• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدحسن علیجان زاده قرا

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدحسن علیجان زاده قرا (۱۳۴۸ قائمشهر _ ۱۳۶۷ جزیره مجنون) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش جبار نام داشت.محمدحسن علیجان زاده قرا در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. محمدحسن علیجان زاده قرا در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۴/۳ هجری شمسی در منطقه جزیره مجنون شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در آبان ۱۳۷۵ تشییع در گلزار شهدای قراخیل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مادر بزرگ هميشه مى‌گفت: خوابت را به آب بگو! من هم گوش كردم و خوابم را به آب چاه خانه‌ام در روستاى قراخيل گفتم. اما... مى‌دانى حسرت خواهرى يعنى چه‌؟ تا حالا شنيده‌اى يكى از حسرت ديدار كسى بميرد؟ اصلاً مى‌دانى بغض و انتظار هفت ساله چه طعم تلخى دارد؟ بگذار از اول بگويم. جنگ است ديگر. خيلى‌ها مى‌روند و ديگر برنمى‌گردند. خيلى‌ها برمى‌گردند؛ اما معلول. خيلى‌ها برنمى‌گردند؛ اما دست‌كم مى‌دانى كه يك جايى، در يك خاك غريب، با دست‌هاى بسته اسيرند. مى‌دانى هستند. مى‌دانى نفس مى‌كشند. دست‌كم حس خوبى دارى. مى‌دانى سرانجام يك روز او را مى‌بينى. اما دردِ اين كه يكى برود و هيچ خبرى از او نباشد چه‌؟ فكر كن هفت سال برادر كوچكت كه از كلاس دوم يتيم شده، نباشد. چه مى‌گويم‌؟ يعنى باشد و نباشد. محمدحسن ما هم همين طور شده بود. بين بودن و نبودن معلّق بود. فكر كن يك برادر هم‌سنِ پسرت داشته باشى، عزيزتر از جان، مهربان، آقا، مهم‌تر از همه طلبه و نورِچشمى مادر. و اين برادر روزى كه مى‌خواهد براى آخرين بار اعزام بشود، نتواند صبر كند تا خواهرش از راه دور برسد و براى آخرين بار ببيندش. اين مى‌شود حسرت ديدار. مى‌شود يك عقده نفس‌گير هفت ساله. صبر كن! تمام نشد حرفم. هنوز خيلى حرف‌ها مانده. آخرش را گوش كن. شايد آن برادر كه سادگى و توسل و اخلاصش، حجب وحيا و امانتدارى‌اش، ورد زبان همه قراخيلى‌ها بود، صداى مادرش را بارها بشنود در آن هفت سال. لابه‌لاى نيزارهاى جزيره مجنون. غرق آب. مادرى كه بارها با آن پاهاى دردناكش رفته سراغش. سراغ پسرطلبه‌اش كه شده بود پيك گردان و بى‌سيم‌چى. تازه به جز پنج پسر ديگرش كه همه اسلحه به دست بودند ويكى‌شان هم شده بود شهيد عمليات بدر. از محمدحسن چيزهاى عجيبى مى‌دانم. مگر مى‌شود جوانى كم سن وسال، حرفش اين باشد كه نمى‌خواهد در بستر بميرد؟ مى‌شود؟ گوش كن. چرا نشود؟ محمدحسن كسى بود كه در پانزده سالگى شناسنامه‌اش را دستكارى كرد تا برود براى دفاع. خوب‌؟ حتى از مشهد براى خودش كفنى خريد و سپرد به مادر و حتى خودش عكسش را قبل از رفتن قاب كرد و گذاشت كنار عكس برادر شهيدش. فكر كن صداى برادرت را هفت سال هرروز از دور بشنوى كه: نكند حرف‌هايمان ادعا باشد؟ مگر نمى‌گفتيد كه اى كاش در روز عاشورا بوديم و در ركاب سيدالشهدا عليه السلام شمشيرمى زديم‌؟ و صداى مادر را در خواب و بيدار كه: محمدحسن ديگر آمدنى نيست. حتماً مثل آن روز كه فكر كرده بوديم رفته حوزه و او برگشته بود شلمچه، اين هفت سال را هم قالمان گذاشته. اگر كسى در خواب ديدش بگويد: برگرد ديگر محمدجان! وگرنه مادرت مى‌خواهد خلعتى‌ات را بدهد به همسنگرهايت! فكر كن بارها و بارها ياد حرفش بيفتى كه: مادر! اگر جنازه‌ام نيامد ناراحت نباش. هزاران شهيد ديگر دربيابان‌هاى جبهه زير آفتاب مانده‌اند! اين فكر وخيال‌ها حسرتم را بيشتر مى‌كند. اين كه يك بار به خاطر امضا نشدن حكم ماموريتش، موقع اعزام بقيه در حرم امام رضا عليه السلام اشك بريزد. اين كه روز شهيدشدن آن يكى برادرت، وقتى زانوهايت سست شده، بيايد زيربغلت را بگيرد و بگويد: باجى! تو كه نمى‌خواهى دشمن را شاد كنى‌؟ سرت را بلند كن و با افتخار راه برو! خواهر هستى ديگر. بايد گريه كنى. اما بغلت كند و با صداى گرفته بگويد: اگر گريه مى‌كنى، به ياد امام حسين عليه السلام و حضرت زينب عليهاالسلام گريه كن! چرا يادم رفت جريان خواب را بگويم‌؟ مادر بزرگ مى‌گفت: خواب‌هايت را به آب بگو! گفتم. چطور؟ الآن تعريف مى‌كنم. فكر كن يك غروب پنج شنبه از صبح دلتنگ برادرت باشى. بغض كنى و زل بزنى به عقربه‌هاى ساعت. كه چه بشود؟ كه يك وقت خبرى از محمدحسن برسد. اما خورشيد مثل تمام روزهاى آن هفت سال غروب كند و دوباره هيچ خبرى نشود. فكر كن بهانه‌اش را بگيرى و به اين و آن بگويى: نمى دانم چرا قلبم آرام نمى‌گيرد. بعدچه‌؟ بعد همان شب يك دفعه محمدحسنت را عبا پوشيده ببينى، كه در خواب، نامه‌اى به دستت مى‌دهد و مى‌گويد: چرا اين قدر بى قرار شده‌اى باجى‌؟ بعد با خنده‌اى عجيب بگويد: من زنده‌ام و چند روز ديگر برمى گردم! و تو يك دفعه با حسرتِ در آغوش كشيدنش از خواب بيدار بشوى و تلوتلوخوران خودت را از ميان رختخواب‌هاى پهن شدۀ بچه‌هايت، زيرنور ماه به حياط برسانى و با اشك و آه، سرت را در چاه خم كنى و خوابت را آهسته تعريف كنى براى آب، كه كسى ديگر نشنود و حتماً تعبير بشود. و بعد، دوماه تمام، چشمت به در باشد و به هيچ كس، حتى مردت نگويى كه چه خوابى ديده اى. آخر چه‌؟ فكر كن آخرش بعد از دوماه خبر برسد كه محمدحسنت پيدا شده و او را مى‌خواهند بياورند. و تو يك دفعه شوكه بشوى. زنده است‌؟ چطور پيدا شده‌؟ كجا بوده‌؟ فقط جواب بدهند: در ميان گل‌ولاى جزيره مجنون. خدا خيرشان بدهد گروه تفحص را! و تو حيران بمانى كه بخندى و شكر كنى يا گريه كنى از اين طور آمدنش. و بعد مردم روستاى قراخيل مازندران جمع بشوند در خانه پدرى‌ات. سينه بزنند و راه بيفتند با گريه بروند همراه برادرهايت مسجد. و چند روز بعد كه آسمان هم برايش گريه مى‌كند، وقتى استخوان‌هايش را در لباس سپاه كه عاشقش بود آوردند، يك لنگه جوراب در پاى راستش بشود نشانه. بشود دليل. بشود پيراهن خونين يوسف. همان جورابى كه يك روز خريده بود و تو با اخمى خواهرانه گفته بودى: دويست تومان‌؟ چرا اين قدر گران خريده‌اى‌؟ چه جوابى داده بود؟ - جوراب محكمى است باجى! خيلى عمر مى‌كند. همان جورابى كه هفت سال عمر كرد، بشود نشانه و همان جا زير باران به تو بفهماند كه ديگر مى‌توانى باخيال راحت لب‌هايت را بگذارى روى استخوان سينه برادرت، روى مهره‌هاى گلويش، حتى روى سوراخ تير خلاص جمجمه‌اش. بعد معجزه بشود و ناگهان بعد از هفت سال آرام بگيرى و همان طور كه ياد حرفش مى‌افتى و به ياد امام حسين عليه السلام گريه مى‌كنى، بشنوى كه ميان صداى بيل و خاك و گريه، يكى از قراخيلى‌ها آهسته مى‌گويد: نمى‌دانى چرا محمدحسن بعد از هفت سال آمده با اين استخوان‌هاى خُردشده‌؟ آمده بگويد: مرا خوب نگاه كنيد و ازخواب غفلت بيدار بشويد!






جعبه ابزار