علی باقرزاده
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید علی باقرزاده (۱۳۴۴ بابلسر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان بابلسر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیف الله نام داشت.علی باقرزاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.علی باقرزاده در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۶ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. این شهید عزیز جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
عجب كبوتر سفيدى است. كاش مىشد دستى روى بال و پر قشنگش بكشم و با او همصحبت شوم. لب ايوان كه مىايستد، كبوتر پلكهايش را به هم مىزند و پر مىكشد به آسمان. چشمهايش را كه باز مىكند، نه آسمان است و نه پرنده. تنها نگاهش مىافتد به سقف شيروانى اتاق. خبرى از پرنده لب ايوان نيست. در دلش مىگويد: «يعنى على ديگر برنمىگردد؟» پادرى حصيرى نيمهكاره كنار گلدان شمعدانى افتاده است. تازه مىفهمد كبوتر رؤيايى شيرين بوده است. دست و دلش به كار نمىرود. نه مىخواهد براى مرغهايش دانهاى بريزد، نه اينكه اطراف رودخانه، سبزىهاى كوهى را جمع كند و با نمك در هاوون سنگىاش بكوبد و زمزمه كند: «سهروزه رفتى و سى روزه حالا، بهاره رفتى و پاييزه حالا....» روستاى دوغيكلا كه هيچ، تمام مازندران برايش دلگير شده است. تا كى وقت كار ميان شاليزار، زنهاى كارگر چكمهپوش از او بپرسند: «راستى رعناجان، از پسرت خبرى شده است؟ هنوز نشانى برايت نياوردند؟ چند وقت پيش چند شهيد گمنام را آوردند بابل. شايد يكى از اينها پسرت باشد.» ديگر تحمل شنيدن حرفهاى سرد ديگران را ندارد. مادر است و عمرى چشمانتظارى كه حاصلش، موهاى سپيد است. سرش را به ستون چوبى ايوان تكيه مىدهد و زير لب صلوات مىفرستد؛ مثل همان روزهاى سال ۴۴ كه كنار ننوى چوبىاش مىنشست و چهارمين ميوۀ عمرش را مادرانه سير مىكرد. به ياد روزى است كه از راه رسيد و با خوشحالى، كارنامه قبولى دوره راهنمايى را تكان داد و گفت: «همه درسهايم را قبول شدم مادرجان.» چند روز بعد، وقتى كنار رودخانه براى ماهىها غذا مىريخت، براى اولينبار اسم مدرسه صدر بابل را از زبان او شنيد. علاقهاش به درسهاى دينى را از قرآن خواندن شبانه و مطالعه هر روز كتابهاى مذهبى فهميده بود. تمام تابستان را به شوق مدرسۀ علميۀ صدر، بيشتر از قبل در كارهاى كشاورزى كمك كرد. نه خار تيز در دستش مىتوانست مانع كمكش به پدر شود، نه سنگريزههايى كه كفشش را پاره كرده بودند. درسهاى دينى در روح على اثر گذاشته بود. سر سجاده نشسته بود كه مادر استكان چاى را كنارش گذاشت و به نيمرخ پسرش خيره شد. على دستهاى زحمتكش مادر را گرفت و گفت: «مىخواهم از اينجا بروم يك جاى خيلى بهتر. براى ادامۀ تحصيلم مىخواهم به قم بروم تا جوار حضرت معصومه عليهاالسلام علم دين را بيشتر بياموزم.» نام حضرت معصومه عليهاالسلام، طوفانى در دل مادر انداخت كه ناخودآگاه اشكش روانه شد و گفت: «سلام من را به خانم برسان.» على برگشته است. اين را از فقط جعبۀ سوهان روى طاقچه و بستههاى مهر و تسبيح و نُقل نمىشد فهميد، كه از صداى شادى بچههاى روستا