• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی رمضانی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید علی رمضانی (۱۳۴۶ امل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رضا نام داشت.علی رمضانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.علی رمضانی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۰ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای اجوارکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دستگاه‌هاى نساجى با سروصدا كار مى‌كنند. طورى كه نمى‌شود نزديكشان با كسى سر حرف را باز كرد. آدم مجبور مى‌شود داد بزند. عمورضا پدر على، سرِ دستگاه كار مى‌كرد و من هم كارگر نساجى بابكان بودم. حالا فرصتى پيش آمده بود كه براى عمورضا تعريف كنم كه بار قبلى كه با على به مريوان رفتيم، على چه‌كار كرد. درست كه بايد داد مى‌زدم، اما براى عمو رضا از مريوان تعريف كردم. كوموله به هيچ‌كس رحم نمى‌كند. كارش همين است كه با يك تك‌تيرانداز، مغز بسيجى را هدف قرار بدهد و مغز بپاشد روى سنگ. قبل از حمله فكر همه جا را كرده. معمولاً فرمانده را مى‌زند و بقيه كه مثل يك گله‌ى رميده‌ى ميش فرار مى‌كنند، تا مى‌تواند از راه دور تير مى‌اندازد و كشته مى‌گيرد. بعد هم جسد فرمانده را برمى‌دارد و سرش را مى‌فروشد به حزب بعث. گاهى صدوپنجاه تا چريك دور تا دور كمين نشسته‌اند و گاهى تعدادشان كمتر يا بيشتر است. ما توى جاده‌ى مريوان در حركت بوديم. جنگ در غرب كشور خيلى جنگ مشكلى بود. از همين جابه‌جايى در سنگلاخ كه پشت تويوتا كمر آدم مى‌شكست گرفته تا چادرهايمان در قرارگاه. البته على عادت داشت كه به خودش سختى بدهد. جايى كه حوزه علميه به آنها داده بود، يك اتاق بود كه دوازده نفر در آنجا زندگى مى‌كردند و روى موكت مى‌خوابيدند. او با بار و بنديل و متكا و تشك رفت و اما ديد يك بالش و تشك به دوازده نفر نمى‌رسد و خودش هم استفاده نكرد و آن را به خانه آورد. چندسال زندگى روى موكت، همراه با درس خواندن مدام، على را حسابى مقاوم ساخته بود. وقتى مغز فرمانده پاشيد روى شيشه و ماشين چپكى خورد به سنگ بزرگ كنار جاده، شروع كردند به تيراندازى و ما متوجه نشديم كى در ماشين را باز كرديم و دويديم توى كوه. حالا لاى شاخ‌وبرگ يك درخت پنهان شده بوديم و من مثل بيدِ مانده در طوفان مى‌لرزيدم. آن‌لحظه به نظرم رسيد كه بايد هر چه زودتر بزنيم به چاك. نبايد آنجا مى‌مانديم. بى‌سيم گردنِ على بود. گفتم بى‌سيم و اسلحه‌ها را بگذاريم اين زير و از همين پشت شروع كنيم به دويدن. تا بخواهند از كوه بيايند دنبالمان، شايد به جايى رسيده باشيم. على از لاى شاخ و برگ، اطراف را پاييد. بعد اسلحه‌اش را مسلح كرد. گفتم: مى‌خواى چكار كنى‌؟ على بدون اينكه حرفى بزند، نارنجك‌هاى دور كمرش را هم در آورد و جلوى دستش گذاشت من بلند شدم كه بروم، اما يكهو ترس آمد سراغم و نشستم سر جايم و زدم زير گريه. على دستم را گرفت و گفت: گريه نكن، نگران نباش، چيزى نيست. ياد وقتى افتادم كه بچه بوديم و همراه على رفتيم به روستاى كنارى تا در عزاى امام حسين شركت كنيم. هنوز انقلاب نشده بود. على ده‌ساله بود و من دوازده ساله. بين دسته مشغول عزادارى شديم كه بچه‌هاى روستا، با تيركمان سر هر دومان را نشانه گرفتند و سر على شكست. خون ريخت روى صورتش. من ترسيده بودم و گفتم ديگر در عزادارى شركت نمى‌كنم. على اما دستم را گرفت و دلدارى‌ام داد. انگشتش را به خون سرش رنگين كرد و روى زمين خط كشيد. توى يك كتاب‌هايى خوانده بود كه «ركعتان فى العشق، لايصح وضوءهما الا بالدّم» نماز عشق، صحيح نيست مگر اين كه وضويش را با خون بگيرند. او با اين خون وضو گرفت و يك شب هم عزادارى را ترك نكرد. همين عشق هم باعث شد كه على چندسال بعد پيش آيت‌الله ايازى طلبه شود و بعد هم در قم، آقاى مشكينى عمامه سرش بگذارد. حالا در حاليكه يك برادرش سرباز بود و در جبهه مى‌جنگيد، برادر ديگرش هم مريضى قلبى داشت، خودش هم آمده بود تا باز وضو بگيرد با خون. من هم چاره‌اى نداشتم كه به حرفش گوش كنم. بار قبلى البته من همراهش نبودم كه در مجنون مجروح شد. حسابى پشتش با تركش سوخته بود. وقتى داشت به مجروحين رسيدگى مى‌كرد، هواپيماهاى بعثى شروع به بمباران كردند و تركش بدن او را سوزاند. من خيال كردم كه چندوقتى به جبهه نمى رود و بخصوص اينكه مادرش اصرار داشت كه تا برادرش برنگشته، او نرود جبهه. اما او يكى‌يكى بچه‌هاى گردان را نشان داده بود و گفته بود، اينها مگر همه بچه‌هاى تو نيستند مادر؟ اين پولى كه هزينه كرده‌اند تا من را آموزش بدهند، حق بيت‌المال است. راضى باش كه بروم. مادرشان هم كه خيلى آدم با محبتى بود، گفت: اينها همه بچه‌هاى من هستند و راضى شده بود كه بيايد. حالا على بى‌سيم را برداشت و شروع كرد با بى‌سيم، پيام‌هايى فرستاد كه از يك‌طرف كموله تا مدتى اشتباهى دنبال ما مى‌گشتند و از طرفى نيروهاى خودى با راهنمايى على رسيدند و كموله را محاصره كردند و يك حمله‌ى معركه راه افتاد. تيراندازى از هر طرف شروع شد. چريك‌هاى كموله كه ديدند، اوضاع معركه پس است، به ماشين نزديك شدند كه زودتر جسد فرمانده را بردارند و بزنند به چاك. على در حالى‌كه تيراندازى مى‌كرد، از زير برگ‌ها بيرون آمد و خودش را زودتر به ماشين رساند. پيكر فرمانده را كول گرفت و در يك جان‌پناه، گذاشت و باز شروع كرد به تيراندازى. همين‌جا بود كه عمورضا، يكهو نشست. من گفتم چى شد عمورضا؟ گفت: على شهيد شد. من خنده‌ام گرفت. بعد بلافاصله از خنده‌ى نابجا خجالت كشيدم. گفتم: اين چه حرفيه حاجى. عمورضا گفت: رمق از زانوهايم رفت، فكر كنم على شهيد شد! من اصلاً خبر نداشتم كه على، شلمچه است. شانه‌هاى عمورضا را ماساژ دادم و باور نداشتم كه طورى شده باشد. روز بعد كه مى‌خواستم به كارخانه بروم، سراغ عمورضا رفتم. مقابل در، حبيب ايستاده بود. يك تخته‌ى حبيب كم بود و هميشه زبانش را بين دندان‌هايش نگه مى‌داشت. از من پرسيد: على‌آقا نيامده‌؟ عمورضا در را باز كرد و به حبيب گفت كه على نيامده. على هر وقت خانه بود، خيرى به حبيب و بقيه‌ى ناتوان‌هاى آجواكلا مى‌رساند. عمو رضا دست كرد توى جيبش تا به حبيب يك پول بستنى بدهد. حبيب اما قبول نكرد و گفت: على آقا نمى‌آد؟ همين وقت بود كه ماشين سپاه وارد كوچه شد تا خبر شهادت على را به پدرش بدهد. ما اينجا بوديم اما على ديروز، دهم اسفند ۶۵ در شلمچه در نبرد با هواپيماهاى بعثى، در اوج عمليات كربلاى پنج، به شهادت رسيده بود.






جعبه ابزار