• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

یزدان امین چورتی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید یزدان امین چورتی (۱۳۴۶ رامسر _ ۱۳۶۷ فاو) متولد شهرستان شهید پرور رامسر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رجبعلی نام داشت.یزدان امین چورتی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.یزدان امین چورتی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته بهداشت و درمان به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۱/۲۸ هجری شمسی در منطقه فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای چهل شهیدان به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

تابستان بوده و داداش يزدان توى باغ قدم مى‌زده. توى باغ كى نمى‌دانم. يكى از هزارتا باغ رامسر خودمان لابد. سوم نظرى بود و يك درس تجديدى داشت و كتاب به دست توى باغ قدم مى‌زده و براى امتحان تجديدى‌اش مى‌خوانده. باغ هم انگار باغ انگور بوده و ميوه‌اش هم فراوان. داداش يزدان سرش به كتاب بوده و سراغ انگورها نمى‌رفته. انگورها ولى مى‌آمدند جلو نزديك دهانش و خودشان مى‌رفتند توى دهان داداش و دست‌هاى او هيچ‌كارى نمى‌كردند جز نگه‌داشتن كتاب، كه خانمى سر مى‌رسند. سر تا پا حجاب پوشيده بودند و كتاب دست داداش يزدان را مى‌گيرند و يك كتاب از خودشان مى‌دهند دست او. مى‌گويند كه ديگر نمى‌خواهد اين كتاب‌ها را بخوانى و به كتاب جديد اشاره مى‌كنند كه اين را بخوان از اين به بعد. داداش يزدان مى‌پرسد: شما كى هستيد بانو...؟ اينها را خود داداش تعريف كرد براى بابا. سر صبح تازه از خواب بيدار شده بود و بابا نگذاشت اول صبحى خوابش را بگويد. بالاخره ولى گفت و بابا هم گفت: ان‌شاءالله خير است. و همين شد كه سوم راهنمايى را كه تمام كرد، رفت حوزه. كوچك‌تر كه بود داداش يزدان، كارهايى مى‌كرد كه بقيه به بابا مى‌گفتند: رجب! اين پسرت بايد آخوند شود! توى كوچه با بچه‌ها بازى مى‌كردند. پسرها از ديوار بالا مى‌رفتند و پرتقال همسايه‌ها را مى‌چيدند و مى‌افتادند دنبال هم به بازى و از اين‌طور بازيگوشى‌ها. داداش يزدان بهشان مى‌گفت:
نكنيد اين كارها را مديونى دارد. آن دنيا بايد جواب پس بدهيد. بچه‌ها مى‌خنديدند كه: ما بچه‌ايم! ما را چه به قيامت! يك آيه هست توى قرآن كه مى‌گويد حق آمد و باطل... آهان. جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً. اين آيه را حفظ كرده بود و مدتى ورد زبانش شده بود و راه مى‌رفت توى كوچه و خانه مى‌خواند. توى مدرسه هم رفته بود پشت ميكروفن و سر صف صبحگاه گمانم آيه را خوانده بود از حفظ. كلى تشويقش كرده و جايزه‌اش داده بودند. چى بود جايزه‌؟ از اين مدادهاى سوسمارنشان. خيلى بود براى آن موقع. خيلى. همه بهش حسودى‌مان مى‌شد. يك سرى از اين چيزها را خودش كه بعد از طلبه شد برايمان تعريف كرد. از اين ملاحظه كردن‌ها ديگر. خودمان هم البته كم‌وبيش ديده بوديم. مثلاً دخترعمه‌ام يادم هست آمده بود خانه‌مان يك‌بار همراه دوستم. سه تا دختريم و سه تا پسر. مهمان داشتيم خلاصه ما سه تا خواهر. داداش يزدان خيلى هم سن نداشت‌ها. ولى مى‌خواست بيايد از جلوى اين دخترها رد بشود حيا مى‌كرد با زيرپيراهن و پيژامۀ خانه باشد. حجاب كه فقط براى زن‌ها نيست. مرد هم بايد رعايت كند توى لباس پوشيدن. چقدر خاطره گذاشت از خودش با هجده سال سن. هنوز مادر به فكر زن و زندگى برايش نيفتاده بود. يك وقت‌هايى حسرت مى‌خوريم اگر كارى كرده بوديم برايش حداقل الآن دخترى، پسرى از او داشتيم جلوى چشممان. يك روز داداش يزدان آمد خانه و جلوى درِ خانه يك نهال كاشت. خودش حواسش بهش بود و آبش مى‌داد و مراقبتش مى‌كرد توى گرما و سرما. مى‌گفت: اين درخت يادگارى بماند از من. حديث داريم اصلاً كه درختى كه مى‌كاريد هم باقيات صالحات شماست. درست مثل بچۀ صالح. تازه خوبى درخت اين است كه صالح و غيرصالح هم ندارد! سال شصت و پنج اولين بار به عنوان امدادگر و مبلّغ رفت جبهۀ غرب و شش ماه ماند. برگشت همه‌اش مى‌گفت: من لياقت شهادت نداشتم و دوستانم يكى‌يكى رفتند. خلاصه حالش ميزان نبود. از قبل هم با مادر تا كرده بود كه اگر رفتم و جنازه‌ام برنگشت يك وقت بى‌تابى نكنى. از اين طرف و آن طرف مى‌شنيديم شهدا را شب‌هاى جمعه مى‌برند كربلا زيارت اباعبداللّه. مى‌گفتند آنهايى كه خانواده‌هايشان هنوز دل نكنده بودند. يك پايشان بسته بود به اين دنيا و زيارت نمى‌رفتند. داداش يزدان از ما قول گرفته بود ازش دل بكنيم تا راه زيارت كربلايش را نبنديم. دوستان جبهه‌اش از اين خاطره‌ها زياد برايمان تعريف كرده‌اند. يك سرى رعايت‌هاى خاص داشت. مثلاً يادم است براى هرنمازى كه مى‌خواست بخواند مسواك مى‌زد. توى جبهه حالا فكر كنيد براى نمازشب بلند شده بود و مسواك به دست از سنگر زده بود بيرون. خب، آنجا هم نمى‌خواست همه بفهمند مى‌خواهد نمازشب بخواند. مسواك را چسبانده بود به خودش تا رفقا نبينند و از جلويشان رد شده بود. برگشته بود و به خيال خودش پنهانى كارش را انجام داده بود كه دوستانش ديده بودند لباسش خميردندانى است و كلى بهش خنديده بودند از اين پنهان‌كارى. شانزده ماه را با همين خاطرات دوستانش سر كرديم. شانزده ماه گفتند شهيد شده توى فاو، ولى بدنى ازش دستمان ندادند. خداحافظى‌مان با داداش يزدان شده بود عيد شصت و هفت و ديگر رفت كه رفت. داداش حسن آن روز بازار بود از همه‌جا بى‌خبر. دوتا دست پر از خريد داشت ماشين مى‌گرفت سر جاده كه بهش مى‌گويند امروز تشييع جنازۀ شهيد است. كدام شهيد؟ شهيد امير چورته. پس مى‌افتد داداش و قوم و خويش‌ها سر مى‌رسند و سر پايش مى‌كنند. بالاخره آمد بعد شانزده ماه. ماها قول داده بوديم بى‌تابى نكنيم. انصافاً هم نكرديم. نه آن‌قدر كه حقش بود. نمى‌دانم حالا زيارت شب جمعه‌اش را رفت بالاخره يا نه.






جعبه ابزار