كه گرد او حلقه زده بودند مىشد فهميد. سورههاى كوچكى را كه حفظ كرده بودند براى او مىخواندند. مادر از دور على را نگاه مىكرد كه براى خودش مردى شده بود. چقدر اين عبا و عمامه به او مىآمد. خوشحال از اين بود كه على به خواستهاش رسيده است. بارها در كودكىِ على ديده بود هرجا روحانى مىديد، سريع سلام مىكرد و روى خوش نشان مىداد. حالا اين بچههاى روستا بودند كه روزها را مىشمردند تا على از قم بيايد. برايش آرزوها داشت. قرار بود در لباس دامادى او را خندان كنار دخترخواهرش ببيند. عاقد بله را كه از عروس گرفت، مادر دستهايش را بالا برد و دعا كرد. بارانِ آن روزِ روستا، شده بود نقل و سكههايى كه بر سر عروس و داماد مىريختند. دختربچهها با روسرى زردوزىشده و دامنهاى چيندار كل مىكشيدند. در ميان شادىهايش، خبر از اين نداشت كه دو سال و نيم بعد، على را ميان خاكهاى حلبچه گم مىكند. نوهاش كه به دنيا آمد، انگار بار ديگر مادر شده بود. على بايد مىرفت. دفاع از ارزشهاى اسلامىاش را مقدم بر ماندن در حوزه دانست. مادر كنار چهارچوب در ايستاده بود و مىگفت: «پدرت كه رفته است جبهه. تو بمان. چرا مىخواهى بروى؟» على سرش را از قرآن داخل سينى برداشت و گفت: «پدر به جاى خودش رفته است. من بايد به خاطر انجام وظيفهاى كه بر دوشم هست بروم.» آن روز كه على رفت، ضبطصوتش كنار كتابها آرام گرفته بود؛ همان ضبطى كه پدر از مكه به درخواست على آورده بود كه از درسهايش عقب نماند. على رفت به جايىكه آرزويش را داشت: فضاى جبهه جنوب و روحانى مبلّغى كه براى جهاد پا در عرصۀ ميدان گذاشته بود. جبهه بود و سخنرانى او كه براى رزمندهها مىگفت: «برادرهاى من، رزمندگان دلير اسلام، از اينكه توفيق حضور در جبههها را پيدا كرديد خوشحال باشيد كه حضرت على عليه السلام فرموده است: بهراستى كه جهاد يكى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را براى اولياى خاص خود گشوده است. جهاد، جامۀ تقوا و زره استوار خداوند و سپر محكم اوست.» نسيم خنكى مىوزد. زن از اتاق تصوير قابشده على را مىبيند. صداى على است كه مىگويد: «قم حرم آلالله است.» زيارت، روح مادر را سبك كرده بود. تصاوير كنار هم در حرم را ديد. على گفت: «اين عكس شهيدان است.» آن روز حتماً زير لب دعا كرده بود آسمانى شدن قسمت او هم شود. جبهۀ جنوب بود و غوغاى عمليات كربلاى ۵. حلبچه ششمين روز بهمن ۶۵ را به چشم خود ديده است كه تير دشمن خون سرخ على را بر خاكهاى جنوب مىريزد تا پرچم اسلام تا هميشه سرفراز بماند. سالهاست صداى او از جنوب مىآيد: «من مسلمان و شيعه هستم و هر فرد مسلمان وظيفهاى دارد و بايد پايبند به آن باشد. بنابراين، برحسب تكليف به جبهۀ حق عليه باطل روانه شدهام؛ چراكه وظيفه هر مسلمان، گردن نهادن به دستورهاى الهى است. بنده تكاليف اسلامى را تا آنجا كه مىتوانستم انجام دادم، كه از آن جمله جهاد در راه خدا بود. من با چشم باز اين راه را انتخاب كردم. مادر سرش را از ايوان برمىدارد. قاصدك سپيدى از دور پيداست. حتماً اين نويد خبرى است؛ اينكه سالها بعد على به روستا برمىگردد و هر هفته مادر با شاخه گلى بر مزارش، دلتنگى اين سالها را مويه مىكند.
