• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

نعمت الله نعمتی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید نعمت الله نعمتی (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۴ فاو) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی اصغر نام داشت.نعمت الله نعمتی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.نعمت الله نعمتی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۱۲ هجری شمسی در منطقه فاو و در عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای دهک به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بعضى وقت‌ها، بعضى چيزها حكم نخ تسبيح را پيدا مى‌كنند؛ مثل اين گودال بزرگ در دل قبرستان روستاى دهك كه قرار است از چند دقيقۀ ديگر، بشود خانۀ ابدى نعمت‌اللّه. اهالى روستا امروز دست از كار كشيده‌اند؛ اگرچه هفده اسفندماه، نه جاى كار روى زمين كشاورزى است و نه وسط سرماى زمستان مى‌شود گاو و گوسفند را به صحرا برد. چند روزى است كه گوشه‌گوشۀ روستا صحبت على‌اصغر است و داغ پسر شهيدش. پيرمردهاى دِه، دور پدربزرگِ نعمت‌اللّه را گرفته‌اند و دربارۀ خبر مى‌پرسند. هريك از اهالى آبادى، دارد تصويرى از شهيد را در ذهنش مرور مى‌كند. پيرزن قابله دارد به خرداد ۴۷ فكر مى‌كند. به هفده سال پيش، كه در چهارمين روزش، قنداقۀ نعمت‌اللّه را دست على‌اصغر داده و مژدگانى گرفته است. ملاى آبادى، پنج‌سالگى نعمت‌اللّه را يادش آمده و قصه‌هاى قرآنى‌اى كه در مكتب به او و بچه‌هاى ديگر ياد داده است. اُنس با قرآنش از همان جا شروع شد. اگرچه پيش از اين‌هم، آغوش قرآنى پدربزرگش هميشه به روى او باز بوده. يك‌بار كه معناى آيۀ «السابقون السابقون» را از پدربزرگ پرسيده بود، پيرمرد در يك كلمه گفته بود: «پيشتاز بودن در راه خدا.» يكى از طلبه‌هاى روستا ياد پيشتازى نعمت‌اللّه براى رفتن به حوزۀ رستم‌كلاى بهشهر افتاده و دو سالى كه در آنجا دور از خانواده‌اش درس خوانده و روزهاى آغاز نوجوانى را در پناه درس‌هاى حكيمانۀ آيت‌اللّه ايازى به سر برده. اگرچه چيزى از يازده‌سالگى رفيق هم‌بحثش نمى‌داند كه با چه شوقى همراه پدر و مادرش به تظاهرات مى‌رفت و قدش را با ايستادن بر نوك انگشتانش، بلند مى‌كرد تا عكس خمينى رحمه الله را تا جاى ممكن بالا بگيرد. اما چند ساعت پيش، قد بلند او را بچه‌هاى سپاه، وقتى كفن را از صورتش كنار زدند، واضح‌تر از هميشه ديدند. همين چند ساعت پيش در معراج، صورت سوختۀ نعمت‌اللّه، شده بود سجده‌گاه بوسۀ آنهايى كه از قافله جامانده بودند و در آتش حسرتْ بال و پر مى‌زدند. مادر به ياد بى‌قرارى نعمت‌اللّه براى شانزده‌ساله‌شدن افتاده. حالا مى‌فهمد كه دليل آن‌همه بى‌صبرى، همين بوده كه بتواند مجوز رفتن به جبهه را به دست بياورد. نوروز همين امسال، اين اتفاق افتاد. نعمت‌اللّه، دورۀ آموزش نظامى را در گهرباران ديد و مجوز رفتن به جبهه‌هاى غرب را گرفت. جايش روى زمين كشاورزى