نصرالله دومهری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید نصرالله دومهری (۱۳۳۶/۱۱/۰۹ بهشهر _ ۱۳۶۲/۰۱/۲۲ فکه) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر
استان مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش بی بی محمد خانی و پدرش محمدعلی نام داشت. نصرالله دومهری در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع ؟ با موفقیت پایان رسانید و سپس در
حوزه علمیه تحصیل علوم دینی کرد. شهید بزرگوار متاهل و فرزند اول خانواده بود. نصرالله دومهری عضو رسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۲/۰۱/۲۲ هجری شمسی در منطقه
فکه و در
عملیات والفجر یک شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۶۷ تشییع و در ؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش. يازدهم مرداد ،۱۳۳۶ در شــهر رودهن تابعه شهرستان پردیس چشم به جهان گشــود. پدرش محمدعلي، كشاورز بود و مادرش بيبيخانم نام داشــت. به فراگیری علوم دینی و حوزوی پرداخت. سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب يك پسر و يك دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و دوم فروردين ،۱۳۶۲ در فکه بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسید. مزار او در بهشتزهرای شهرستان تهران واقع است.
[ویرایش]
خانوادۀ داماد برايم وقت آرايشگاه گرفتهاند بابا! مادر مىگويد اين ابروهاى پرپشت من به شما رفته است. فردا مىخواهم براى مراسم عقدم، ابرويم را براى اولين بار بردارم. لابد قيافهام كلى تغيير مىكند. كلى كار داريم. بايد براى پروِ لباس بروم. سفرۀ عقدى را هم كه خودم گفته بودم مىخواهم بچينم، چند تكهاش مانده است. خودت كه مىدانى؛ دم مراسم، هى دارد كار برايمان پيش مىآيد و هر چى بدو بدو مىكنيم، نمىرسيم. اين وسط، من چرا اينهمه شلو ولم؟! چرا بدو بدو كردنم نمىآيد؟! اين وسط فقط نشستن توى سجادۀ تو، آرامم مىكند. پلاكت را به جانمازم دوختهام. بعد از يازده سال، اين پلاكت دستمان رسيد و چقدر برايم محبوب است. من يك ساله بودم كه رفتى. رفتنت را فقط عمه خبر داشت كه تا خود راه آهن، پشت سرت گريه كرده بود. مادرم هم خبر نداشت كه دارى دوباره اعزام مىشوى. شايد اگر خبر داشت، نمىگذاشت بروى. نمىدانم. راستش دوست داشتم برايم بمانى. دوست داشتم از تو فقط يك قاب عكسِ تنها توى خانه نباشد. سر و صدايى، برو و بيايى، سفرهاى كه يك طرفش تو هم نشسته باشى... چه خيالپرداز شدهام من! مىدانى بابا؟ همۀ اين سالها تو را نمىشناختم. از تو يك اسم و عكس روى ديوار داشتم و والسلام. راهنمايى كه مىرفتم، يك روز مدير مدرسه صدايم كرد. بغلم كرد. بوسم كرد. من از تعجب داشتم شاخ درمىآوردم. مدير مدرسه اهل اين كارها نبود كه. ولى آن روز من لال شده بودم از شدت تعجب. پرسيدم: اجازه خانوم! چى شده؟ خانم مدير دستم را گرفت. خم شد تا هم قد من بشود. لبخندش را يادم هست. گفت: امروز زودتر برو خانه. مهمان دارى عزيزم! من از تو چشم پوشيده بودم. مادرم نه، ولى من توى اسناد و مدارك ته كمد، ديده بودم كه نوشته بودند بدنت توى فكه از هم پاشيده است. سعى كردهبودم بهت فكر نكنم. اذيت مىشدم. آن سنگ قبرى كه توى بهشهر برايت زده بودند، آرامم نمىكرد. مىدانستم چيزى توى آن نيست. مىدانستم خيالِ برگشتن ندارى و من شده بودم دختر يك رزمنده مفقودالاثر. اما آن روز مدير مدرسه كه گفت مهمان داريد، دلم هرى ريخت پايين. فكر كردم شايد تو برگشتهاى. حدسم درست بود. يك مشت استخوان و لباس و پلاك و ساعتت را آورده بودند برايمان. گريۀ ميثم را من تا آن روز نديده بودم. برايمان اداى مرد خانه را درمىآورد. من به سبيل و ريشهاى تازه جيكزدهاش مىخنديدم و او اخم مىكرد. مىگفت: من مردِ خانهام! بايد حرفم را گوش كنى. ميثم آن روز بالاى سر تابوتِ تو مىلرزيد. من چى؟ خودم را يادم هست كه مىچرخيدم دور تابوت و دست مىكشيدم به آن. هى «بابا بابا» مىگفتم و منتظر صداى تو بودم. منتظر بودم بگويى «جانم!» از معراج الشهداى تهران تا بهشت فاطمۀ روستاى سارو كه برسيم، من از كنار تابوت تو تكان نخوردم. مثل شمع، آب شده بودم روى تابوت تو. تابوتت را بغل گرفته بودم و با چادرم رويت را مىپوشاندم. مىخواستم براى خودم بمانى. مادربزرگ با همان لهجۀ رودبارىاش برايت لالايى مىخواند و مادرم زير چادرش، شانههايش تكان مىخورد. چه روزى بود، چه مهمانى بودى تو! مى گفتند از اول مستقل بودى. پيش آقاجان محمدعلى، قرآن ياد گرفته بودى. درس مكتبخانهاىات كه تمام شده بود، رفته بودى حوزۀ علميۀ شهر كوهستان، بعدش هم آمدى همين تهران خودمان. اين وسط انگار سربازى هم رفته بودى. سربازىات مصادف شده بود با ايام مبارزه با رژيم شاه. تعقيبت مىكردند هميشه. اسم خودت را احمد احمدى گذاشته بودى كه شناسايى شوى؛ اين ناقلا بازىهاى ميثم پس به تو رفته بابا! ميثم مثل تو فكرهاى بزرگى دارد و دوست دارد همهشان را عملى كند. صداى مادرم را درمىآورد. پسر توست ديگر! تو هم شنيده بودم كه اهل يكجا نشستن نبودى. شنيده بودم كه مثلاً همۀ پيرزن و پيرمردهاى روستاى هزار جريپ را برده بودى ديدار امام خمينى در قم؛ يا مثلاً آنوقتى كه توى كميتۀ انقلاب بوديد، هفت روز در محاصرۀ دشمن در گيلانغرب، با روزى يك دانه خرما سپرى كرده بوديد. اين چيزها براى من، تو را از آن اسم و آن قاب عكس، تبديل مىكرد به يك مرد؛ يك باباى دوست داشتنى. مادر برايم تعريف مىكرد كه وقتى عمه مىآمد تهران، تو آنها را از آشپزخانه بيرون مىكردى و مىگفتى: شما برويد تعريف كنيد با هم، من ظرفها را مىشويم. من اين را براى همسرم هم تعريف كردهام. از تو براى او هر چه شنيدهام، گفتهام. او بايد پدر زنش را بشناسد. بايد بداند با چه دخترى مىخواهد زندگى كند. من حتى وصيتنامۀ تو را هم دادم به او كه بخواند. همين چند ماه پيش كه داشتيم با هم صحبتهاى اوليه را مىكرديم، نشاندمش روى همين سجاده. برگۀ وصيتنامه را دادم دستش و گفتم بخوانيد. رسيده بود به آنجايى كه نوشته بودى «اگر به مدرسه رفتيد، به جاى بابا آب داد و به جاى بابا نان داد، بنويسيد «بابا خون داد». اشكش درآمد. با هم نشستيم، حرف زديم تا به توافق رسيديم. حالا دخترت دارد عروس مىشود. قرآن و قاب عكس امام خمينى را كه مهريۀ مادر كردهبودى، مادر براى من و ميثم گذاشته است. قرآنش را داده به من و قاب عكس را مىخواهد بدهد به ميثم. سر سفرۀ عقد كه قرآنت را باز كردم، حتماً بيا كنارم باش. دخترت را از اين بىتابى پيش از مراسم دربياور. «بله» سر عقد را دوست دارم با اجازۀ پدر شهيدم بگويم. تو بايد باشى كنارم، مثل هميشه؛ بابا!