==!==
[ویرایش]
هميشه برادر بزرگتر، برادر كوچكتر را اذيت مىكند. مخصوصاً اگر تفاوت سنىشان آنقدر نباشد كه برادر كوچكتر، درست مثل يك پدر، به برادر بزرگتر احترام بگذارد. آزار و اذيتهاى برادر بزرگتر، دور از چشم پدر است. برادر بزرگتر بايد از زير، كوچكتر را با يك مهارت خاص بيازارد. طورى كه سروصداى برادر كوچكتر، آنقدر بلند نشود كه پدر به دادخواهى برخيزد. بعدها برادر بزرگتر بهخاطر اين ناقلا بودنها عذابوجدان خواهد كشيد. خدا نكند كه اتفاقى هم براى برادر كوچكتر بيافتد. توى ذهن آدم آن بدجنسىها رژه مىرود. آن روزى توى ذهن برادر بزرگتر زنده مىشود كه مقدارى آهك گذاشته توى حياط، زير آفتاب و آهك داغشده. حالا بايد برادر بزرگتر كوچكتر را گول بزند تا او برود و دست كند توى آهكى كه درست عين كشك سابيده است و زير نور مستقيم آفتاب داغ شده. تا برادر كوچكتر انگشتى بزند و انگشتش را چنان بسوزاند كه جيغش بلند شود و انگشت را توى هوا بچرخاند. تا اينجا را برادر بزرگتر پيشبينى كرده و اما از اينجا به بعدش را نه. اينكه برادر كوچكتر دست سوخته را براى تسكين به دهانش بگذارد و آهك زبان را هم بسوزاند. بعد آنچنان زبان تا حلق بسوزد كه دست بگذارد روى صورت و چشم و چال. حالا سوختن چشم بدتر از انگشت و زبان است و برادر كوچكتر، مثل اسپند سر منقل بالا و پايين مىپرد و سرآخر، مىپرد توى آب حوض كه از هواى پاييزى، يخ كرده است تا بلكه آتش و سوز را بخواباند. بههرحال، برادر بزرگتر است ديگر. او فرزند چهارم بود و من سوم، او سال ۴۴ به دنيا آمده بود و من ۳۹. هرچند از آن به بعدى كه از سال اول راهنمايى به حوزۀ علميه رفت و از روستايمان به بابلسر رفت و آمد كرد، ديگر كلكلهاى برادرى جاى خوش را به رفاقت داد. او هميشه دلسوز و مهربان بود و من هم حالا كمى عقلرستر شده بودم. حالا من نه تنها برادر بزرگتر بودم، محرم اسرارش مىتوانستم باشم. آن اوايل كه اصلاً سر و رازى وجود نداشت. رفتارهاى او همه باعث افتخار خانواده بود و چيزى نداشت كه من بخواهم بپوشانم. علاقهاش به نماز اول وقت و نماز جماعت و كتابهاى مذهبى راز نبود كه من بخواهم كتمان كنم. اينكه من از علاقۀ او به درس خواندن آگاه بودم راز نبود، اما حالا كه بزرگتر شده بوديم و او به حوزۀ علميه رفته بود، سر و رازى خودش را نشان داد. وقتىكه من متوجه شدم او مىخواهد از حوزۀ علميه، به صورت پنهانى، به جبهه برود، اين ديگر راز بود. او رازش را براى من گفت و وقتى من راز نگه داشتم، بارهاى بعدى هم رازهايش را به من گفت. تعريف كرد كه در هر عمليات چه اتفاقاتى افتاده است. من هم رازش را نگه مىداشتم تا باز مثل وقتىكه بچه بود، بهخاطر اذيتهايم عذابوجدان نگيرم. او در عمليات آزاد كردن خرمشهر شركت كرد و بعد از آن راه جبهه را بهخوبى ياد گرفت. براى من هم گاهى از چيزهايى كه در آن ديار مىچشيد، مىگفت؛ اينكه مىگويند در آزمون الهى، ايمان راسخ مىشود، يعنى همانهايى كه او ديده بود. مىگفت: وجعلنا يعنى خداوند پيش چشم كفار و از عقب سرهايشان حجاب مىاندازد تا چيزى نبينند و نشنوند. او قبل از عمليات فتحالمبين تا صدمترى دشمن، براى شناسايى، پيش رفته بود. يكى از بچههاى همراهشان، پايش سر يك بلندى پيچ مىخورد و از روى تپه پايين مىافتد. داداش پاى او را باند مىپيچد. در همين لحظات خمپاره شصتى پيش پايش