• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مرادعلی عبدالله پور درزی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید مرادعلی عبدالله پور درزی (۱۳۴۱ فریدونکنار _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور فریدونکنار در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش مصیب نام داشت.مرادعلی عبدالله پور در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.مرادعلی عبدالله پور در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته عقیدتی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۴ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای فریدونکنار به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

همه بهش مى‌گفتند مهدى و تنها كسى‌كه بهش مى‌گفت مراد، من بودم. شب نيمه شعبان به دنيا آمده بود و واقعاً مهدى بهش مى‌آمد. من مى‌خواستم يك‌جورهايى اذيتش كنم. حتى مادرش هم مى‌گفت مهدى، اما من مى‌گفتم مراد. پدرش آقا مسيب خيلى زود از دنيا رفت و مادرش كه سيده مؤمنه بود، به هزار سختى او را بزرگ كرد. وقتى‌كه بچه بوديم، يك‌بار مريض شد و تا دم مرگ رفت و مادرش نذر كرد تا او روز عاشورا به ياد حضرت اباالفضل عليه السلام سقايى كند و خدا دوباره او را زندگى داد. از آن به بعد، مشك سقايى را روز عاشورا روى دوش مى‌گرفت. حتى وقتى لباس روحانيت را به تن كرده بود، باز هم سقا مى‌شد. حتى وقتى معاون تيپ شد يا وقتى رئيس سپاه فريدونكنار شد، باز هم روز عاشورا سقايى مى‌كرد. من هم مثل او سال ۴۱ به دنيا آمدم و انقلاب كه شد، مثل بقيه بچه‌هاى شانزده - هفده ساله، تمام فكر و ذهنمان امام خمينى بود. بعداز انقلاب او چون طعم فقر را چشيده بود، از پا ننشست و همراه با تحصيلش به جهادى‌ها كمك مى‌كرد. هيچ‌وقت يادش نمى‌رفت، چطور سقف خانه شان چكه مى‌كرد و آب مى‌ريخت توى رخت خوابش و آن‌ها با گرماى فانوس خودشان را گرم مى‌كردند. جنگ كه شروع شد، با يك گروه بيست نفرى آموزش ديديم و به جنوب رفتيم. از آن به بعد مهدى تا شش - هفت سال، هم درس مى‌خواند و هم رزمنده بود، هم طلبه بود و هم رزمنده بود، هم فرمانده بود و هم رزمنده بود. هم تازه داماد شد و هم رزمنده بود. از همان اول كه در سنگر مى‌نشستيم و استراحت مى‌كرديم، او كتابى همراهش داشت و شروع مى‌كرد به خواندن. وقتى منتظر بوديم كه حركت كنيم، او كتاب مى‌خواند. او لحظه به لحظه مى‌خواند و از وقتش استفاده مى‌كرد. نمى‌دانم به‌خاطر نوع تربيتش بود، سيادت مادرش بود يا سختى‌هايى كه كشيده بود يا سقايى روز عاشورا كه اين‌طور شجاع و نترس مى‌جنگيد و از همان اول آرزويش شهادت بود. بعد از مدتى متوجه شد كه به طور غير عادى شهيد نمى‌شود؛ اين را ما هم فهميده بوديم. عمليات رمضان بود كه او فرمانده گروهان‌مان شده بود و همه زير تير و تركش بعثى‌ها كپ كرده بوديم. هيچ‌كس نمى‌توانست حركت كند. من تير خورده بودم و او اسلحه‌اش را به من سپرد و بلند شد و با چند پرش و سينه خيز، خودش را به تانك مقابل‌مان رساند و تويش نارنجك انداخت. ورق جنگ برگشت. تا سال ۶۵ من از اين كارها از او خيلى ديدم. با وجود اين كه فرمانده شده بود، باز هم خطشكن بود. عمامه هم كه سال‌هاى بعدى روى سرش مى‌گذاشت و فرماندهى مى‌كرد و وقتى خط مى‌شكست، سنگ هم غيرتى مى‌شد و پشت سرش راه مى‌افتاد. هر چه بود، ربطى داشت به مادرش. هروقت برمى‌گشت، به مادرش مى‌گفت كه مادر، چطور دعا مى‌كنى كه من شهيد نمى‌شوم. پاى مادرش را مى‌بوسيد و اما مى‌دانست كه حريف مادرش نمى‌شود تا او را راضى كند كه دعا نكند. ما هم مى‌ديديم كه روزبه‌روز اوج مى‌گيرد و نورانى‌تر مى‌شد و اما شهيد نمى‌شد؛ زخمى مى‌شد، شيميايى مى‌شد، اما شهيد نمى‌شد. روى پيشانى‌اش پر از تركش بود و مى‌گفت مثل نيش زنبور است. من هم حالا نيروى زير دستش بودم و يك‌بار در عمليات به شدت مجروح شدم. طورى بسترى شدم كه ديگر نمى‌توانستم تكان بخورم. فقط چشم‌هايم را تكان مى‌دادم. يك‌بار كه به در نگاه مى‌كردم، ديدم او وارد اتاق شد. بعد شروع كرد با من كار كردن. ورزشم مى‌داد و كمكم مى‌كرد. بعد متوجه شد كه من به‌خاطر وضعيتم، نمى‌توانم نماز بخوانم. طهارت نداشتم. او مرا رو به قبله كرد و يك روزنامه روى زمين پهن كرد و گفت: بخوان، همين‌طور درازكش نماز بخوان و من بهت اقتدا مى‌كنم. من از خجالت آب شدم. همه پيش‌بينى مى‌كردند دو ماه طول بكشد تا بتوانم حركت كنم، ولى با زحمت‌هاى او من سر دو هفته توانستم از بستر بلند شوم.. همان‌طور كه او از من مراقبت مى‌كرد، متوجه شدم كه شب تا صبح، در خانه خدا زارى و تضرّع مى‌كند و از خدا شهادتش را مى‌خواهد. او با دعا داشت راهكار مادرش را خنثى مى‌كرد. بعد كه دوباره به جبهه اعزام شديم، متوجه شدم كه راهكار مادرش با اين كار خنثى نمى‌شود. خودش هم متوجه شد. نه با زبان گرفتن مادرش، تعريفش از شهدا و جبهه، نه با التماس و دعا. او هم مريض شد و يك‌بار من به عيادتش رفتم. حسابى توى بستر افتاده بود. خيلى مريضى سختى گرفت و من فكر مى‌كردم اين هم از دعاى مادرش است كه يك بلايى را از او بگرداند. من كه عيادتش كردم به من گفت: آدم وقتى مريض است، خيلى به خدا نزديك مى‌شود. من كه اين حرف‌ها را درك نمى‌كردم. گفتم: مراد! خنديد. گفتم به شرطى مى‌گويم مهدى كه قول بدهى كه بعد از شهادت شفاعتم كنى. او مى‌دانست كه قرار است شهيد شود و گفت: فقط ناراحت قولى هستم كه به مادرم داده‌ام و نمى‌توانم ادا كنم. من فهميدم كه فهميده چطور بايد راهكار مادرش را خنثى كند، اما ديگر چيزى نپرسيدم تا ببينم چه خواهد كرد. او تازه داماد شده بود. وقتى باز در منطقه بوديم، اين‌بار به من گفت كه وقتى به فريدون‌كنار رفتى به خواهرم بگو كه مهدى منطقه است، اما نگذارى مادرمان بفهمد. بگذاريد مادرمان فكر كند كه قم مشغول درس‌ها هستم. اين بود راهكارش. وقتى مادرش فكر مى‌كرد كه در قم است، ديگر لزومى به دعا كردن نبود. من مى‌دانستم كه خواهرش محرم اسرار اوست. بعد از شهادتش در والفجر هشت، هم‌زمان وقتى به همسرش خبرش را دادند، از خود بى‌خود شد. بعدها هم نتوانست ازدواج كند و با همسرش شب و روز زندگى مى‌كرد. من اين را متوجه نمى‌شدم كه چطور آدم با كسى‌كه از دنيا رحلت كرده زندگى مى‌كند. تا بعد شنيدم كه يك روز آمده سراغ خواهرش، بهش گفته بود كه به صورتم نگاه نكن، اما نگذار كه فردا مادر از اين راه رد شود. فردا قرار است اين‌جا يك تجمعى باشد و سر و صدا بلند مى‌شود و مادر مشكل قلبى دارد و ممكن است بترسد. قولى كه او به مادرش داده بود و شرمنده آن قول بود، اين بود كه او را يك روز به كربلا ببرد.






جعبه ابزار