یزدان حداد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید یزدان حداد (۱۳۴۰ امل _ ۱۳۶۳ گیلانغرب) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش اکبر نام داشت. یزدان حداد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. یزدان حداد در عضویت
هلال احمر به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۳/۴/۵ هجری شمسی در منطقه
گیلانغرب شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
شاه کتی به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
امروز هم براى سركشى به سپاه رفتم؛ گلويم خشك شده بود؛ آفتاب مستقيم به سرم مىتابيد و تشنهترم مىكرد. پنكه سقفى اتاق هم باد گرم را در اتاق پخش مىكرد. به برادران سپاهى و بسيجى سلام دادم و دربارۀ اخبار جبهه و جنگ پرسوجو كردم. يكىشان همانطور كه ورقهاى روى ميز را زيرورو مىكرد پرسيد: از كدام محلهاى؟ به سؤالش پاسخ دادم. سرش را بالا كرد و گفت: محل شما يك شهيد دارد. خدا به خانوادهاش صبر بدهد. در ذهنم جستوجو كردم تا ببينم غير از يزدان چه كسانى به جبهه رفتهاند. سرانجام سرباز ورقه را پيدا كرد و گفت: آها، پيدا كردم؛ شهيد يزدان حداد. در گيلانغرب شهيد شده. گويى دستش را روى گلويم گذاشته بود و فشارش مىداد. خشكىگلو و تشنگى و روزه از يادم رفت. نفسم تند شد و خون به صورتم دويد. سرباز قيافهاش درهم رفت و گفت: مىشناسىاش؟ سرم را به پشتى صندلى تكيه دادم. پنكۀ سقفى اتاق همراه با ديوارها و سقف دور سرم شروع كرد به چرخيدن. چشمانم را بستم. سرباز دويد و ليوانى آب آورد. صورتم را برگردانم و گفتم: روزهام. دستش را در ليوان كرد و به صورتم آب پاشيد. قطرههاى آب، همراه با قطرههاى درشت عرق از صورتم سر مىخوردند و روى لباسم مىريختند. در قيافهاش شرمندگى موج مىزد: از اينكه اينطور بىمقدمه خبر دادم، معذرت مىخواهم برادر. فاميلت است؟ بريدهبريده گفتم: برادرم.... سرباز با دست به پيشانىاش كوبيد. كمى كه گذشت و حالم جا آمد، دربارۀ چگونگى شهادتش پرسيدم. گفتند: گلوله به سينه و شكمش خورده. گفتند: تشنهاش بوده، رفته كنار تانكر، آبى به دست و صورتش بزند و وضو بگيرد كه به جاى آب، گلوله مىخورد. دوستانش كه مىبينند وضعش خيلى وخيم است، اصرار مىكنند كمى آب بخورد. ولى او دوست داشته با دهان تشنه به ديدار حق برود. وقتى مىبيند اصرار پشت اصرار كه لبان تشنهاش را با آب آشنا كنند، آخر آنها را قسم مىدهد تا از اصرارشان دست بردارند. سرباز زير بغلم را مىگيرد تا بلند شوم؛ گويى مىبيند كه كمرم شكسته. بايد از اين صحنهها زياد ديده باشد. مىخواهد تا خانه همراهىام كند، اما اجازه نمىدهم تنهايىام را در اين لحظات از من بگيرد. گويى بار يك دنيا را روى دوشم گذاشتهاند و زير سنگينىاش شانههايم خرد مىشود و مىشكند. نمىدانم چطور در خانهاى پا بگذارم كه ديگر قرار نيست يزدان را ببيند؟! چطور در چشمان مادرم نگاه كنم؟! چطور اين خبر را به پدرم بدهم؟! جواب خواهرهايم را چه بدهم؟! چطور طاقت بياورم؟! چشمهايم مدام خيس مىشوند. در اين يك ماه كه رفته، چند بار نامه نوشتم كه برگرد، مادر دلتنگ است. تو برايش چيز ديگرى هستى. همه ما مدتهاست اين را فهميدهايم. حق دارد تو خيلى بيش از ما هواى او و پدر را داشتى، اما تو هر بار جواب مىدادى: اينجا مجروح و زخمى بسيارى هستند، چطور اينها را رها كنم و برگردم؟! گفتم: مادر مريض است. گفتى: از مريضىاش ناراحتم. من عاشق مادر هستم. خدا شفايش بدهد، شما و پدر و خواهرها هستيد، مراقبش باشيد. اينجا من را بيشتر لازم دارند؛ من براى امدادگرى و كمك به مجروحان رفتهام و هنوز وظيفهام را انجام ندادهام، چطور برگردم؟ در آخرين نامهات، كه دو روز پيش به دستمان رسيد، گفتى: دوازده روز ديگر مىآيم. دو روز بعد خبر شهادتت را آوردند. تو به آرزويت رسيدى و ما را در حسرت گذاشتى. خبر شهادتت مانند كوهى روى شانههاى ضعيفم سنگينى مىكند. آن روزى را كه به مرخصى آمده بودم و تو در سرت شور رفتن بود، به ياد دارى؟ گفتم: يزدان تو درست را بخوان. وظيفۀ تو الان درسخواندن است. الان من و برادرمان جبهه هستيم، تو وظيفه ندارى به جبهه بروى. تو پيش پدرو مادر بمان و نگذار احساس تنهايى بكنند، اما شور رفتن را در چشمانت ديدم و بااينكه چيزى نگفتى، ولى فهميدم تصميمت را گرفتهاى. اصلاً به همين دليل آموزش امدادگرى ديده بودى. از همان كودكى با همسن و سالهايت تفاوت داشتى. خوب به خاطر دارم، روزى من و پدر سر زمين كشاورزى بوديم و خورشيدگرفتگى شد، دست از بازى كشيدى و پرسيدى: چرا خورشيد تاريك شده؟ گفتم: به اين مىگويند خورشيدگرفتگى. بعد من و پدر وضو گرفتيم و آماده شديم نماز آيات بخوانيم. تو هم پابهپاى ما وضو گرفتى و پشت سرما نماز خواندى. پدر لبخند زد. از همان كودكى بسيار مىفهميدى؛ وقتى دستهاى زمخت پدر و شرمندگى چشمانش را مىديدى كه پول نداشت برايت كتاب بخرد، مىفهميدى فقر با انسان چه مىكند. وقتى با هزار زحمت پولى جمع مىكرد و به ما مىداد تا مثلاً كفش بخريم و تو بهجاى آن براى خودت كتاب مىخريدى و مىگفتى با كفش پاره مىشود سر كرد. بااينكه سنت كم بود و تازه تحصيل در دورۀ راهنمايى را شروع كرده بودى، تعطيلات آخر هفتهها را مثل محصلهاى ديگر به خانه نمىآمدى، در آمل مىماندى و كنار دست بناى شهر كارگرى مىكردى تا خرج زندگىات را تأمين كنى و از پدر پول نگيرى. به ياد دارى وقتى در حوزۀ علميۀ مسجد جامع آمل درس مىخواندى، استادانت چه مىگفتند؟ اين طلبه اگر دانشگاه برود، ابوعلى سينا مىشود و اگر در حوزه بماند، مجتهد مسلّم مىشود. استادانت بىراه نمىگفتند. در هر زمينهاى استعداد داشتى. بهار كه مىشد، گاهى به كوهپايههاى جاده هراز مىرفتى و گياهان دارويى جمع مىكردى. خط زيبايت هم از شعارهايى كه روى ديوارهاى گلى روستا نوشته شده بود، ديده مىشد. همۀ اينها را مىدانستم و در دل تحسينت مىكردم و خوشحال بودم از اينكه برادر توام. اين اشكها تاوان آن همه غرور است و خوشحالى. وقتى انقلاب تازه به پيروزى رسيده بود، سعى مىكردم بيشتر به تو سر بزنم. كمكم پا به دورۀ جوانى مىگذاشتى و من برادر بزرگترت، احساس مسئوليت مىكردم. وقتى شنيدم با منافقان درگير شدهاى، مجبور شدم محل سكونتت را عوض كنم. سر پرشورى داشتى، برادر! هميشه به من سفارش مىكردى براى شكوفايى نسل جوان روستا بكوشم و براى فهميدن بهتر اسلام كمكشان كنم. شبهاى جمعه، چون جاده روستا خاكى بود و ماشين كم، براى برگزارى دعاى كميل هفتكيلومتر را پياده تا روستا مىآمدى و فردايش براى نمازجمعه برمىگشتى آمل. حالا همانها كه برايشان دعاى كميل مىخواندى براى تشييع جنازهات آمدهاند. آمدهاند تا پيكرت را تا گلزار شهداى اسلامآباد بدرقه كنند.