عسگری نجفی رمی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عسگری نجفی رمی (۱۳۴۹/۱۱/۰۱ بابل _ ۱۳۶۷/۰۲/۲۳) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش مالک نام داشت.عسگری نجفی رمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عسگری نجفی رمی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۰۲/۲۳ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات بیت المقدس هفت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
فیضیه به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
ساقۀ برنج را از وسط نصف كردم و دانههايش را كف دست تكاندم. دهمين محصولى بود كه نذر برگشتن پسرم كرده بودم و حالا دعاهايم اجابت شده بود. گرچه مرا نيازى به جسم عسگرى نبود؛ نه كه مادرى را نفهمم و ندانم كه تار موى فرزند، مىارزد به همۀ دنيا. اما من او را به راهى فرستاده بودم كه اميدى به برگشتنش نداشتم. به قول مادر وهب، چيزى را كه در راه خدا داده بودم، نمىخواستم پس بگيرم. سال ۳۷ كه قنداقه او را در آغوش گرفتم تا روزى كه جيپ سبزرنگ برادران سپاه، در روستا ترمز كرد، هرگز اين اندازه خوشحال نبودم. چهل سال مىشد كه هيچكدام از روستايىها مرا چنان سرزنده و شاد نديده بودند. عسگرى پس از ده سال از شلمچه برگشته بود. فكر مىكردم كه بهتر است كيسۀ نذرى برنج را به مدرسۀ فيضيۀ مازندران ببرم و طلبهها را مهمان سفرۀ عسگرى كنم يا در همين روستاى خودمان، برگشتن پسرم را سور بدهم. ميان شاليزار روى تختهسنگى نشستم و به دوردستهاى جاده خيره شدم. روزهايى را مىديدم كه عسگرى كيسۀ كتاب در دست، از مدرسه برمىگشت سر زمين و چكمههايش را مىپوشيد و وسط آبها مارهاى آبى كوچك را از چكمه جدا مىكرد و در نشا دست مىبرد. وقتى كار با دستكش برايش سخت مىشد، با دست برهنه، نشاها را ميان زمين شالى مىنشاند. كمك دست پدرش بود. نهفقط در زمين و برنجكارى حتى روزهايى كه به مغازۀ لوازم موتورفروشى مىرفت، به حسابهاى پدرش رسيدگى مىكرد. ده سال از او خبر نداشتم. گاهى همرزمها و همدرسهايش براى دلجويى به خانۀ ما مىآمدند. وقتى دربارۀ عمليات بيتالمقدس هفت و خاك شلمچه صحبت مىكردند، چيزى مرا در خرداد ۶۷ معلق نگه مىداشت. از سويى دلم مىشد، مادر وهب و بر خودم نهيب مىزدم كه منتظر امانتى كه پس دادهاى، نباش و از سوى ديگر با يادآورى متن وصيتنامۀ عسگرى جايى كه از راه پيروزى گفته بود، باعث مىشد دلم بخواهد برگردد و با همان دو متر سنگ مزارش، راه پيروزى را بر زمين به همه نشان دهد. گاهى كاغذ وصيتنامهاش را در جيب پيراهن بلندم مىگذاشتم بهطرف امامزاده روستا مىرفتم و آنقدر در امامزاده مىنشستم تا فرد باسوادى آن را برايم بخواند. من سواد نداشتم؛ اما در طول اين سالها آنقدر اين كاغذ را خوانده بودم كه مىتوانستم از رد خطهايش، حرفهايش را بخوانم. انگشتهايم را بر آخرين پاراگرافهاى كاغذ مىكشيدم و زير لب آنها را مىخواندم: برادران! در پيادهنمودن مفاهيم اسلام بكوشيد كه اين راه سعادت شماست و احساس مسئوليت كنيد تا جامعۀ اسلامى زودتر و بهتر ساخته شود و به روحانيتى كه در خط اسلام هستند و به رهبرمان وفادار باشيد كه اين راه