خالى شده بود و دل پدر، هرلحظه شور او را مى‌زد كه ميان ناامنى‌هاى كردستان چه مى‌كند. ۷۵ روز با همۀ سختى‌ها و دلواپسى‌هايش گذشت و نعمت‌اللّه به روستا برگشت. اما چند روزى نگذشت كه راهى قم شد. خبر حجره‌نشينى و درس و بحثش را طلبه‌هايى كه براى مرخصى مى‌آمدند، به خانه‌شان آوردند. برادر، ياد دو ماه پيش افتاده؛ ياد نيمه‌شب زمستانى كه نعمت‌اللّه به خانه آمده بود و داشت به پدر و مادرش اصرار مى‌كرد كه به او اجازه دهند برود به جبهه. بسيجى شود و با لباس طلبگى برود تا بتواند نيروى رزمى - تبليغى را معنا كند. نخ تسبيح، دارد به هم گره مى‌خورد. حاج‌آقا غلامپور زير تابوت را گرفته و دارد به چهارسالگى نعمت‌اللّه فكر مى‌كند. وقتى پدرش براى آوردن سبوس به كارخانه آمده بود، او را ديد. مشغول بازى با سبوس‌ها بود. وقتى حاج‌آقا جلو آمد، نعمت‌اللّه سلام كرد. حاج‌آقا دستش را جلو برد تا به او دست بدهد. نعمت‌اللّه با عجله كف دست‌هايش را به هم زد و خاكش را تكاند و بعد به او دست داد. حاج‌آقا دارد با خودش فكر مى‌كند كه بى‌دليل همان روز به دلش نگذشته كه اين پسر، آيندۀ بزرگى خواهد داشت. تابوت روى شانه‌هاى اهالى دهك حمل شده و رسيده به خانۀ ابدى نعمت‌اللّه. صورت سوخته‌اش را كه روى خاك قبر مى‌گذارند، ياد جبهۀ فاو و عمليات والفجر ۸، اشكى يك‌دست را بر صورت همه مى‌نشاند. سنگ قبر را كه مى‌گذارند. رزمنده‌اى از لشكر ۱۷ على‌بن ابى‌طالب عليه السلام با مردم حرف مى‌زند و بسيجى ديگرى از شور و اخلاص نعمت‌اللّه در گردان امام سجاد عليه السلام مى‌گويد. از ۱۲ اسفند ۶۴ و تركشى كه به سر و صورت او نشسته و گوشت و استخوانش را از هم دريده.... يكى از جوان‌ها، دورتر از بقيه بر زمين زانو زده و مثل ابر بهار اشك مى‌ريزد. يادش آمده كه چند وقت پيش، همراه نعمت‌اللّه در مراسم تشييع جنازۀ شهيد بهشتى شركت كرده. آن روز، نعمت‌اللّه با شوقى كه به شهيد داشته، به هر سختى خود را از لابه‌لاى جمعيت پيش برده و بالاى قبر رسانده و قرآن خوانده. دختربچه‌اى، گوشۀ روسرى‌اش قاب كوچكى از عكس امام را سنجاق كرده. اين قاب، خيلى از مردهاى روستا را ياد روزهاى اول انقلاب مى‌اندازد كه آن را هميشه روى پيراهن نعمت‌اللّه مى‌ديدند. نخ تسبيح همه‌چيز را به هم وصل كرده‌است. در پايان، گرهى لازم است تا اين وحدت براى روستاى دهك، و براى همۀ دل‌هاى عاشق امام جاودانه شود. نعمت‌اللّه، فكر اين را هم كرده است. براى همين، در خلوت سنگر فاو، براى اين لحظه با مردم روستايش حرف زده است: «همه ما بايد از دنيا برويم. مرگ از پيراهن به انسان‌ها نزديك‌تر است....» اين كلمات، همه را به خودشان مى‌آورد. سرماى زمستان، جاى خود را به نسيم بهارى داده است. همه احساس مى‌كنند كه بيشتر از هميشه به نعمت‌اللّه نزديك‌اند؛ حتى نزديك‌تر از پيراهن تن خود. صدايش همچنان با نسيم بهارى در گوش روستا مى‌وزد: «به خود بياييد كه من هم مثل شما روزى زنده بودم و زندگى مى‌كردم....»






جعبه ابزار