• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مهدی نظرزاده سورکی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



یکم شهریور ۱۳۴۴ در شهر نجف اشرف (عراق) به دنیا آمد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش احمد، روحانی و دادستان بود و مادرش صدیقه سیه‌چهره نام داشت. حدود پنج‌سالگی با اخراج طلاب ایرانی از عراق، همراه خانواده به زادگاه اجدادی خود در شهر سورک (از توابع شهرستان میاندورود) بازگشت. پس از پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد و اخذ دیپلم، برای فراگیری علوم حوزوی راهی حوزه علمیه قم شد و در مدرسه علمیه خان به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به‌عنوان بسیجی از سوی لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب با مسئولیت تبلیغی و خط‌شکنی راهی جبهه‌های نبرد شد. چهارم دی ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه و در جریان عملیات کربلای چهار بر اثر اصابت تیر مستقیم به سر و سینه به شهادت رسید. پیکر او در گلزار شهدای شهر سورک به خاک سپرده شد.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

سارى است و طبيعت دل‌فريبش و نبايد انتظار داشت كه سوز سرماى بهمن‌ماه قم را داشته باشد. تمام ديشب ميان اتوبوس قم - سارى، از سرما به خود لرزيدم؛ اما زائر مزار شهيد مهدى بودن همۀ رنج‌ها را بر من آسان مى‌كند. در مراسم تشييع، از حوزه تا صحن حرم حضرت معصومه عليهاالسلام همراهش بودم. پشت تابوت، قدم‌به‌قدم با پدر و برادرش، ذكر مى‌گفتم و تشييعش مى‌كردم؛ چهل روز قبل را مى‌گويم؛ دى‌ماه ۶۵. صداى همسرم در گوشم مى‌پيچد: «اول برويم خانۀ شهيد يا سر مزارش‌؟» وقتى اتوبوس در ترمينال ترمز مى‌كند، از پنجره به تاكسى رنگ‌ورورفتۀ بيرون نگاه مى‌كنم و جواب مى‌دهم: «صبح به اين زودى نمى‌شود بى‌خبر رفت در خانۀ مردم. بهتر است برويم گلزار شهداى روستا». خانمم چادرش را روى سر مرتب مى‌كند و جواب مى‌دهد: «خيال نمى‌كنم كسى خواب باشد. اگر امروز چهلم شهيد باشد، خانه‌شان بايد شلوغ باشد». مى‌دانم حق با اوست؛ اما چيزى نمى‌گويم. ساك در دست سوار تاكسى مى‌شوم و آدرس را به راننده مى‌دهم. اسم روستاى سورك را چند بار زير لب تكرار مى‌كند و بعد از آيينه به عمامه‌ام خيره مى‌شود: «قبلاً هم مسافر برده‌ام. اتفاقاً آنها هم روحانى بودند. مى‌رفتند مراسم شهيد طلبه‌اى كه خيلى جوان بود. اصلاً خانوادگى روحانى بودند...». مى‌دانم از خانوادۀ شيخ مهدى حرف مى‌زند. پدرش اهل علم بود. آن‌قدر كه سال‌هاى جوانى‌اش به نجف رفت تا در جوار علماى عراق، دانش دينى‌اش را تقويت كند. اولين دستور صدام براى اخراج طلاب ايرانى، باعث شد تا آنها هم به ايران بازگردند. وقتى مهدى پنج ساله بود، آنان به ايران بازگشتند؛ او در جوار حرم اميرالمومنين عليه السلام به دنيا آمده و صفاى كودكى را همراه پدر ميان مجالس علمى شيعيان عراق پشت سر گذاشته بود. وقتى به سورك برگشتند، مهدى به دبستان رفت و روزهاى درس و شاگردى را در پيش گرفت. سال‌ها با شتاب از پى هم گذشتند و مهدى به آخر دبيرستان رسيد و ديپلم اقتصادش را كه گرفت، عباى پدر را پوشيد و رو به قبله نشست. لازم نبود به آينده بينديشد و تصميم بگيرد. تصميمش را از همان عطر دلنشين عبايى كه هنگام نماز شب بر شانه مى‌انداخت، استشمام كرده بود. فقط كافى بود به پدر خبر دهد كه بايد به قم برود و روزهاى حجره‌نشينى و زندگى در غربت و سكوت را آغاز كند. وقتى به خود آمد، ديد در مدرسۀ خان ثبت نام كرده و حالا اوست و صداى اذان گلدسته‌هاى حرم كريمه اهل بيت عليهم السلام. اولين بار در حجرۀ مدرسه حقانى ديدمش و به سرعت با هم انس گرفتيم. همسن‌وسال بوديم؛ او هم پاييز ۴۴ زندگى روى زمين را شروع كرده بود؛ اما گويى بيش از من در خود زيسته بود؛ اين را از نجواهاى شبانه‌اش در قنوت نماز شبش مى‌فهميدم، از شورى كه هنگام گوش‌دادن به