• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدعلی امیدی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدعلی امیدی (۱۳۴۰ امل _ ۱۳۶۰ گیلانغرب) متولد شهرستان آمل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش اسدالله نام داشت.محمدعلی امیدی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدعلی امیدی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۲/۶ هجری شمسی در منطقه گیلانغرب شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم آمل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

چهارتا پسر كه دنيا آوردم، تازه فكر كردم شايستۀ اين اسم شدم؛ ام‌البنين. آن شب كه محمدعلى آمد سراغ آقااسداللّه، مهمان داشتيم. گفت: «مى‌خوام برم جبهه». وسط مهمانى و شلوغى. آقااسداللّه هم گفت: «مگه من پدرت نيستم‌؟ مگه من نبايد اجازه بدم‌؟ نه!» محمدعلى سراغ من آمد. گفت: «پنج تا بچه دارى، يكى را در راه خدا بده». از اين حرفش اشكم دراومد. گفتم: «بچه زياد از دست دادم تا رسيدم به اين پنج‌تا. چهار پسر و يك دختر». گفت: «ولى در راه خدا از دست دادن يك چيز ديگر است مادر!» رفته بود بهدارى و امدادگرى ياد گرفته بود. بالاخره راضى‌ام كرد براى امدادگرى برود. يك مدتى لوله‌كشى ياد گرفت. كنار همه‌شان درس طلبگى هم مى‌خواند. اين بچه همه‌فن حريف بود. سروصورتش كه سبز شد، گفت: «من زن مى‌خوام!» حالا دوتا برادر بزرگترش مجرد بودند. مى‌گفت: «اينا ريش ندارند و فقط من ريش دارم، پس بايد براى من زن بگيريد!» خيلى اهل شوخى بود. يك وقت‌هايى باورم مى‌شد. مى‌كشيدمش كنار كه واقعاً دست‌به‌كار شوم‌؟ گفت: «اگر بروم جبهه و مجروح برگردم، روى دست دختر مردم مى‌مانم. بگذار سالم برگردم بعد..». يك‌مدتى بدنش بى‌حركت شده بود. چقدر گريه‌وزارى كردم. مى‌گفت اين امتحان است مادر. خلاصه فيزيوتراپ مى‌آمد خانه و ورزشش مى‌داد. دوتا خانم بودند. سرووضع حجاب خوبى هم داشتند ولى محمدعلى اصلاً سرش را بالا نمى‌آورد تا نگاهش به آن‌ها نيفتد. خيلى مراعات مى‌كرد. توى همان مريضى‌اش برايش مرغ مى‌پختم جان بگيرد. يك ران مرغ براى يك وعده‌اش. همان را تقسيم مى‌كرد و سه‌چهار وعده مى‌خورد. هرچه اصرار مى‌كردم طورى بخورد كه سير بشود. به گوشش نمى‌رفت. همه‌اش به فكر كسانى بود كه همين را هم نداشتند بخورند. يك روز يك ماهى درشت به خانه آورده بود. خواهرش، مليكه، هم به حساب اينكه مال خودمان است، تميز كرده بود و گذاشته بود توى يخچال تا سر فرصت بپزيم. محمدعلى به خانه آمد و ديد به ماهى دست زديم جوشى شد. گفت: «مال مردمه». خواهرش هم گفت: «حالا كه چيزى نشده. مال مردمه، ما براشون تميز كرديم و شستيم. ببر تحويلشان بده. نوش جانشان!». خدا مى‌دانست براى كى و كجا مى‌برد. عكس محمدعلى را در بيمارستان هفده شهريور به ديوار زده‌اند. پسرم از رئيس بيمارستان جويا شد كه بين اين همه شهيد آمل، چرا عكس برادر من را به ديوار زديد؟ رئيس بيمارستان محمدعلى ما را مى‌شناخت. تعريف كرده بود از آن مدتى كه اينجا كمك مى‌كرد، بعضى روزها شيفت‌هاى هشت ساعته را تا دوازده ساعت مى‌ماند و كمك مى‌كرد. مريض مى‌آوردند كه همراه نداشت، محمدعلى مى‌شد همراه و كمك دستش. اگر مجروح بود كه مى‌شد عين برادر خودش. ماشاءاللّه قد و قامت داشت. با برادر بزرگش در كوچه كشتى مى‌گرفت و مردم به پسر بزرگم مى‌گفتند: «زشته با بزرگترت اين كارها رو مى‌كنى!» پسرم مى‌گفت: «من بزرگترم بابا نه محمدعلى!» محمدعلى با همان قد و قواره يك‌طورى بازى مى‌كرد كه آخر سر به برادر بزرگش مى‌باخت. اواخر فروردين به خانه آمده بود. ده پانزده روزى مرخصى داشت. حال و روزش خوش نبود. دوا و درمانش كرديم و او را به تهران برديم. سرپا كه شد، لباس تنش كرد كه دوباره برود. جمعه آمده بود، چهارشنبه مى‌خواست برود. هرچه گفتيم صبر كن تا مرخصى‌ات تمام شود، مى‌گفت: «اينجا موندن وقت تلف كردنه وقتى‌كه اونجا به من احتياج دارند. يه زخمى كه شهيد بشه چون من بالاى سرش نبودم براى امدادگرى، مديونم مى‌كنه». سه چهار روز از رفتنش نگذشت كه در شهر خبر شهادتش پيچيد. آقااسداللّه به اين‌وآن زنگ زد و سراغ گرفت تا تكليف‌مان را روشن كنند. به گيلانغرب رفت. آتش‌سوزى باعث شده بود كه چيزى نماند دست ما برسد. پيراهن و شلوارش را در امامزاده ابراهيم بابل دفن كرديم. در مراسم محمدعلى همه آمده بودند. علامه حسن‌زاده آملى با پاهاى خودشان تشريف آوردند. در مسجدجامع قيامت بود. يك زن با بچۀ يتيمش گريه كنان نزد من آمد و گفت كه محمدعلى خرج زندگى‌شان را مى‌داده. شهريه‌اش دست آن‌ها مى‌رسيد كه هيچ‌وقت ما از او چيزى نمى‌ديديم. محمدعلى كه در راه خدا رفت. محمدحسنم را هم بعدها از دست دادم. به‌نظرتان هنوز مى‌شود مادران پسران صدايم كنند؟






جعبه ابزار