• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد الهی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمد الهی (۱۳۴۶ فریدونکنار _ ۱۳۶۳ هورالعظیم) متولد شهرستان شهید پرور فریدونکنار در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش یوسف نام داشت.محمد الهی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار "وضعیت تاهل؟ و فرزند ؟ خانواده بود.محمد الهی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۳/۱۲/۲۰ هجری شمسی در منطقه هورالعظیم و در عملیات بدر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای فریدونکنار به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دوست داشتم يك‌بار ديگر دست بياندازم دور گردنت و پيشانى‌ات را ببوسم. اكنون كه ديگر خميده شده‌ام و قدم به قد رعنايت نمى‌رسد. حتماً تو بايد خم بشوى. مى‌گويند سى‌سى يو اين بيمارستان در اين شهر بهترين است؛ اما من مى‌دانم كه ديگر رفتنى‌ام. بويت را حس مى‌كنم. آخرين بارى كه پيشانى‌ات را بوسيدم پيشانى‌بند داشتى كه رويش نوشته بود لبيك يا خمينى رحمه الله. بعدها رفيقت برايم آورد. شب عمليات به او داده بودى. نمى‌دانم چرا از سرت باز كرده بودى. سرى كه از بدنت جدا شد. كسى نديده چطور شهيد شدى؛ اما مى‌دانم كه بى سر شدى. چندبار بى‌سر به خوابم آمدى. اصلاً از بچگى در سر سوداى بزرگى داشتى. چقدر دعوايت كردم وقتى شنيدم. براى هزينه درمان برادرت كه تصادف كرده روزۀ استيجارى مى‌گيرى. تو با آن سن كم درك مى‌كردى وضع‌مان خوب نيست؛ اگرچه مى‌خواستى كمك خرج باشى؛ اما هيچ پدرومادرى به اذيت شدن فرزندشان راضى نمى‌شوند. سرت رفت اما باعث شدى سرم را پيش همه بالا بگيرم. وقتى به خواهر و برادرت مى‌گفتم محمدم مثل اربابش حسين عليه السلام، بى‌سر شهيد شده؛ باور نمى‌كردند. شنيده بودند گلوله خوردى. پدرت نتوانست نبودنت را تحمل كند. همان سال، چند ماه بعد از خبر مفقود شدنت در عمليات بدر، فوت كرد. وقتى عمامه گذاشتى سرت، سربلندم كردى. با اينكه از سيكل به حوزه رفته بودى و سه سال بيشتر درس نخوانده بودى ولى به‌خوبى پخته شده بودى. هنوز كتاب‌هاى حوزه‌ات را نگه داشته‌ام. از قم كه برمى‌گشتى روستاى شيرمحلۀ فريدونكنار، زندگى دوباره به خانه‌مان برمى‌گشت. پدرت انگار دوباره زنده مى‌شد. چندبار با او دعوايم شد كه تو را بيشتر از خواهر و برادرت دوست دارد، اما منكر مى‌شد. همه مى‌دانستند كه تو را بيشتر دوست دارد. انگار دست خودش نبود. واقعاً هم دست خودش نبود. دست تو بود. يعنى من اين‌قدر حق به گردنت ندارم كه اين دم آخر بيايى كنارم‌؟ چقدر عكست را برداشتم و پيش هر اسير آزاد شده‌اى نشان دادم و سراغى از تو گرفتم. اين‌قدر عاشق بودى كه فقط يك‌بار اعزام داشتى. رفتى و ديگر نيامدى. فقط چند نامه از تو رسيد كه نوشته بودى مجنون شدى. نوشته بودى جزيره مجنون مرا مجنون كرده. همين جنون است كه انسان سر از پا نمى‌شناسد و براى معبودش سر مى‌دهد. خبر بى سر شدن شهيد همّت را شنيده بودم. آن هم در جزيره مجنون. او هم در اسفند ماه شهيد شد، مثل تو. از آنجا مطمئن شدم كه بى‌سر شدى. صداى اين دستگاه مدام بلند مى‌شود و هرساعت چندبار مى‌ريزند روى سرم كه مثلاً نجاتم بدهند؛ اما ديگر اشتياقى به ماندن ندارم. كاش زودتر بيايى و مرا پيش خودت ببرى. صداى اذان صبح بلند شده است. نمى‌گذارند از تختم پايين بيايم. تقيّد به نماز اول وقت را از تو ياد گرفتم. پسرم بودى؛ اما چيزهاى زيادى به من ياد دادى. عروسى خواهرت، خانواده داماد، سازودهل محلى آورده بودند؛ اما تو نگذاشتى بزنند. هر چه اصرار كردند قبول نكردى. گفتم يك شب كه هزار شب نمى‌شود محمدجان، گفتى با همين يك شب دل امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف آزرده مى‌شود. اسم آقا را كه آوردى ديگر چيزى نگفتم. بقيه هم كوتاه آمدند. آن‌قدر گفتى و خنديدى و شور و شوق به پا كردى كه سازودهل از ياد همه رفت. قلبم تير مى‌كشد. ديگر حوصله ندارم مدام بيايند و بالاى سرم را شلوغ كنند. خواهر و برادرت از پشت شيشه نگاهم مى‌كنند. يك هفته است تكلّم ندارم. نمى‌دانم چه اصرارى دارند مرا در اين دنيا نگه دارند. از اين شلنگ‌ها و سيم‌ها خسته شده‌ام. تو را به جان مادر در اين دم آخر خودت را نشانم بده. چند سال قبل كه خانواده شهدا را براى ديدن مناطق عملياتى به جنوب بردند؛ فهميدم چه مى‌كرديد. راوى از رشادت بچه‌ها مى‌گفت و اينكه با مقاومتشان جزيره را نگه داشته بودند. رسيدم به هورالعظيم حالم خراب شد. من را با آمبولانس به تهران برگرداندند. اينجا چقدر روشن شده. صداى اين دستگاه هم كه قطع نمى‌شود. نمى‌دانم اگر من مادر شهيد نبودم هم اين‌قدر برو بيا به اين اتاق زياد بود. صداى پر زدن پرنده مى‌آيد. پرنده در سى‌سى‌يو؟ چطور موقع رفتن بى‌سروسامان بودى؛ اما حالا سوداى برگشتن ندارى‌؟ نمى‌گويى من هم مادرم و دل دارم‌؟ چقدر اينجا شلوغ شده. اين‌همه دكتر و پرستار به اينجا براى چه آمده‌اند؟ مگر آفتاب زده كه اين‌قدر اينجا روشن است‌؟ چشمم به در است كه بيايى. خسته‌ام محمدم. مى‌فهمى‌؟ چقدر بوى عطرت در اينجا پيچيده.... سلام محمدم! بالاخره آمدى... خوش آمدى پسرم....






جعبه ابزار