اذان در جانش مى‌نشست. البته فقط همين‌ها نبود كه مرا در پيوند با او مصمم مى‌كرد؛ بيش از عبادت، رابطه‌اش با مردم مرا شيفته او كرده بود. همۀ طلبه‌ها دوستش داشتند. مهربانى و انسان‌دوستى‌اش، محبت او را در قلب‌ها مى‌نشاند. وقتى مى‌گويم محبت يعنى نه يك لبخند و صداى گرم و روى گشاده. محبت يعنى وقتى فهميد مى‌خواهم ازدواج كنم و از مال دنيا دستم تهى است، همۀ تلاشش را به كار بست تا برايم پولى تهيه كند. شب‌ها در حجره با هم رسائل و مكاسب مى‌خوانديم. او دل به درس مى‌داد و گوش به اخبار راديو تا بداند در جبهه‌هاى غرب و جنوب كشور چه مى‌گذرد. اما من نه دلم به كتاب بود و نه جاى ديگر. همۀ هوش و حواسم به خرج عروسى بود و به جيب‌هاى خالى‌ام. تا اينكه روزى با دست پر به سراغم آمد. بسته‌هاى پول را روى ميز تحريرم گذاشت و گفت: «باز هم مى‌رسانم. نمى‌گذارم بدهكار كسى بمانى». همين كار را هم كرد. پولى كه مهدى به من قرض داد، الآن توى كيف روى شانۀ همسرم است؛ كيفى كه از زير چادر هم بزرگ به نظر مى‌رسد. هنگام طلوع خورشيد است و ما به ابتداى جاده سورك رسيده‌ايم. راننده اشاره مى‌كند به قبرستان كوچك روستا و مى‌گويد: «همين‌جا پياده مى‌شويد؟» نبايد پيداكردن قبر شهيدى كه امروز چهلمين روز يادبودش است، سخت باشد. هوا سرد است؛ اما كنار تربت او، تماشاى طلوع آفتاب، سرما را از ياد من و همسرم مى‌برد. كنار حجله‌اش مى‌ايستم. دستى به كمر زده‌ام و خيره شده‌ام به نوشتۀ رويش؛ تاريخ شهادت، پنجم دى‌ماه ۱۳۶۵، در منطقۀ شلمچه. همسرم زانو زده و فاتحه مى‌خواند. من نيز كنارش مى‌نشينم. بوى گلاب در مشامم مى‌پيچد. انگار از شب قبل نم باران روى شيشه حجله‌اش نشسته. قرآن را از ميانش برمى‌دارم و سلام مى‌كنم به مهدى. وقتى قرآن را مى‌گشايم، كاغذ وصيت‌نامه‌اش در دستم مى‌افتد. همسرم آن را باز مى‌كند و من خيره مى‌شوم به دو خطى كه انگار آن را براى من نوشته: «هرگز سنگر علم را فراموش نكنيد كه اگر فقاهت و روحانيت از بين برود، بايد بر اسلام فاتحه خواند. پس بكوشيد كه در لباس مقدس روحانيت جلودار اين امت اسلامى باشيد و ضمناً جبهه‌ها را در كنار درس‌هايتان فراموش نكنيد». شورى به جانم مى‌افتد. به‌راستى شيخ‌مهدى جواب سلامم را با همين جمله داده و ديگر حالم دست خودم نيست. وقتى كيف پول را به دست خانواده‌اش مى‌دهم و مى‌گويم كه اين پول‌ها بدهى‌هاى من به مهدى است، شانه‌هاى پدرش مى‌لرزد، و مى‌گويد: «اين‌ها پول كرايه خانۀ ما در قم است... مهدى آنها را داده تا شما خرج عروسى‌تان كنيد...». برمى‌خيزم و راه مى‌افتم؛ نه فقط از سورك كه از خويش بيرون مى‌زنم. جواب سلام مهدى به من نمى‌گذارد كه در حوزه و خانه بمانم. بايد بروم و اسلحۀ بر زمين‌ماندۀ او را بردارم؛ هرچند مثل او لياقت نداشته باشم كه با اصابت تركش به سرم جاودانگى در آسمان را در تقديرم رقم بزنم؛ اما بايد بروم؛ زيرا امتداد حوزه با سنگرهاى جبهه پيوند خورده.

۲ - فرازهایی از وصیتنامه شهید نظرزاده

[ویرایش]

... خدایا با تو عهد بستم که تا پایداری دینت از هیچ عملی کوتاهی نکنم و اگر شده این چند قطره خون ناچیز را در راه اعتلای پرچم اسلام برایت فدا کنم البته کار مهمی نیست زیرا که صاحب اصلی خودت می باشی... وصیتم به مردم شهید پرور ایران این است که تا آخرین قطره خونشان فرزند زهرا را تنها مگذارید... ملت مسلمان ایران مبادا وحدت خودتان را از دست بدهید...که خدای ناکرده دچار عذاب الهی می شوید... وصیتم به دوستانم در حوزه های علمیه این است که خط امام که خط محمد ص و ال اوست را ادامه دهید و گوش به دشمنان اسلام که در هر لباسی هستند نکنید و بر تقوی و خلوص خود بیافزائید و سنگر علم را هرگز فراموش نکنید که اگر فقاهت و روحانیت از بین برود باید بر اسلام فاتحه خواند پس بکوشید که در لباس مقدس روحانیت جلودار این امت اسلامی باشید و ضمنا جبهه را در کنار درس هایتان فراموش نکنید...






جعبه ابزار