• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ناصرالدین متاجی امیررود

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید ناصرالدین متاجی امیررود (۱۳۴۵ نوشهر _ ۱۳۶۵ مهران) متولد شهرستان شهید پرور نوشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نورالدین نام داشت.ناصرالدین متاجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.ناصرالدین متاجی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۵/۱۲ هجری شمسی در منطقه مهران شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سیدعلی کیا سلطان به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

ناصر پشت در كه رسيد نفس عميقى كشيد و گفت: خدايا! كمكم كن. و بعد در زد. پسرعموى كوچكش كه حدود شش سال داشت در را باز كرد. دستى به سر كودك كشيد و وارد حياط شد. صداى همهمۀ مهمان‌ها تا حياط مى‌آمد. به اتاق رفت. همه به احترامش بلند شدند. خجالت زده گفت: خواهش مى‌كنم بنشينيد. شرمنده‌ام نكنيد. سپس با پدر و برادرش روبوسى كرد و گفت: ممنونم كه به خواسته‌ام احترام گذاشتيد و همۀ فاميل را خبر كرديد. پدر لبخند زد: وقتى گفتم ناصر امشب از مشهد به اميررود مى‌آيد تا همۀ فاميل را ببيند و ازشان خداحافظى كند دعوتم را قبول كردند. ناصر براى تشكر دست پدرش را فشرد. سپس از مهمان‌ها عذرخواهى كرد و به آشپزخانه رفت. جايى كه مادر منتظرش بود. مادر، ناصر را در آغوش گرفت و گفت: حتماً خسته‌اى. بنشين برايت چاى بريزم. ناصر دستش را گرفت و مادر را به كنارى كشيد. ابتدا كمى مِن مِن كرد، بعد نفس بلندى كشيد و گفت: مادر! من اين بار بروم شهيد مى‌شوم. من را شبانه تشييع جنازه كنيد. مادر آب دهانش را قورت داد. پدر سررسيد وبخشى از حرف‌هايش را شنيد و گفت: چه مى‌گويى پسر...! - اين وصيت من است هرطور شما راحت هستيد من بعد از دوازده روز به شهادت مى‌رسم و مانند مادرم زهرا از دنيا مى‌روم. اشك‌هاى مادر گونه‌هايش را خيس كرد. در همين لحظه يكى از زن‌هاى فاميل صدايش زد. مادر با گوشۀ چادرش اشك‌ها را پاك كرد و پيش مهمان‌ها رفت. وقتى همۀ فاميل‌ها شام خوردند ناصر يكى يكى با همه خداحافظى كرد و حلاليت طلبيد. آن شب ناصر تا ديروقت بيدار بود و درحياط قدم زد و به دروديوار خانه‌اى كه از كودكى در آن رشد كرده و با دنيا آشنا شده بود نگاه كرد. حسِّ عجيبى داشت. صبح كه شد پدر و عمو براى بدرقه همراه ناصر به ترمينال رفتند. از عمو خداحافظى كرد بعد مشغول صحبت با پدر شد. عمو از آنها فاصله گرفت تا راحت‌تر حرف‌هاى پدرو پسرى‌شان را بزنند. ناصر دست پدر را گرفت و آهسته قدم زدند. عمو از دور مى‌ديد كه اشك‌هاى برادرش گونه‌هايش را تر كرده و بعد ناصر را در آغوش گرفت و هِق‌هِق كرد. حدود ده دقيقه در آغوش هم بودند و هردو اشك مى‌ريختند. پدر بيشتر. وقتى سوار اتوبوس شد و رفت عمو چيزى نپرسيد و برادر هم چيزى نگفت. ولى فرداى آن روز وقتى ديد برادرش در خود فرو رفته و ناراحت است طاقت نياورد و پا پِى‌اش شد كه: چرا اين‌قدر ناراحت هستى‌؟ مگر ديروز ناصر چه گفت كه اين‌قدر به هم ريخته‌اى‌؟ - ناصر مى‌گفت: اين آخرين خداحافظى و آخرين روبوسى و آخرين ديدار ماست. مى‌گفت: اگر ديدى بعد از شهادت دستم روى سينه‌ام است بدان كه امام زمانم را ملاقات كرده‌ام. عمو با شنيدن اين جمله‌ها به فكر فرو رفت. ياد پدر خودش افتاد كه او هم موقع مرگ دست راستش روى سينه‌اش بود. از ناصر اين حرف‌ها بعيد نبود. حتى وقتى ديشب گفته بود دوازده روز بعد شهيد مى‌شوم عمو تعجب نكرد. ناصر از بچگى پيش خودش بزرگ شده بود. لحظه به لحظه رشدش را ديده بود. وقتى برادرش گفته بود كه ناصر مى‌خواهد به حوزه علميه برود عمو هم به اندازۀ پدرناصر خوش‌حال شده بود و وقتى بعد از مدتى فهميد ناصر مدرسه‌اش را عوض كرده و دليل آن را فهميد به حالش غِبطه خورد. مدرسۀ علميه‌اش مجهز بوده و ناصر نمى‌خواسته در رفاه و آسايش باشد؛ به‌همين دليل به حوزۀ علميۀ مشهد مى‌رود و حجره‌اى تنگ و تاريك با سقفى كوتاه براى تحصيل انتخاب مى‌كند. چندروزى گذشت كه نامه‌اى از ناصر رسيد. پدر با شوق و ذوق نامه را باز كرد: «پدرعزيزم! مى‌دانم كه به‌عنوان يك طلبه چقدر درس خواندن براى من مهم است؛ ولى چه كنم كه خبردادند در حالت كنونى جبهه رفتن واجب شده و مقدّم بر درس خواندن. رفتم قرآن را باز كردم تا با خدايم مشورت كنم كه به من فرمود: فَمالَنا مِنْ شافِعينَ‌. در روزقيامت كسى، كسى را نمى‌شناسد و هركس بايد براى خودش جلوجلو بارِ نيكى بفرستد. پدرومادرعزيزم! من نمى‌خواهم جزو كسانى باشم كه پشيمان شدند و مى‌خواهند دوباره برگردند به دنيا. من ايمان آوردم و نمى‌خواهم از گروه پشيمانان باشم. پدرومادرعزيزم! اگرسعادت نصيب من شد و به لقاى خداى خودم پيوستم بدانيد كه من مال او بودم. بگوييد صاحب اصلى اين فرزند ما نبوديم بلكه ما فقط وظيفه داشتيم او را به سنِّ بلوغش برسانيم و بعد آزادش كنيم. ما عاقبت بايد به سوى او برويم و چه بهتر كه در راه رضاى سَرورمان شهيد شويم. صبرداشته باشيد و ازشهادت من خود را ناراحت نكنيد.» پدربغضش را فروخورد ولى تا تمام شدن نامه، مادر با تك تك كلمات ناصر اشك ريخت. ••• شب عمليات بود. ناصر آخرين آيه را كه خواند قرآن را بست و بوسيد. ياد پدرومادرش افتاد و برايشان دعا كرد. در بحبوحۀ درگيرى با دشمن، تيرى بازويش را دريد. هم‌رزمش چفيه‌اى را محكم به بازويش بست تا خون‌ريزى قطع شود. همه مشغول درگيرى با نيروهاى دشمن بودند. ناصر خودش را به كنارى رساند كه تركش دوم به پهلويش خورد. ناله‌اى كرد. هم‌رزمش بالاى سرش آمد. ناصر داشت نفس نفس مى‌زد و با صدايى كه به زحمت از گلويش بيرون مى‌آمد گفت: آب! به من آب بده. هم‌رزمش گفت: آخر ما اجازه نداريم به مجروح‌ها آب بدهيم. ناصر با سر اشاره كرد. هم‌رزمش جلويش زانو زد تا صدايش را بشنود. ناصر گفت: برادر! سلام من را به پدرومادروخواهرو برادرم برسان. حالا سرم را به سمت كربلا بگردان. وقتى هم‌رزمش سرِ ناصر را به سمت كربلا برگرداند ناصر دستش را به سختى بلند كرد و روى سينه‌اش گذاشت و گفت: اَلسَّلامُ عَلَيكَ يا اباعَبدِاللّه. السَّلامُ عَلَيكَ يَابنَ رَسُولِ‌اللّه... و ديگر نتوانست ادامه بدهد. گردنش كج شد. هم‌رزمش سرش را روى شانۀ ناصر گذاشت و هِق هِق كرد.






جعبه ابزار