• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدمحسن نوربخش آهنگرکلائی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



سیزدهم بهمن ۱۳۴۶، در روستای آهنگرکلا از توابع شهرستان قائم‌شهر متولد شد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش سیدرضا، کشاورز بود و مادرش عظمت فتحی نام داشت. تا پایه دوم راهنمایی درس خواند. سپس وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق کوتنا شد و چهار سال به فراگیری علوم دینی پرداخت. سال ۱۳۵۹ در جریان حمله اعضای سازمان مجاهدین خلق به ستاد بسیج قائم‌شهر مجروح شد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از سوی لشکر ۲۵ کربلا؛ گردان مسلم‌بن‌عقیل راهی خطوط نبرد شد. سوم اسفند ۱۳۶۲ در منطقه چیلات (دهلران) و در عملیات والفجر شش بر اثر اصابت گلوله کالیبر به شکم به شهادت رسید. پیکر او در منطقه باقی ماند و پس از تفحص، در سال ۱۳۷۵ در گلزار شهدای روستای رکابدارکلا ی قائم‌شهر به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

استخوان‌هايت را در پارچه‌اى سفيد مى‌پيچند و چنان اين كار را انجام مى‌دهند، گويى استخوان‌ها جان دارند يا مى‌بينند و با كوچك‌ترين بى‌احتياطى دردشان مى‌آيد يا از دستشان ناراحت مى‌شوند. پس از اتمام كارشان آن را ميان تابوت چوبى مى‌گذارند و روى تابوت پرچم سه‌رنگ مى‌اندازند. وقتى تابوت را از مسجد بيرون مى‌آورند، برخى به‌طرفش مى‌روند و آن را روى دست مى‌گيرند و به‌سوى مزار شهدا مى‌برند. جمعيتى پشت‌سرت و افراد در پياده‌رو گاهى خودشان را به تابوتت نزديك مى‌كنند و دستشان را به آن مى‌كشند و زير لب حاجتى مى‌خواهند. درست مثل اينكه كنار امامزاده‌اى ايستاده‌اند و به ضريحش دست مى‌كشند. از زمانى كه تابوتت به‌سوى مزار حركت مى‌كند، مرد ميانسالى با موهاى جوگندمى پابه‌پاى تابوتت مى‌آيد و برآن دست مى‌كشد و مى‌گويد: «حلالم كن، ببخش». وقتى او را مى‌بينم، فورى مى‌شناسم؛ پس از انقلاب. آن زمان هنوز گروه‌هاى گوناگون فعاليت مى‌كردند و در قائم‌شهر بيشتر جولان مى‌دادند. نشريه و كتاب مى‌فروختند و سازمانشان را تبليغ مى‌كردند. چند بار سر چهارراه او را ديده بودى و با پول توجيبى‌ات نشريه‌شان راخريده بودى و جلوى چشمشان پاره كرده بودى. نشريه و كتاب‌ها را هواداران گروه‌ها مى‌فروختند. همين مرد ميانسال از هوادارانشان بود كه بعد توبه كرد. آن زمان جوان هفده يا هجده‌ساله‌اى بود. روزى در پل هوايى با آنها درگير شدى و آنان تو را دستگير كردند. همين فرد تا مى‌توانست كتكت زده و تهديدت كرده بود. طولى نكشيد كه شبى هم‌گروه‌هايش، كه خود را مجاهدين خلق مى‌ناميدند، با كمك فردى نفوذى به سپاه قائم‌شهر حمله كردند و افراد خواب را به رگبار بستند. آن شب تو نيز آنجا بودى؛ ميان بسجيان؛ با اينكه دوازده يا سيزده سال بيشتر نداشتى، دوست‌داشتى هميشه در جمعشان باشى. آن شب كمر و پايت به‌شدت مجروح شد؛ اما باز كنارشان بودى. وقتى دشمن به خاك كشورمان تجاوز كرد، مردم دسته‌دسته به‌سوى جبهه مى‌رفتند تا بجنگند. تو نيز آرزو داشتى كه به آنها بپيوندى؛ اما نمى‌گذاشتند؛ زيرا نوجوان بودى و از نظر قانونى نمى‌توانستى در جنگ شركت كنى. اما مى‌خواستى به هر نحو به جبهه بروى. هرچه كردى نشد. همۀ درها به‌رويت بسته بود تا اينكه به دفتر امام نامه نوشتى. البته آن‌قدر صبور نبودى تا جواب نامه بيايد؛ ازاين‌رو روزى به دفتر تلفن زدى و گفتى تقريباً شانزده‌ساله و طلبه‌اى و مى‌خواهى به جبهه بروى اما اجازه نمى‌دهند. به تو پاسخ دادند كه بايد از استاد حوزه اجازه بگيرى. سراغ استادت رفته بودى و از او خواهش كرده بودى تا به تو اجازه دهد با بسيجى‌ها به جبهه اعزام شوى. استادت لبخند زده و گفته بود: «وقت براى رفتن زياده پسرم، فعلاً به درست برس. وقتش كه شد به تو خبر مى‌دهم» و تو منتظر ماندى تا وقتش شود؛ اما باز هم طاقت نياوردى و به سراغ آشنايانت در سپاه رفتى؛ آنها هم گفتند صبر كن تا به‌وقتش خبرت كنيم. اما تو نمى‌توانستى تحمل كنى؛ مانند گنجشكى از اين پرچين به آن پرچين مى‌پريدى تا شايد راه پروازى بيابى. سرانجام در بسيج جويبار ثبت‌نام كردى. گفته بودند اگر از حوزه اجازه‌نامه بياورى، اعزامت مى‌كنيم. باز هم به همان نقطۀ آغاز برگشتى؛ اما نااميد نشدى. همان روز به سراغ استادت رفتى. و با گريه التماس كردى تا استاد برايت اجازه‌نامه بنويسد. وقتى استاد اجازه داد، سر از پا نمى‌شناختى؛ گويى همۀ دنيا را به تو داده بودند. جمعيت بر سر مزارت رسيدند، تابوت را روى خاك گذاشتند و پشت سرت به نماز ايستادند. پيش از اينكه استخوان‌هايت را داخل قبر بگذارند، طبق وصيتت عمل كردند. وصيت‌نامه‌ات را خواندند و بعد از مردم حلاليت طلبيدند و آماده شدند استخوان‌هايت را در قبر بگذارند. وصيت كرده بودى تو را كنار دوست شهيدت دفن كنند؛ اما اكنون پدر در قبرت آرميده بود. هشت سال پيش پدرت وصيت كرد، اگر محسن نيامد مرا در قبرش دفن كنيد. نمى‌دانستند چه كنند. هم تو و هم پدرت وصيت كرده بوديد تا در اين قبر به خاك سپرده شويد. با عالمى مشورت كردند و او راه چاره را گفت. وقتى پدرت ببيند، لبخند مى‌زند؛ گويى از كارت راضى است؛ اما آن زمان رضايت نداشت. تو با گريه التماس مى‌كردى؛ اما او اخم مى‌كرد و مى‌گفت كه هنوز بچه‌اى؛ زود است. مادرت مى‌آيد و وقتى روى خاكت دست مى‌گذارد از اينكه ديگر تپش قلب ندارد، از اينكه ديگر چشمش به راه نيست و از اينكه نگران نيست، تعجب مى‌كند. تو نيز آسوده مى‌شوى و در خيالت بر دست گرم مادر بوسه مى‌زنى.






جعبه ابزار