پنجها؛ اما به اندازۀ تخته سياه و مىگويد: اين پنج درست است و غير از اين هم نيست. آن روز آقا معلم براى شكايت نيامده بود و من هم آن خواب عجيب را نديده بودم. سالهاى بعد، معلمهاى ديگرى در خانۀ ما را زدند و گاهى معلوم نبود براى تشويق يا شكايت. آقا معلم سال بعد، على اكرم را برده بود تا انشا بخواند. پرسيدم: بد نوشته؟ آقا معلمش گفت: نه، اصلاً؛ نمرهاش هم بيست شده. گفتم: خب خدا را شكر. گفت: وقتى خواستم انشايش را به تابلوى اعلانات بچسبانم، ديدم كه دفترش خالى است و هرچه را خوانده ذهنى بوده. من هم در جواب هر معلمى كه مىآمد دم در، مىگفتم كه بايد بيشتر حواسم به كارهاى على اكرم باشد. شايد بشود تاريخ زندگى ما را به دو بخش تقسيم كرد: بخشى قبل از آن خواب؛ و بخشى پس از آن. شايد خود آن خواب اينقدر مهم نباشد و شايد هم باشد. اما بر روى زندگى ما تأثير بسيارى داشت. رفتار من قبل از آن خواب و بعد از آن خواب با على اكرم، تغيير كرد. خوابى كه ديدم، چنين بود كه آقاى جليل القدرى در خانۀ ما مهمان شد و از من خواست تا به كار على اكرم، كارى نداشته باشم. دربارۀ عظمت آن آقا در نظرم در آن خواب، نمىخواهم حرفى بزنم. دربارۀ اينكه ايشان چه كسى بودند هم نمىخواهم صحبتى بكنم؛ اما يقين كردم كه نبايد به كار على اكرم كارى داشته باشم. با اينكه باز هم در خانه را بهخاطر كارهاى على اكرم زدند. بار بعد كه از مدرسه برايم پيغام فرستادند و از من خواستند تا در كار على اكرم دخالت كنم و گفتند حرمت معلم را شكسته و با او بحث كرده. من تصميم گرفتم كه على اكرم را دعوا كنم. پيش على اكرم رفتم و گفتم: بچۀ من حرمت معلم را شكسته؟ گفت: بابا حرف من را گوش كن و اگر ديدى كه ناحق است، تنبيه كن. گفتم: بگو. گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟ گفتم: چرا. گفت: اين درست است كه يك معلم بهايى بيايد و مرام خودش را سر كلاس درس تبليغ كند؟ گفتم: بابا، شما حرفهاى خوبش را گوش بده و استفاده كن. گفت: مگر قرآن نمىفرمايد كه خداوند راهى براى تسلط كافر بر مسلمانان قرار نداده است؟ گفتم: خب حالا مىخواهى چه كار كنى؟ گفت: مىخواهم اگر شما اجازه بدهى به حوزۀ علميۀ قم بروم. گفتم: معلوم است كه اجازه نمىدهم. وضع مالىام اين اجازه را نمىدهد كه شما را به قم بفرستم. در همين لحظه بود كه آن خواب را به ياد آوردم و تصميم گرفتم كه به كار على اكرم كارى نداشته باشم. براى همين حرفم را تغيير دادم و گفتم: باشد، دست خدا به همراهت. خودم هم همراهش به قم رفتم و در جلسۀ امتحان مدرسۀ رسالت شركت كرديم. كسىكه از على اكرم مصاحبه گرفت، پرسيد: آمدهاى طلبه شوى كه پول جمع كنى؟ على اكرم گفت: شما كه سالهاست طلبهاى تا به حال چقدر پول جمع كردهاى؟ من خجالت كشيدم اما مدير مدرسه خنديد و بىهيچ سؤال ديگرى على اكرم را ثبت نام كرد. سال ۱۳۵۰ بود. بعد از آن ديگر هرچه آمدند در خانه، من مدام به خودم گفتم كه بايد به كار على اكرم كارى نداشته باشم. مثلاً وقتى آمدند و گفتند: در تعقيب و گريز ساواك زخمى شده و بسترى است، مقابلش نايستادم. وقتى كه جمع طرفداران بنىصدر او را كتك زدند، من به خودم گفتم كه در كار على اكرم دخالت نكن. وقتى از پول خودش براى روستا كتابخانه زد، هم همينطور. با فعاليتهاى فرهنگى او هم مخالفتى نكردم. وقتى به خانه آمد و عكس آيتالله خامنهاى را روى ديوار با شابلون و رنگ درآورد، پرسيدم: ايشان چه كسى هستند؟ به من گفت: بگذار اين عكس روى ديوار بماند و بعدها دليلش را متوجه خواهيد شد. وقتى براى آزاد سازى خرمشهر به جبهه رفت و مجروح و بسترى شد، باز من به خودم گفتم كه نبايد راه على اكرم را سد كنم. با همان مجروحيت هم تخريبچى شد و در عمليات رمضان شركت كرد و اين بار اهالى روستا كه طعم محبتهاى او را چشيده بودند، از من خواستند كه از رفتن على اكرم جلوگيرى كنم؛ اما من با خودم گفتم كه نبايد مقابل على اكرم بايستم. وقتى خبر دادند كه ۲۲ تير ۶۱، مين منفجر شده و على اكرم در عمليات رمضان به شهادت رسيده و قرار است بعد از تشييع در گلزار عباس آباد به خاك سپرده شود، رفتم بالاى سرش. طورى صورتش بانشاط بود كه خيال كردم زنده است. آسمان دور سرم چرخ خورد و چرخ خورد من را برد به همان وقتى كه آقا معلم آمده بود كه بگويد، على اكرم آيندۀ درخشانى دارد.