• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ولی محسنی (نور)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید ولی محسنی (۱۳۴۲ نور _ ۱۳۶۵/۰۳/۰۸ فاو) متولد شهرستان شهید پرور نور در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش بی بی چاکری و پدرش اسدالله نام داشت.ولی محسنی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند پنجم خانواده بود. ولی محسنی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۰۳/۰۸ هجری شمسی در منطقه فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای نور به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

سرهنگ عصبانی دستش را روی میز میکوبد و ،میگوید ،احمق حالا خیال میکنی وضع از این بهتر میشود؟ من عصبانی فریاد زدم چرا نشه، چرا؟ حتماً بهتر میشه
سرهنگ میگوید: این گزارشو بخوان حالا همهی ایرانیها از این ماجرا خبر دارند بعد به گوش نیروهای ما میرسه توی بوق و کرنا میکنند که این قدیس با این سخنرانیها پیش بینی هم کرده در همین زمان هم فرقش شکافته میدانی مثل کی؟ میدانی شبیه میکنند به کی؟ من دستم را میگذارم روی سرم سرم درد میکند. ماجرا مربوط میشد به يك شليك دقيق، با موشکی که ما برای مأموریتهای حساس از آن استفاده میکنیم موشکی حساس به حرارت لیزری صدای دعای جوشن کبیری که ولی محسنی در این نیمه شب میخواند اعصابمان را به هم ریخته بود از همه بدتر اینکه بعضی از این بعثی ها با گرایشات شیعی و سربازهای شیعه یواشکی داشتند گوش میکردند حالا که بهترین وقت ،بود برای از بین بردن شیخ بی سیم را به من دادند و سرهنگ پشت بیسیم به من گفت: دست نگه دارید. من برایش توضیح دادم که حالا بهترین وقت است که او با لحن خیلی بدی گفت نه حق نداری این کار را بکنی من عصبانی بودم و گفتم چطور شلیک نکنیم ،قربان حالا که دقیق میدانیم توی کدام سنگر دعا خوانده؟ بگذاریم جان سالم به در ببرد؟ او گفت گفتم حق نداری الان این کارو نکن من نمی دانستم این طرف تحت تاثیر حرفهای شیخ جادو شده یا اینکه واقعاً چیزی در کار است نمیتوانستم ریسک کنم. اگر او را امشب از دست میدادیم، معلوم نبود چقدر دیگر باید ضرر بودنش در منطقه را تحمل میکردیم. گوشی را گذاشتم و گفتم: آماده برای شليك. اسمش «ولی» است. ایرانیها به خاطر دوستی با امام اولشان این اسم را روی بچه ها میگذارند در خانواده ای با ده برادر و خواهر متولد شده. جوان است و تا آنجا که جاسوسها گفته اند، سال ۴۳ خورشیدی به دنیا آمده. او تمام این خطوط را به هم ریخته. رهایمان نمی کند. سربازهای شیعه بیشترین کسانی هستند که تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته اند ما باورمان نمیشد که کسی توی این گرمای هوا بتواند سه روز بیشتر در فاو بماند. جاسوسان ما هم همین را تایید کرده اند که نیروهای مانده در فاو بخاطر گرما سه الی چهار روز در فاو میمانند و و ما بعد برمیگردند و تجدید قوا میکنند و چند روز بعد دوباره جایگزین میشوند برای مبلغین هم وضع به همین صورت است. اما او چند ماه است که آرامش ما را به هم زده از منطقه نمیرود من هر روز به نیروهای گردان توپخانه پرخاش میکنم که وقتی بلندگوها کار می کند آن قدر خمپاره شلیک کنند که نگذارند سخنرانیهایش به گوش نیروهای ما برسد و اما با این حال هرچه تقلا می کنند باز هر روز چندین مرتبه صدایش واضح اینجا پخش میشود متخصص این است که بلندگوها را کجا کار بگذارد که ما نتوانیم بزنیم با این تسلط به عربی خیال میکردیم که او از معاودین عراقی