پيروزى شما بر كفر است. راه پيروزى. اين راه را من از همان روزى شناختم كه عسگرى عبا بر تن روبهروى پدرش نشست و گفت كه مىخواهد به جبهه برود. پدرش او را نصيحت مىكرد كه تو طلبهاى و وظيفهات درسخواندن است. اينكه بايد بمانى و به مردم خدمت كنى. ولى هيچكدام از اين نصيحتها در او اثر نداشت. تصميمش را گرفته بود. گفت كه نمىتواند فرداى قيامت جواب سيدالشهدا عليه السلام را بدهد؛ پس وقت رفتن است. من و پدرش سكوت كرديم؛ سكوتى كه ده سال است در خانۀ ما و در همۀ آبادى سايه انداخته و شده مونس تنهايى ما. حتى روزى كه خبر آوردند به سر عسگرى تير خورده و ميان خاك شلمچه مفقود شده، همان سكوت بود و همان سكوت. سكوتى كه مىشد رد آن را در گريههاى سحرگاه شاليزار دنبال كرد.... به طلوع خورشيد نگاه كردم و دانههاى برنج كف دستم را شمردم، دوازده تا. هميشه وقتى مىرسيدم به عدد ۱۲، ناخودآگاه براى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف صلوات مىفرستادم. اين كار را خود عسگرى يادم داده بود؛ سوغاتىاش از حوزه همين درسها بود. هرچند اين صلوات ميان شاليزار با هميشه فرق داشت. ترمز ماشين سپاه، مرا با خود برده بود به روزى كه عسگرى نشست كنارم و از امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف برايم گفت و روايت خواند كه امام ششم فرموده: هركس از شما كه در حال انتظار ظهور حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف از دنيا برود، همچون كسى است كه در خيمه و معيت آن حضرت در حال جهاد به سر مىبرد. سپس توضيح داد كه معناى انتظار، نشستن و دستروىدست گذاشتن نيست و بايد براى پيروزى هرلحظه كوشيد. پس از ده سال چند قطعه استخوان از او برگشته بود و من به معناى انتظار فكر مىكردم. هوا روشن شده بود. دست بردم تا چراغدستى را خاموش كنم. چراغ نيز گويى بهانۀ خوبى شده بود براى روضۀ مادرانۀ من. مرا ياد شب پنجشنبهاى انداخت كه عسگرى از حوزه به خانه آمده بود. من آن شب زمستانى با آرامشى دلنشين خوابيدم. وقتى نيمههاى شب شد، شوهرم صدايم كرد كه برق رفته و برخيز چراغى روشن كن. تا آمدم چراغ دستى را روشن كنم، دستش خورد به جسمى سرد؛ گويى تكهاى يخ! آن را لمس كردم. دستهاى سرد عسگرى بود كه روى زمين دراز كشيده بود. با تعجب پرسيدم: چرا دستت سرد است؟ تو كجا بودى؟ با خونسردى جواب داد كه پشت حياط بوده. رازش وقتى فاش شد كه چراغ را روشن كردم و ديدم سجادۀ نماز شبش پهن است. مدتى طولانى است كه رازها براى من فاش شدهاند. همۀ اين ده سال، براى من رازى بود؛ رازى كه شبوروزم را به انتظار گره زده بود؛ چنانكه بهخوبى مىتوانستم حضور امام را در مراسم تشييع استخوانهاى عسگرى ميان فيضيۀ مازندران احساس كنم. صبح زود بود و از ميان شاليزار نخستين مينىبوس طلبههاى فيضيه را از دور مىديدم كه به جادۀ خاكى روستا وارد شده بودند. رفقاى مدرسه آمده بودند تا همدرس خود را با خود تا ابديت ببرند و به خاكهاى ماندگار فيضيه بسپارند. برخاستم و بهطرف كلبه راه افتادم. بايد سماور را روشن مىكردم. آن روز همان روزى بود كه پسرم پس از انتظارى دهساله برگشته بود تا راه پيروزى را با استخوانهاى شكستهاش به زمين نشان دهد.