• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

نورالدین عبدالله نیا چاری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید نورالدین عبدالله نیا چاری (۱۳۴۱ بابل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش زین العابدین نام داشت.نورالدین عبدالله نیا چاری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.نورالدین عبدالله نیا چاری در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۵ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای چاری به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

با خودم گفتم، اگر قرار است طورى‌اش بشود، خب، همان چهار سالگى كه به چاه افتاد، يك چيزى‌اش مى‌شد. آن روز به من گفتند كه بچه‌ات افتاده توى چاه و مرده. پدرش هم نبود. درش آورده بودند؛ يا امام زمان! بچه تكان نمى‌خورد. جيغ مى‌كشيدم و با آب گرم او را مى‌شستم، اما تكان نمى‌خورد. بچه جان نداشت. مرده بود. بقيه من را كنار كشيدند و من ديگر جز زدن خودم كارى نمى‌توانستم بكنم. - يا صاحب‌الزمان، بچه‌ام را از تو مى‌خواهم. از همه جا نااميدِ نااميد شدم و ضجه زدم. عزيز دردانه‌ام بود؛ اولين پسرم. دخترم سكينه به دنيا آمد. هم خودم و هم پدرش، پسر مى‌خواستيم. - خدايا به ما پسر بده تا اسمش را بگذاريم نورالدين. - حالا كه چهارساله شده، نورش بايد در خانه ما خاموش شود؟ اى خدا! يك‌باره دايى‌اش گفت: لب‌هايش تكان خورد. همه را پس زدم و دويدم و بغلش كردم. دويدم به سمت حمام. بچه جان گرفته بود. حمام مردانه بود. آدم مضطر كه مرد و زن نمى‌شناسد. نگذاشتند تو بروم و بچه را از دستم گرفتند و حمامش كردند. بچه حالش خوب شد. باز به خانه كه آورديمش حالش خراب شد و اين‌بار بغلش كردم و دويديم به سمت شهر و بيمارستان. دو روز توى بيمارستان بسترى شد. خدا بهمان دوباره دادش. پس حالا به خودم گفتم كه فكرت را مشغول نكن، بگذار بچه‌ات برود پى هدفش؛ مثل همان بچگى كه مى‌رفت تظاهرات و نوار و اعلاميه توى خانه قايم مى‌كرد، دور از چشم من. تا اين‌كه يك روز ديدم خونى به خانه آمده. يكهو رفتم به چهار سالگى و بدنى كه تكان نمى‌خورد و نفس نمى‌كشيد. جيغ كشيدم و دويدم طرفش. گفت خون من نيست، خون يكى از شهداست. پدرش گفت: خودت زخمى نشدى‌؟ گفت: كمى. پدرش وارسى‌اش كرد و يك تكه كاغذ از جيبش بيرون كشيد. گفت: اين چيه نورالدين‌؟ گفت: بابا، يك تكه از مغز شهيد مانده بود كف خيابان. برداشتم كه به بدنش ملحق كنم. فردا خاكش مى‌كنند. جان من به لبم رسيد تا اين بچه بزرگ شد. هى با خودم گفتم كه خدا او را در اين خطرها نگه داشته. خدا به او هوش سرشارى داده و استادش حجت‌الاسلام رضانژاد به پدرش گفته بود، كمتر طلبه‌اى را ديده‌ام كه اين‌طور سريع مطلب را بفهمد. خب، خدا داده بود. من از همان بچگى هم اين را مى‌دانستم كه او خيلى باهوش است. درس نمى‌خواند و هميشه شاگرد اول بود و روز دادن كارنامه، دوستانش او را قلمدوش مى‌كردند. پس حالا كه خدا داده، راضى شو. اين دل نرم را كى به او داده‌؟ دلى كه با بچه‌ها مثل بچه‌ها بازى كند؟ كلاس قرآنى كه در خانه داير مى‌كرد، تمام مى‌شد و بچه‌ها مى‌رفتند باغ پشت خانه. پدرش مى‌گفت: باغم را خراب مى‌كنند. پارك كه نيست؛ باغ است. لبخند مى‌زد و مى‌گفت: بابا، اگر ما به اين‌ها دلخوشى ندهيم، دشمن اين كار را مى‌كند، آن‌وقت پدرش راضى مى‌شد. يك روز اشك توى چشم‌هايش حلقه زد و گفت: رفقايش مستأجرند و نمى‌توانند مهمان به خانه ببرند. من خدا را شكر كردم كه خانه مال ماست، وگرنه مثل هر چيزى كه داشت و نداشت، بذل و بخشش مى‌كرد. يك روز اشك توى چشم‌هايش جمع شد و گفت: شوش بوديم و جيره نيامد، بچه‌ها مجبور شدند علف بخورند. من آن روز به اين فكر نيفتادم كه خودت هم يعنى علف خوردى‌؟ به‌هرحال، او هرچه داشت را خدا داده بود و من راضى شدم. اولش كه راضى نبودم. گفتم: نورالدين، نرو! مى‌دانستم كه روى حرف من حرفى نمى‌زند. قبلاً هم از اين امر و نهى‌ها كرده بودم و او اطاعت كرده بود. مثلاً آن وقتى‌كه مچش را گرفتم كه موقع روضه خواندن و گريه كردن، به سينه‌اش مى‌كوبد و زارى و تضرّع مى‌كند، گفتم: مادر، من راضى نيستم. تو مگر چقدر گوشت توى بدنت هست كه خودت را كتك هم مى‌زنى‌؟ اطاعت كرد. آن وقتى هم كه به او گفتم مى‌خواهيم برايت زن بگيريم، گفت: چشم. خب، مادر بايد سياست داشته باشد. گفتم كه كسى را مد نظر دارى‌؟ وقتى فهميدم كه بى نظر هم نيست، گفتم: پس خودت مى‌روى و عقد مى‌كنى و مى‌بريش قم. من نمى‌آم. رنگ از رخسارش پريد. گفتم: مى‌خواهم دختر عمه‌ات را برايت بگيرم. او اطاعت كرد. خيلى هم خوشبخت شدند. يك نرگس مى‌گفت و صد تا نرگس خانم از دهانش مى‌ريخت. مى‌دانستم اطاعت مى‌كند و خير مى‌بيند. پدرش هم بهش گفت: اين زن و دختر و پسر هجده روزه‌ات را بردار ببر! من اين‌ها را نگه نمى‌دارم. لبخند زد و گفت: من اين‌ها را به خدا مى‌سپارم. شما هم الكى مى‌گويى. پدرش سرش را زير انداخت. اما من مادرم، گفتم نرو. يك قوطى كبريت روى زمين بود. آن را خالى كرد. گفت: ببين مادر. اين خط دشمن است. اين ما هستيم. اين قسمت را گرفته اند، اين قسمت را هم. حالا امام خمينى برود جبهه و اين‌ها را پس بگيرد؟ شرم كردم از اسم امام. گفتم: باشه برو. بعد كه رفت، پشيمان شدم. مدت دوره‌اش تمام شد و او نيامد. از دوستانش پرسيديم كه چرا نيامده، بهشان گفته بود كه اين همه جوان‌ها را به جان‌فشانى در عمليات دعوت مى‌كنم، حالا خودم چطور در عمليات شركت نكنم و برگردم. يكهو به دلم افتاد كه نكند دلش هواى شهادت كرده. اين بود كه دست به كار شدم، رفتم سراغ استادهايش؛ همان‌هايى كه توى رستم كلا استادش بودند. نامه نوشتم براى استادش در قم، آيت‌الله مظاهرى. - شما دستور بدهيد كه برگردد. مى‌دانستم تا وقتى نامه به دست‌شان برسد، دير شده. رفتم نماز جمعه و طلاهايم را دادم به يك روحانى. گفتم: همه‌اش براى شما و براى اسلام، فقط اين بچه سالم برگردد. اما انگار دير شده بود. دلم گواهى مى‌داد كه دير شده. از كربلاى پنج كه پيكرش آمد، ديگر من بودم مزارش. ناله‌هاى شبانه و فراقش.






جعبه ابزار