است و اما از گزارش جاسوسها که در این سه ماه جمع شده متوجه شدیم که او متولد روستای تیرکلای شهر نور شمال ایران است پدرش کشاورز است و تا مدتها او در کنار درس و جنگ علیه حکومت پهلوی در کنار پدرش کشاورزی کرده و همه او را عصای پدرش میدانند. در گزارشها آمده که او از سن بیست سالگی به حوزه قم رفته و در حوزه علمیه ی قم این سواد عربی را پیدا کرده در گزارشات آمده که او آن قدر به درس و بحث علاقه مند بوده که هیچ روز تعطیلی نداشته و به خانه برنمی گشته. او آنچنان به رهبر ایران اعتقاد دارد که با خبریم در یکی از مراسمات که حضور مردم کم بوده با لباس روحانيت تك تك به در خانه های اهالی رفته و سعی کرده که شبهاتی که توسط گروهك های ضد حکومت ،ایران در ذهنشان ایجاد شده را چهره به چهره رفع کند ما با چنین کسی روبه رو هستیم در واقع حالا ما میدانیم که او ول کن این خط نیست هر سه روزی که او باید گردانش را عوض کند و به عقب برگردد به گردان دیگری میرود و این بلندگوها را علم می کند و برای نیروهای بعثی وعظ میخواند اعصاب هیچ کداممان دیگر نمی کشد. آنچه مشخص است این است که در عملیات والفجر ،۶ تعدادی از دوستان او به خصوص پسر عمه اش که بسیار دوستش داشته، کشته شده و شاید این همه اصرار به ماندن در فاو ،گرم يك انتقام سخت از ما باشد. از همه بدتر آنطور که جاسوسها به ما خبر داده اند يك نفوذ عجیبی در دل ایرانیها در خط دارد و در حفظ روحیه ی آنها خیلی موثر بوده است. آنها تقدس خاصی برای او قائل هستند و این عقیده ممکن است به خط ما هم سرایت کند. حالا که ما با تمام قوا و این همه زحمت متوجه شدیم که امشب شب مراسمات قدرشان است و او در کدام سنگر برنامه اجرا می کند، حالا این یارو سرهنگ احمق به من بیسیم زده و گفته امشب نباید شر ولی الله محسنی را از سر خودتان کم کنید اما من از بس سخنرانیهای او روی اعصاب است و با توجه به اینکه ممکن است این سرهنگ هم با سخنرانیهای این شیخ مسحور شده باشد، دستور آتش را صادر کردم منتظر خبری از آن طرف بودم که بفهمم موشک درست به هدف خورده و ما از دست این شیخ خلاص شده ایم یا نه که سرهنگ و دارو دسته اش ریختند سرم میگویم به جای تبريك؟ حالا شما آمدید و میگویید من اشتباه کردم توبیخی و از این حرفها؟ سرهنگ میگوید: احمق. بعد برگه را میدهد .دستم برگ گزارش جاسوسهاست یکی از ستون پنجم ما ،نوشته سه روز پیش پشت سر شیخ ولی محسنی میرفتیم كه يك خمپاره درست نزديك ما تركيد ما خیال کردیم که شیخ کشته شده دویدیم بالای سرش شیخ چشمش را باز کرد و از روی زمین بلند شد و خاک تنش را تکاند و گفت الان وقت شهادت من نیست من پرسیدم وقتش کیه؟ شيخ :گفت یکی از این سه شب نوزدهم بیست و یکم یا بیست و سوم ماه مبارك. سرهنگ دستش را به پیشانی اش میکوبد و میگوید میفهمی یعنی چی؟ نوزدهم یعنی امشب یعنی حالا همه ی کسانی که توی این خط هستند از بعثی تا ایرانی میدانند که شیخ گفته من نوزدهم میمیرم به نظر من که آن قدر هم مهم نبود. سرهنگ عصبانی فریاد کشید احمق میدانی نوزدهم ماه مبارك چه خبر شده؟ من شانه بالا انداختم. امشب امام اول شیعه ها ضربت خورده! فریاد سرهنگ با تق تق تلگراف در هم تنید روی برگه جاسوسمان از آن طرف نوشته بود شیخ ولی محسنی فرق سرش با ستون سنگر موشك خورده، شکافته ....۹ سرهنگ این بار يك پس گردنی میگذارد پشت گردن من و میگوید حالا از ،فردا همه ذکر یا علی میگیرند که غلام مثل اربابش در شب ضربت به سر اربابش همانطور که پیش بینی کرده به شهادت رسیده است.






جعبه ابزار