منفجر شده و او هم زخمى مىشود. خون زيادى از او مىرود و بيهوش روى زمين مىافتد. وقتى چشمش را باز مىكند، آفتاب روى صورتش مىتابيد. هيچكس بالاى سرش نبود. سعى مىكند سينهخيز از خط دشمن دور شود. برعكس اما به سمت بعثىها مىرود. يكى از نيروهاى بعثى، اسلحه رويش مىگيرد و به او مىگويد: زودتر از خاكريز بيا بالا. يالا بيا بالا. او با خودش مىگويد كه اسير شدم. بلند مىشود تا از خاكريز بالا برود در همين لحظه چشمش سياهى مىرود و مىافتد و غل مىخورد مىآيد پايين. يك بعثى نارنجكى پرتاب مىكند تا او را به شهادت برساند. او در جهت خلاف نارنجك غلت مىزند. در حال فرار، متوجه مىشود كه سه نفر بعثى پشت سرش مشغول تيراندازى هستند. او خودش را بين شكافهاى تپه قايم مىكند و زير لب دائم مناجات مىخواند و وجعلنا. آنها به راهشان ادامه مىدهند و او را كه قايم شده، نمىبينند. وقتى از رفتن آنها مدتى مىگذرد، از شكاف تپه بيرون مىآيد تا با تمام رمقش از آن جهنم بزند به چاك. در همين حالت، متوجه مىشود كه زير ديد يك بعثى است كه از سنگر او را نشانه گرفته و به سمتش شليك مىكند. او مىدويده و متعجب از توانى كه به دست و پايش آمده و اينكه چرا يكى از اين تيرها به او نمىخورد. آنقدر مىدود تا به جايى مىرسد كه توپ بچههاى خودى كار مىكرده تا مانع پيشروى دشمن شود. نيمساعت هم در همان جهنم اين طرف و آن طرف پناه مىگيرد تا از اين انفجارها جان سالم به درببرد. او باز هم از اين لمس آيات و خاصيتهاى جبهه برايم گفته بود. بااينحال، من ديگر رفتن او به جبهه را لو نمىدادم. بعد هم كه ازدواج كرد و زندگى مشتركى را تشكيل داد، خبر داشتم در هر عملياتى كه مىتوانست شركت مىكرد، اما آنچه حالا برادر بزرگتر را عذاب مىداد، ديگر ناقلا بودن و آزار و اذيت نبود. اين بود كه بابا مىخواست براى كربلاى پنج به جبهه برود. على با زن و بچهاش در قم زندگى مىكردند. دو سال و نيم از زندگى شيرينتر از عسلشان مىگذشت. فرزندش آنقدر خواستنى بود كه دل همه را مىبرد. بابا گفت: به سراغ على برويم تا از او حلاليت بگيرم و خداحافظى كنم. من راز نگه داشتم. تا اينجاش مثل همان خاطرۀ بچگى، قابل مديريت است، اما بعد از آن نه. بابا بىخبر از على خداحافظى كرد و به جبهه رفت. او خبر نداشت كه على هم چندساعت بعد عازم است و من راز نگه داشتم. خبر شهادت على را در جبهه به بابا داده بودند و اين ديگر پيشبينىكردنى نبود. بابا خيال مىكرد كه حالا كه على بچۀ كوچك دارد و در حوزۀ علميۀ قم، آنقدر خوب جا افتاده و درس مىخواند، پس او به جاى هر دوشان به جبهه مىرود و موقع خداحافظى هم گفت كه من به جاى تو مىروم. اما يكدفعه خبر شهادت على رسيد. پيكى كه خبر داده بود، خيال هم نمىكرد كه بابا بىخبر باشد از جبهه آمدن على. پيكر على هم از كربلاى پنج برنگشت. او نيروى رزمى عملياتى بود و هميشه پيشرو حركت مىكرد. در حال پيشروى به سمت كانال ماهى، اصابت تير به سرش او را آسمانى كرد. بابا وقتى از جبهه آمد، منتظر آمدن على ماند، چون پيكر او را نديده بود و مىتوانست اميد داشته باشد. مادر اما خواب ديد كه او ديگر برنمىگردد. بههرحال، قبرى خالى براى على به خانواده دادند و چهارسال بعد، بابا اينبار واقعاً جاى على توى آن قبر خوابيد و به على ملحق شد و اما برادر بزرگتر هميشه نسبت به برادر كوچكترش عذاب وجدان دارد.