محمدعلی نجفی مقدم
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
پانزدهم مرداد۱۳۵۱ در روستای گرمه از توابع بجنورد دیده به جهان گشود. پدرش نجف علی و مادرش شهر بانو نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا سطح (مقدمات) پرداخت. سرانجام این رزمنده بسیجی به عنوان طلبه رزمی تبلیغی در سی و یکم خرداد ۱۳۶۷ در عملیات بیت المقدس۷ سرزمین شلمچه، با اصابت موج انفجار خمپاره دشمن به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت.
[ویرایش]
از روستاى گرمه كه بيرون مىآمديم، مراقب بوديم كه سر شيشۀ گلاب باز نشود. رسيده بوديم به آرامگاه ملامجدالدين كه فاصلۀ زيادى با گلزار برادرمان نداشت. از كودكى به ما ياد داده بود كه اول به عارف شهرمان سلام بدهيم. اين كار را خودش هم از استادهاى حوزهاش ياد گرفته بود. قطرههاى گلاب را پاشيديم روى سنگ مزار. گلابها در نقطههاى كلمۀ «شهيد» جمع شدند. دور مزار نشستيم و انگشتهايمان را كشيديم لاى فرورفتگى نقطهها كه با رنگ سرخ حكاكى شده بود. آفتاب مردادماه سارى مستقيم به سرمان مىتابيد. بااينهمه نمىتوانستيم پانزده مرداد را بدون محمدعلى بگذرانيم. از زيپ ساك دستى، شمعى را بيرون آورديم. كبريت را روشن كرديم و چهارنفرى، همۀ دقتمان را به كار گرفتيم تا شمع را روى عدد پنج محكم كنيم. ۵۱/۵/۱۵. همهمان به پنجها نگاه مىكرديم و در ذهنمان مىگذشت كه چه تاريخ قشنگى است براى تولد! هارمونى اعداد، چشمهايمان را به حكاكىهاى روى قبر خيره كرده بود. اين هارمونى، ناگهان ما چهار خواهر را به سالها قبل برد؛ به روزى كه مىخواستيم ساعتى را روى ديوار نصب كنيم. محمدعلى، تنها پسر خانه بود و بزرگتر از همۀ ما. او ساعت را روبهروى خودش گرفته بود. نگاهى به عقربهها مىكرد و نگاهى هم به عكسهاى روى ديوار و پردههاى اطرافش. بعد هم گفت: «بگذاريد ببرم مغازه بابا و ساعت ديگرى برايتان بياورم. اين ساعت ديوارى با وسايل اتاق هارمونى ندارد.» او سوم راهنمايى را خوانده بود و تازه در مدرسۀ شهيد صدوقى، دنياى طلبگىاش را شروع كرده بود. ما نمىدانستيم هارمونى يعنى چه و اين را هم نمىدانستيم كه با حوزه چه ارتباطى دارد. اما براى پدرمان نجفعلى، هيچيك از كلمات محمدعلى عجيب نبود؛ چه حرفهايى كه در مغازه، موقع درست كردن ساعتهاى مردم از زبان او مىشنيد و چه موقعى كه در خانه با ما حرف مىزد و در درسها كمكمان مىكرد. گاهى هم گمان مىكرديم اينهمه پختگى، به مجالس سخنرانىاى كه محمدعلى از كودكى آنها را ديده و پاى منبر بزرگان نشسته، بىربط نيست. يكى از ما شمع را روشن كرد و زير لب گفت: «تولدت مبارك برادر! هرچند اين شمعِ زير آفتاب مرداد، با اشكهاى من كه آن را خاموش مىكنند، هارمونى ندارد.» لبخندى آرام گوشۀ لب ما نشست. به او گفتيم: «شايد هم محمدعلى دارد جوابت را اينطور مىدهد كه تولدم سى و يكم خرداد ۶۷ است و در عمليات بيتالمقدس هفت.» اين را كه گفتيم، انگشتهايمان بىاختيار تاريخ شهادت او را لمس كردند و بعد رفتند روى كلمۀ اصابت موج خمپاره كه روبهروى علت شهادت محمدعلى نوشته شده بود. چه كسى گفته گذر زمان همه چيز را برطرف مىكند؟ سالها گذشته بود و روزبهروز درد فراق برادر، بر دل ما تازهتر مىشد. حال ما را فقط همان شمعى كه روى سنگ محكم شده بود و داشت آرامآرام مىسوخت، مىفهميد. خواهر بزرگمان ميان عطر گلاب، ديوان حافظ را از كيفش بيرون آورد و خواست شعرى را تفأل بزند به زبان حال محمدعلى. ناگاه، كاغذ تاخوردۀ وصيتنامه، سُر خورد روى سنگ. ديوان را بست و كاغذ را باز كرد. نم گلاب نشسته بود روى اولين سطرهاى آن: اكنون بوى دلانگيز شهادت، از دور به مشامم مىرسد و اين بوى دلانگيز، اميد و عشق مرا زيادتر مىكند. لذا ترجيح دادم كه به جبهه بروم و دِين خود را به اسلام و مسلمين ادا كنم، به شعارى كه از مدتها پيش در زمزمۀ ما بوده كه: اى حسين عليه السلام، نبوديم كه در كربلا تو را يارى كنيم و جامه عمل بپوشانم.... دستنوشتههاى محمدعلى، ما را با خود به لحظهاى برد كه پدر، پريشان و اشكريزان به خانه آمد. بابا نفسى تازه كرد. تكيه داد به ديوار و خيره شد به نقطهاى دور در آسمان. آنوقت، آرام زير لب گفت كه محمد على ديگر به خانه برنمىگردد! ما باورمان نشد. سنوسالى نداشتيم كه بتوانيم معناى برنگشتنِ تنها برادرمان را بفهميم. حتى نمىدانستيم شلمچه كجاست و معناى اينكه برادر ما در عمليات آخر، فرماندۀ ارشد تكاور ۱۶ بوده و درست شانزده روز بعد از شهادتش، به مسجد جامع سارى برگشته، يعنى چه! حتى معناى تركشى را كه به گردن محمد على خورده هم نمىفهميديم؛ حتى وقتى ميان معراج، پاى تابوت او نشسته و با انگشتهاى خود، كفن خونينش را لمس كرده بوديم؛ حتى وقتى رد تركشى را كه در عملياتهاى قبل به پايش خورده بود، پيدا كرده و آن را بوسيده بوديم. اما در عالم كودكى، هميشه خيال مىكرديم روزى در خانه زده مىشود و محمدعلى با دست پُر مىآيد و مثل وقتهايى كه از حوزه برمىگردد، يكىيكى ما را در آغوش مىكشد و مىگويد: «هروقت شما را مىبوسم، ياد امام رضا عليه السلام مىافتم كه فرمود: هيچ مردى نيست كه زنى از محارم خود را خوشحال سازد، مگر اينكه خداوند متعال در روز قيامت او را شادمان كند.» اشك از چشمهايمان روى سنگ مىغلتد. امروز، زيباترين روسرىهايمان را پوشيدهايم تا با جشن تولد محمدعلى، هارمونى داشته باشد. اين روسرىها را محمدعلى با اولين شهريۀ حوزه براى ما خريده است. هيچيك از ما يادمان نمىرود كه او با چه شوقى تمام حقوق اولش را براى ما هديه خريد. ما از روز شهادت برادر، معناى خيلى از هارمونىها را فهميدهايم؛ حتى بعضى وقتها گمان مىكنيم كه بين ضعف چشمهاى پدر و درد قلبش، رابطهاى هست كه همهاش با جاى خالى محمدعلى هارمونى دارد. گره روسرىمان را محكم مىكنيم و روى سنگ مزار دست مىكشيم. چشمهايمان را مىبنديم و در دل با برادرمان حرف مىزنيم. عطر گلاب كه در مشام ما مىوزد، با خود مىگوييم كه چه نسبت عجيبى بين بوى گلاب و عطر شهادت هست.